Home  Feed  Email
شنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٥

موهایم را سریع و نصفه‌نیمه خشک کرده بودم و دویده بودم تا ببینمش. حالش چنان بد بود که منطقاً باید طی‌الارض می‌کردم تا کالیفرنیا ولی از آنجا که هیچ کار دنیا منطقی نیست باید غیرمنطقی سوار مترو می‌شدم و مسیرهای پیاده را هم می‌دویدم و چون سرد و بارانی بود، موهایم را هم خشک می‌کردم.

تا چای برسد روی میز، دو-سه‌باری طولانی و با لبخند نگاهم کرده بود شاید برای اینکه خیال نکنم بی‌خاصیت بوده‌ام. نان و پورهٔ سیب‌زمینی‌ای که بعدش زیر باران خوردیم، اولین ناهارم با او بود و جوری در خاطرم نشست که در مرور آن‌روز، دویست‌سال بعد هم طعمش زیر زبانم خواهد آمد.

+ پیامها ٢:۳٥ ‎ب.ظ
جمعه ٢٧ اسفند ۱۳٩٥

میزمان را عوض کرده بودیم ولی باز می‌خواستیم برویم جای قبلی. میز اولی کنار در ورودی بود. در ورودی خوب چفت نمی‌شد. سرد بود و هرکه می‌رفت و می‌آمد، در را به‌خیال خودش می‌بست ولی در باز مانده بود. تا می‌آمدیم دوکلمه حرف بزنیم، سوز می‌آمد و باید در وامانده را می‌بستیم. به‌خاطر همین رفتیم سر تنهامیز خالی موجود نشستیم. یادم نمی‌آید مشکل میز دومی چه بود که ترجیح دادیم دوباره برویم کنار در و فامیل دور بشویم. شاید میز دوم میان جهنّم بود؛ جهنّم جایی است که مردمش مدام و بلندبلند حرف می‌زنند. یا شاید بیشتر از میز کنار در، سر راه بودیم و نمی‌شد درست بر بهشت روبرو تمرکز کرد. نمی‌دانم. سوز از لای در می‌آمد و انگاری قید ما را، که گرم حرف بودیم، دیگر زده باشد، می‌رفت گم می‌شد.

+ پیامها ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
جمعه ۱٩ آذر ۱۳٩٥

آخرهای پاییز بود با شب‌های شبیه غروبی طولانی. پشت همان میز دونفرهٔ کوچک، که دل و دست و نفس‌ها را نزدیک‌تر می‌کرد، میان دود سیگار و عطر قهوه نشسته بودیم. پشت شیشه، شب و بیم و سرما و گاهی هراس موج می‌زد، اما دل‌های ما با هم آرام و به هم گرم بود، پرامید و روشن بود. در کافهٔ محبوبمان در کنار محبوبمان بودیم و هیچ دوست نداشتیم بیرون صبح شود. صبح بود؛ تمام آن شب‌های شبیه غروبی طولانی، آن وقت‌ها صبح بود.

+ پیامها ٢:٠۸ ‎ب.ظ
جمعه ۱٩ آذر ۱۳٩٥

هنوز دور نشده بودیم که ایستاد. گفت دلم به رفتن نیست؛ بیا برگردیم. برگردیم؟ از خداخواسته خندیدم و گفتم برگردیم. وقتی مقصد کالیفرنیا باشد دیگر نه غمی هست، نه ترسی؛ به‌جایش خروارخروار شادی و آرامش. دست‌دردست هم راه می‌رفتیم و لبخندِ روی لب‌هامان را با هم قسمت می‌کردیم و خوب می‌دانستیم تازه اول قصه است.

+ پیامها ۱:۳٤ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳٩٥

خم شده بودم از پل و توی رودخانه استفراغ کرده بودم. تمام دنیا را بالا آورده بودم و فقط محبّت خالص می‌پذیرفتم که اگر به قلبم نازل نشده بود، اگر نیامده بود سراغ شانه‌هایم، به جای دل او حتماً همان‌وقت کف رود خروشان آرام گرفته بودم.

+ پیامها ٥:٢٠ ‎ب.ظ
جمعه ۱٩ شهریور ۱۳٩٥

رفته بودم کالیفرنیا، تنها. هیچ ماهی در آسمان نبود. هیچ صدایی،‌ هیچ نور قشنگی نبود. فصل هیچ بارانی، هیچ برگ و شکوفه‌بارانی، فصل هیچ رایحه‌ای نبود. شب بود. آسمان سیاه و زمین سربی و هوا ساکن بود.

آن چوب جادو، دست‌های او بود که می‌گرفت سمت آسمان و ماه می‌تابید، می‌کشید به شمشادها و جیرجیرک‌ها می‌خواندند، می‌زد به درخت‌ها و شکوفه‌های گیلاس فیلم‌های ژاپنی، رقصان و ملایم می‌بارید و از خشک‌ترین شاخه‌ها عطر اقاقی و یاس برمی‌خاست؛ وقتی که راه تنهارفته را با هم برمی‌گشتیم.

+ پیامها ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ
جمعه ۸ امرداد ۱۳٩٥

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
:: کوچه، مشیری

مهتاب‌شبی از کالیفرنیا برمی‌گشتیم؛ با هم.

 - همین؟!
+ آنکس که رنج مهتاب‌شب بی‌او را کشیده باشد، می‌داند که پیمودن کوچه‌ها و خیابان‌ها در مهتاب‌شب با او چه حکایت عاشقانهٔ کاملی است.

+ پیامها ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٥

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان. توی راه، دستهای دور ما کم‌کم نزدیک و یکی می‌شد. «چه خوبه که دستبند و انگشتر و حتی لاک، بندی به دست تو نیست!» حقیقت این است که اینها راه نفسم را تنگ می‌کند اما گفتم «نمیخوام ذره‌ای از دستم از درک دست تو محروم بمونه». دروغ و غلو که نه؛ آن‌موقع حقیقت والاتری را گفتم.

+ پیامها ٢:۳٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٥
+ پیامها ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٥

سلام! و نشسته بود به سیگارکشیدن. در چرخهٔ سیگار، چای، سیگار افتاده بود. چرا؟ دود و سؤال را فرومی‌خوردم. حرفی نمی‌زد. حرفی نمی‌زدم. هیچ‌کدام، هیچ‌حرفی؛ فقط آخر راه برگشت از کالیفرنیا، پیش از خداحافظی، تشکر کرده بود. بعدها که دیگر حرف‌زدن را شروع کرد، سیگار کم و کمتر شد. از پریشانی آن روز هیچ‌وقت حرفی نزدیم.

+ پیامها ۱:۳٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٥

لیوان را در روشنی آفتاب یا چراغ شب کالیفرنیا نگاه می‌کردم که باقیماندهٔ چای را از جایی که لبش را بر لیوان گذاشته، به‌مستی بخورم. نمی‌دانست. تنها چای می‌خورد. بعدها که آشنا شده بودیم گفته بودم.

+ پیامها ۸:۱٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳

کالیفرنیا از وعده‌گاه شبی در فیلم آمد.

+ ترانه‌ای که مدام در فیلم پخش شد و خوانده شد، گوش کن.

پایان...

+ پیامها ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳

[۱]

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان. آدمها، انگار همهٔ دنیا خواب. خیابانها خلوت و چراغان. آسمان بخشنده؛ زمین سیراب. دستها، دلها بند هم؛ پابند محبت. شب‌های قبل گذشته بود. شبهای بعد نامعلوم. لحظه‌ای دیگر را که می‌دانست؟ که می‌داند؟ تنها می‌شد از محبت و اعتمادی جاری مطمئن بود. همه‌اش مگر همین نبود؟‌ همه‌اش مگر همین نیست؟

+ پیامها ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳

[۲]

می‌نشست به سیگارکشیدن. کف زیرسیگاری کرهٔ زمین بود. خاکسترها می‌ریخت روی اقیانوسها و قاره‌های پهن شده. چه طرحی برای زیرسیگاری! اصلاً‌ سر همین کرهٔ زمین بود که سیگار را دیگر یادش رفت؛ ترک کرد. می‌رفت توی نخ شهرها، دریاها، کوهها. از شهرهای گرمسیر دلخواه می‌گفت. از کوههای پر از پرندهٔ شکاری. از دنیای زیر آبها. هی زمین! با دوری از همهٔ آن شهرها و کوهها و دریاها و دنیاها، باز ما در قلب همین زمین ایستاده بودیم و چای می‌خوردیم و بعد با هم برمی‌گشتیم به خانه‌هامان.

+ پیامها ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳

[۳]

انگار در فیلمی سیاه‌وسفید و صامت باشی و ناگهان از جایی به بعد به دلیلی رنگ و صدا به فیلم بپاشد. باعث و بانی همهٔ رنگها و روشناییها او بود. نور و آواز و رنگ و عطر عالم به پاهایش، به دستهایش بود و کشیده می‌شد در راههایی که می‌گذشت. خرابه را آباد می‌کرد. گوشه‌ای در ناکجاآباد، با بودن او بهشت رنگین عطرآگین پر از موسیقی شده بود؛ گیرم که می‌آمد و می‌نشست به سیگارکشیدن.

+ پیامها ٩:٥٩ ‎ب.ظ
شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳

فیلم درآورده بودم که کلیدها را جا گذاشته‌ام. بایستد، بروم و برگردم. برنگشته بودم تا نگران شده بود و آمده بود دنبالم. در را باز کرده بود. تاریک کالیفرنیا ناگهان روشن شده بود و تولدت مبارک و بساط؛ با جمع تمام‌غریبهٔ حاضر. معلوم است که همه در دوران فیلسوفیشان، تولد و این برنامه‌ها را بیهوده، مسخره و زرد می‌دانند ولی این جشن به هردلیلی، به هیچ‌دلیلی، به دل فیلسوف قصهٔ ما خوش آمده بود. زده بودیم و رقصیده بودیم و گفته بودیم و خندیده بودیم. ساز میزهای چوبی و نوازنده همه بودند. خوشی خسیس نبود و دل به دل گشته بود.

+ پیامها ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳

کاشک تنم باز یافتی خبر دل
کاشک دلم باز یافتی خبر تن
:: رابعه

روبروشدن با چشمهایش در بیداری، دم خواب آدم را بی‌خواب می‌کرد؛ خیال تماشای به‌خواب رفتن آن‌چشمها، دیدن خواب‌رفتهٔ آن‌چشمها، بودن آن‌چشمها وقتی خوابم کنارم... نمی‌دانستم. فقط مطمئن بودم که با او برآمدن صبح حتماً‌ باز‌شدن آن‌چشمها می‌بود.

+ پیامها ٢:٢٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳

تو در کنار من آ، تا من از میان بروم
:: عراقی

حس می‌کردم رسیده سر کوچهٔ کالیفرنیا. پاهایم زیر میز هماهنگ با گامهایش تکان می‌خورد. حس می‌کردم سایه‌ای که تا چندثانیهٔ دیگر پشت شیشهٔ در آفتابی می‌شود اوست. چشم می‌بستم. در باز می‌شد. همهمهٔ قلبم، که دیگر بیرون قفسهٔ سینه می‌زد، نمی‌گذاشت صدای آویز و صدای قدمها و جابجا شدن صندلی را بشنوم. وقتی حس می‌کردم حالاست که رویروی من قرار گرفته، چشم باز می‌کردم. سکوت برقرار می‌شد. بود و من در بهشت بودم.

+ پیامها ٤:٠۸ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳

دنجی در کالیفرنیا. با ساعد دستش خرت‌وپرتهای روی میز را جارو کرد و گفت بازی! بعد قندی را با دو انگشت دست راستش گذاشت وسط دست باز چپش و دستش را بست و پشت دستهای مشت‌شده‌اش را گرفت روبرویم و گفت تا چاییت سرد نشده؛ گل یا پوچ! به همین وضوح. اینجا بود که از شدت اطمینان شک کردم. اشتباهها همین لحظه‌های دوگانگی رخ می‌دهد. شاید کلکی در کار بوده. چه کلکی؟! همینجا بود که می‌توانستم کار را خراب کنم: بعد از کلی بررسی و فکر، گل را در دست راستش اعلام می‌کردم. دست نوچ چپش را باز می‌کرد و مجبور می‌شد برود دستهایش را بشوید و چای و بازی از دهان می‌افتاد. پس برگرد، بی‌درنگ، یکدل، تا قند قند است: تا چاییت سرد نشده؛ گل یا پوچ! پشت دست چپش را بوسیدم و قند را با دهانم برداشتم و چای هنوز چای بود و قند قندی که توی دلم آب شد از پیدایی خندهٔ شیرینش.

+ پیامها ٢:۱٢ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۳

یک‌شب زمستانی برگشتنی تمام راه را اشک ریخته بودیم با خنده، به دو، به مسابقه که کی بیشتر جان اشک دارد. می‌شناسیمان دیگر! پس باید بدانی کدام از رو رفتیم.

من یک کار لوس بلدم: وقتی توی سرماها راه می‌روی، یکهو چشمهات را ببند و بچرخان. چشمها گرم می‌شود و اشک می‌ریزد؛ گفتم که مسخره‌بازی بی‌مزهٔ تازه‌ای نیست. شما در سرماها دربارهٔ مسائل روز حرف بزن و حرف بزن و حرف بزن و دنیا دست شما اصلاً.

+ پیامها ۱:٤٢ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳
+ پیامها ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۳

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان. داشت به چی فکر می‌کرد؟ نپرسیده بودم ولی یا حدس درستی زده بودم، یا حرفش را زده بود، یا فکرش همان‌موقع اتفاق افتاد؛ اینطور آدمی بود. از آن‌بار، آن‌بار بخصوص، فقط تصویری باقی مانده: نیمرخ، صورتش را سمت آسمان گرفته، نور چراغ خیابان انگار صحنهٔ نمایشی را روشن کرده باشد؛ در طیفی از روشنایی به تاریکی نمی‌رسد، جهان بیرون از شعاع یک‌متری او یکسره تاریک و هیچ است. کافیست همین‌حالا از مرز رد شوم؛ پا را بگذارم توی نور مهتابی چراغ به قیمت از‌دست‌دادن آن‌تصویر یگانه. رؤیای من است! اما تا نخواهد همچوکاری نمی‌کنم.

اولین‌قطره‌ها که صحنه را هاشور زد و بر صورتش شادمانه نشست، دستش را طرف تاریکی، سوی من دراز کرده بود.

+ پیامها ٢:۳٦ ‎ب.ظ
شنبه ۸ آذر ۱۳٩۳

توی راه برگشت، کاغذ را داده بودم بهش بعد بخواند. خواسته بود خودم بخوانم. گفتنش سخت بود، نوشته بودم و خواندن آنچه خودم نوشته بودم برایم سخت‌تر بود. آخرش که چی! خوانده بودم:

«رفیق گرمابه و گلستانم، گلستانم
رفیق جسم و جانم، جانم
رفیق شب‌زنده‌دارم، صبحم
رفیق دلم، رازم

دوستت می‌دارم»

می‌بوسمت را نخوانده بودم. حی و حاضر. بوسیده بودمش.

+ پیامها ٦:۱٤ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳

به دعوایی فکر می‌کنم که به‌خاطر وجود من راه افتاده بود. او که هوای من را داشت، در اوج بحث و دعوا گفته بود «اصلاً فلانی خر کیه!» فلانی من بودم. افراد حاضر در جمع به هم نگاه می‌کردند که یعنی طرف هواداری فلانی را نمی‌کند دیگر، و به دعوایی فکر می‌کردند که میان من و او راه افتاده بوده. او با دیدن نگاه متعجب جمع به دعوایی فکر می‌کرد که بعد از رفتنش از جمع دیگر ادامه پیدا نمی‌کرد. به من فکر نکرده بود بلکه آمده بود سراغم که برویم یک چایی بزنیم. فلانی خر کیه را خودم ازش خواسته بودم بگوید که کلک قضیه کنده شود. گفت مثل فیلمها که باید توی یخ و برف دست و پایی را جدا کنی که جانی را از دست ندهی. -نپرس. -نترس نمی‌پرسم. بعد که قضیه تمام شده بود، خنجرهای پشتم را نشانش داده بودم که دیگر اصلاً مهم نبود؛ برایم تمام اهمیت و ارزش دنیا این بود که بهم اعتماد کرده بود بدون اینکه توضیحی خواسته باشد یا در مقابل خواسته‌ای داشته باشد، بدون اینکه خنجری پشتش نشانده باشم. واقعاً انگار همهٔ اینها خواب بوده.

+ پیامها ۳:٠٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳

هزارسال باهم‌بودن کم است؟ اغراق است؟ اصلاً عادی نشده بود، نو عاشقش مانده بودم. گفتن اینها به خودش برایم سخت بود، ولی می‌دانست. از بودن با من راضی بود، گفتنش برای او سخت نبود، حرف نبود؛ چطور می‌توانستم خوشبخت نباشم!

«آنجا خواب هم هست، اما بلند
دیوار هم هست، اما کوتاه
فاصله هم هست، اما نزدیک، نزدیک
نزدیک‌تر بیا
می‌خواهم ببوسمت!»

:: سیدعلی صالحی

+ پیامها ٦:٠٧ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳

کم پیش می‌آمد اما کالیفرنیا آن‌شب زیادی تاریک و شلوغ بود از وجود رنگ‌به‌رنگ آدمها. چندجعبه‌کبریت ریخته بود توی جیبهایش، دو بطری آب برداشته بودیم و بیرون زده بودیم. تلنگر به چوب‌کبریت سوار بر سنبادهٔ جعبه و پرواز آتشی خُرد در خلوت، در برهوت. و خاموشی. و بعدی. و بعدی. هر جعبه، میانگین چهل شعلهٔ رقصان. بطریهای آب را به‌سلامتی صبح خلوت ساکت، به هم زده بودیم و با خورشیدی که خرده‌خرده از جعبه‌های کبریت به آسمان کشانده بودیم، صبحمان شده بود.

+ پیامها ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ
جمعه ٤ مهر ۱۳٩۳

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان؛ یک‌طوری که بدانی هرشب، شب آخر است. آگاهی آرامشم را به‌هم نمی‌زد؛ از اول می‌دانستم دارم به کسی دل می‌بندم که رفتنی است. هرشب با این احتمال -نمی‌گویم ترس- می‌گذشت که او صبح را نخواهد و نبیند دیگر. پس قول و قرار این بود که روز را بی‌تکرار و تمام و کمال زندگی کنیم و هر شب بمیریم. هر دو بمیریم. شاید صبح، دنیا ادامهٔ دنیای با او باشد، شاید هم نه؛ جهانی او را از دست داده باشد و در برابر یک‌عالم من عددی نبودم. سخت‌تر از این چه؟! این سختی را ساده پذیرفتن به ازدست‌دهنده‌ای مثل من نیاز داشت.

+ پیامها ۸:٠٦ ‎ب.ظ
یکشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۳

شبهایی شبیه دیشب، بساط تخمه و چای می‌چیدم جلوی تلویزیون. مهمانم می‌شد. می‌نشستیم پای فوتبال. -نمیخوابی؟ -چرا؛ بعدِ این، وقتی تو بخوابی. فوتبال تنهادلخوشی او بود. دوست داشتم همراهش بیدار بمانم. شبهایی هم بود که حین تماشا، سرش روی پایم، خوابش می‌بُرد، بعد من می‌نشستم به‌تماشای او در نور سبز چمنی. باید بالا و پایین رفتن رگ محشر گردنش را می‌دیدم تا مست می‌شدم و شاید خوابم می‌برد؛ آدمی که رؤیا را در بیداری می‌بیند، خواب می‌خواهد چه کند؟!

+ کالیفرنیا

+ پیامها ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان. بارانیش تن من لق می‌خورد؛ خوشم نمی‌آید زیر باران خیس شوم. وقت جداشدن، پسش ندادم. گذاشتم خشک شود؟ بوی تنش را باران تازه کرده بود؛ بارانی تنم ماند تا صبح فردا.

+ همچنین

+ پیامها ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
+ پیامها ۱:۳٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳

نگاهش به شیشهٔ در پشتی کالیفرنیا بود. نگاهش از شیشهٔ پر از رد انگشت می‌گذشت، به درختهای قطع‌شده و تل آشغال و رفت‌وآمد ساعت شلوغی می‌رسید و لحظه‌ای روی ساختمان‌خرابهٔ روبرویش می‌ایستاد. بعد کمی سر بالا می‌آورد و کوه و پشت کوه، دشتهای قشنگ و سرزمینهای سرسبز را می‌دید و آسمان را. اگر چشمهایش را بررسی می‌کردی، می‌فهمیدی که آسمان را زیاد چشم می‌دوزد، گرچه چشمهایش هیچ آبی‌رنگ نبود. بعد از سیرتماشای آسمان، لبخند می‌زد؛ لبخندش را هم اگر همان‌دم پلک زده بودی، از دست می‌دادی. لبخندی می‌زد و برمی‌گشت به چای. به‌دقّت دوستش داشتم.

+ پیامها ٤:۱٦ ‎ب.ظ
یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳

میز کنار پنجره نشسته بود. روبرویش بودم. پس‌زمینهٔ تصویرش، گلدانهای پشت پنجره و باران و خیابان خلوت شب بود. نورآمیزی، کار ماشینهای گذری و تابلوی سردر کالیفرنیا بود. لای پنجره را کمی باز گذاشته بود. موسیقی را به‌خواست او و پشتیبانی دیگران خاموش کرده بودند. همه ساکت. سراپا گوش و هوش بودیم. باران. بهارنارنج. بابونه. به‌لیمو... بهار بود. نگویم؟ حالا فصلش است.

+ پیامها ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳
+ پیامها ٢:٢٢ ‎ب.ظ
جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳

کالیفرنیا کجا بود؟ حقیقتش، راه را او بلد بود. تا به خیابانهای آشنای خانه برسیم به اعتماد او می‌رفتم. آدرس را نپرسیده بودم. حواسم هم طوری پرت صدا و سکوتش می‌شد که دربند این نبودم که کجای دنیاییم؛ سراپاگوش، چشم‌بسته. چشمم بود. هربار مسیری تازه؛ بسته به فصل، به هوا، به حالمان. شهر توی دستش بود. نشانی بدهم؟ بید مجنونی را یادم است که در بهار رد می‌شد از روی صورتمان.

+ پیامها ٦:٥٢ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢

در شبی بهاری در اسفند از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان. او برف خواسته بود. آسمان صاف بود و ماه داشت؛ بعید بود ببارد ولی خواسته بود و محال بود نبارد! دیگر داشت موها و سرشانه‌های تیشرت مشکی‌اش سفید می‌شد که باید جدا می‌شدیم. من موهایش را تکاندم از برف. او شیشه‌های عینکم را تمیز کرد. گرم جدا شدیم. کاش همان‌شب مرده بودیم. بعدش برای هرکه از برف آن‌شب گفتم، بهم خندید.

+ پیامها ٩:٤٧ ‎ب.ظ
جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢
+ پیامها ٢:٤٥ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢

درختی از کف کالیفرنیا درآمده بود که بنا را با وجود و حفظ آن ساخته بودند؛ حیاط فدای ساختمان نشده بود. پرنده‌ای مکانیکی مثل مرغ عشق، سوار بر ریلی شبیه شاخه، فال می‌داد به خواهانش؛ این‌بساط روی شاخه‌ای در دسترس از درخت آویزان شده بود. برای فال قدر جیبت پول می‌دادی، اگر هم نداشتی پرنده پاچه‌ات را نمی‌گرفت. پول فالها را می‌دادند به انجمنی که از پرندگان حمایت می‌کرد. نوشته‌ای نبود؛ حکایت پرنده سینه‌به‌سینه نقل شده بود و اعتماد رایج بود. او اهل فال نبود اصلاً، اما هرکاغذی از جیبهای خالی‌اش درمی‌آورد برای یادداشت، برگه‌های فال پرنده بود. اندازهٔ آدمها دوستشان داشت؛ پرنده‌ها را می‌پرستید.

+ پیامها ۸:۱۱ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان. دستم توی دستش عرق کرده بود. قلبم فقط سمت چپ سینه نبود. تمام تنه‌ام می‌تپید. رسیدیم. دستم را ول کردم از دستش. برای خداحافظی دست دادیم. نبوسیدمش؛ گندَم بزنند. دیدم دور می‌شود. قلبم برگشت سر جایش. دیگر توی تاریکیها دیده نمی‌شد. نشستم روی پلهٔ جلوی در تا کلید را پیدا کنم. وصلهٔ ناجور پشیمانی روی قلبم سنگینی می‌کرد. بلند شدم در راهی که رفته بود سخت دویدم. سخت بهش رسیدم. سخت دستش را انداخت وسط قفسهٔ سینه‌ام و سخت شکافت و سخت قلبم را آورد بیرون و سخت وصله‌ها را کند. سخت بوسیدمش.

همیشه به این سادگی نیست! گاهی وصله‌پاره‌ها تا عمر داری می‌مانند.

+ پیامها ٢:۱٠ ‎ب.ظ
شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢
+ پیامها ٧:٤۱ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٢

خیال می‌کردم دیوید لینچ است؛ مشغول نوشتن فیلمنامه روی دستمال‌کاغذی. شبیهش بود. بعد شنیدم که دیوانه است؛ دیوانه‌ای درست‌وحسابی که پشت دیوانگی‌اش ماجرایی عاشقانه بود. می‌آمد کالیفرنیا، سر میزی می‌نشست. روی دستمال‌کاغذیها یک‌عالمه ستاره می‌کشید و می‌رفت. پولی نمی‌داد. چیزی نمی‌خورد. حرفی نمی‌زد. ظاهرش هیچ خبر از جنون نمی‌داد. ستاره لابد یادآوری اسمی یا خاطره‌ای بود، شاید هم نه. روزهایی را سر میز مجنون می‌نشستیم؛ با نگاه ازش خواسته بودیم و با اشارهٔ سر اجازه‌مان داده بود. حرف و سکوت خودمان را می‌زدیم؛ قاطی سکوتهامان می‌شد فقط. چایی که برای او می‌گرفتیم لب‌نزده برگردانده می‌شد. نمی‌دانم... ما لابد یادآوری گذشته برای او بودیم. مرد شاید آیندهٔ یکی از ما بود.

+ پیامها ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ
یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢

کالیفرنیا همیشه پر از دود و حرف نبود، پر از آدم نبود؛ آدمهای چپیده تنگ هم ِ تنها. گاهی صدای بساط چایْ موسیقی بود، گاهی صدای گرم رفیقم. سقفش از آسمان بعضی‌جاها حتی بلندتر بود.

+ پیامها ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ
جمعه ۱٥ آذر ۱۳٩٢

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان. هیچی نداشتیم؛ فقط کمی پول توی جیب تو بود و یک پماد توی جیب من! سر خر را کج کردیم و رفتیم ترمینال. شبانه به قصد شهری دیگر. اتوبوس برای نماز صبح نگه داشت. اهلش رفتند برای نماز. بعضی رفتند دستشویی. تو رفتی برای سیگار ناشتا. من و یک خانم پیر و دوتا بچه که خواب بودند توی اتوبوس ماندیم. هوای سرد پوستم را خشک و لبم را تکه‌تکه کرده بود. با پماد لب‌هایم را چرب کردم. منتظرت ماندم و توی دلم می‌گفتم کاش زودتر، تا آنها برنگشتند و اینها خوابند، برگردی تا برای اولین‌بار چرب و مخفی ماچت کنم. هیچ یادم نمی‌رود که بوی بین راه و سرما گرفته بودی.

+ پیامها ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢

موسیقی را تو انتخاب می‌کردی. وقتی حال انتخاب داشتی یعنی حالت خوب بود. اما وای از وقتی که وارد کالیفرنیا می‌شدم، تو بودی و موسیقی نبود. خسته. خراب. پنهانی دستت می‌شدم، مغزت می‌شدم و دلخواهت را برای پخش انتخاب می‌کردم. کم‌کم یخ آب می‌شد؛ دستت به سفارش چای می‌رفت و چشمت دنبال آشنا می‌گشت. کی آشناتر از من؟! کی غیر از تو؟! دستت را که می‌گرفتم، دنیا را داشتم.

+ پیامها ٢:۱٥ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢

چوب‌کبریت سوخته را روبرویش گرفتم. - «تویی؛ دمی سوزاننده، دمی سوخته.» کالیفرنیا را پر از اشک و دود سیگار کرده بود. - «برای فیگور خوبه، برای قلب و ریه بد!» هیچ‌کدام برایش مهم نبود؛ کاش دهانم را باز نکرده بودم... - «میدونم که هیچکدوم به هیچ‌جات نیست؛ همینت خوبه.» همینش خوب بود. خوب بود؟ خوب است یا بد که کسی را داشته باشی که قلب و ریه‌اش عین خیالش نیست؛ قوی و نترس و در همان‌حال بسیار حساس؟ نه از حال خودش در تشبیه، از خود تشبیه چوب‌کبریت، و حتی خیال می‌کنم برای خود چوب‌کبریت سوخته، گریه‌اش گرفته بود. کالیفرنیا را پر از اشک و دود کرده بود. پابه‌پایم می‌رقصید. سرفه‌هایش را می‌خورد. او خودِ کربن بود؛ گاهی الماس سخت، گاهی زغال شکننده.

+ پیامها ٦:٢۸ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه؛ قرار شد خیابان را آنقدر ادامه دهیم تا سرمان به دیوار بخورد... سرمان به سنگ خورده بود. اشتباه نبود. درستِ درست. رسیده بودیم به کوه و جای ماه نصفهٔ سه صبح، خورشید خوشرنگ هفت صبح توی آسمان بود. -کوه را برویم یا خیابان را برگردیم؟ -تا حالا توی نور صبح ندیده بودمت.

+ پیامها ٢:۳٧ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٢

می‌نشستی به سیگارکشیدن. می‌ایستادم به تماشای شکل تو پشت دود. رؤیا می‌شدی. هرچه دست دراز می‌کردم فقط پردهٔ دودی را پاره می‌کردم و پشتش تو نبودی. دست برمی‌داشتم. دور می‌شدم. می‌گذاشتم بمانی میان آن هالهٔ وونگ کار وایی؛ خاص و خواستنی، دور و نزدیک. می‌دانستم که ساعتی بعد باز با هم است که برمی‌گردیم خانه.

+ پیامها ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢

یک‌بار هم که برمی‌گشتیم خانه‌هامان، سکوت را شکستم و گفتم «به‌گمانم رؤیا جای امن‌تری است برای زندگی.» تأیید کردی و به طبیعتم کشاندی. به کوهستان. به جنگل. به خیابانی که واقعاً در آن بودیم. به کالیفرنیا که کشف تو بود. به خودت که کشف من بودی. به دلت کشاندی‌ام؛ تنها جای واقعی امن زندگی.

+ پیامها ۱:٥٧ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان. نه دلشورهٔ فردا بود، نه دلهرهٔ گذشته. انگار به‌عمرمان باترس مدرسه و بی‌میل دانشگاه نرفته بودیم. جیب‌های خالی و بالارفتن سنمان؟! هیچی مهم‌تر از مسیر بازگشت به خانه نبود؛ بی‌دلخوری از هیچکی و هیچی. دلخوشی ما دنیای ساکت سه صبح زیر پایمان بود... همدیگر را داشتیم.

+ پیامها ۸:۳٠ ‎ب.ظ
جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢

- «دوست دارم جای بی‌سقفی بنشینیم بی‌حرف به‌چای!» - «یک‌بار بیا. فرق دارد.» فرق داشت. کالیفرنیا کشف من نبود ولی دلم می‌خواهد برای خودم نگهش دارم. گوشه‌ای در ناکجاآباد. موسیقی دلخواهت را انتخاب می‌کردی و می‌نشستی به سیگارکشیدن.

+ پیامها ۳:٥٤ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٢

می‌نشستی به سیگارکشیدن. آدم‌های شاد را تماشا می‌کردیم. می‌رفتم برای خودم می‌رقصیدم. به‌دل خودت یا می‌آمدی به‌رقص یا می‌ماندی به‌سیگار. سه و چهار صبح که دیگر سیر موسیقی و کالیفرنیا و سیگار شده بودیم، با هم برمی‌گشتیم خانه‌هامان.

+ پیامها ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان. ساکت و پیاده، در خیابان‌های خلوت ساکت سه صبح، سرمان خالی و حالمان خوب بود. آرامش به ما برگشته بود و شاید بدمان نمی‌آمد زندگی کنیم. روی سر هم هوار نبودیم.

+ پیامها ٧:٥۸ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::