Home  Feed  Email
سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٥

چاردیواری اختیاری. بد نیست گاهی یادآوری کنیم.

+ پیامها ٧:۳٦ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱ مهر ۱۳٩٥

آن وبلاگ‌نویس‌هایی که نه گذاشته‌ایم و نه برداشته‌ایم، راوی یا دوربین را برداشته‌ایم گذاشته‌ایم توی دلمان. آنچه می‌نویسیم معمولاً شرح وقایع نیست، پنهان‌تر از حرفی است که به زبان می‌آوریم، می‌شود پوشیده‌تر از رازی باشد که به رازدارمان می‌گوییم، حتی رؤیای کف دست دلمان را روایت می‌کنیم. دلم نمی‌خواهد آشنایم اینجا را بخواند چون همین، چون انگار برهنه و معذّب وسط جمع ایستاده باشم، و گاهی بی‌سپر و بی‌پناه وسط جنگ. واقعاً.

+ پیامها ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٥

بعید هم نیست چارنفری که فید زرمان را در فیدخوانشان دارند، یک روز صبح از خواب بیدار شوند و ببینند سه‌هزاروپانصدوخرده‌ای نخواندهٔ نو دارند. خرده‌ای خبر و دیگران و سه‌هزاروپانصد رؤیای تازه از زرمان تنها از یک شب در کالیفرنیا، که قصه است. من به مبالغه علاقه دارم، مخصوصاً در حکایات عاشقانه. و نیز چاردیواری اختیاری. آری.

+ پیامها ۳:٥٧ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٥

آخر مرداد می‌شود دو سال. دو سال است که پیش از هر پست وبلاگم بینهایت خط می‌نویسم دربارهٔ مرگ، مامان و مرگ مامان. بعدش اشکها و نوشته‌ها را پاک می‌کنم و یا هیچی نمی‌گذارم اینجا یا چیز دیگری می‌نویسم و می‌گذارم. از همان روزها دچار وسواس خاصی شدم که درباره‌اش در وبلاگم ننویسم. گاهی موقع نوشتن، سراسر خشم می‌شوم و گریه به جای اشک تبدیل به خاری در قلبم، سنگی بر سینه‌ام، سدی در مسیر نفسم می‌شود. البته شده از دستم در برود و چیزکی در وبلاگم نوشته باشم که نه تنها بهترم نکرده بلکه پشیمانی از نوشتن را هم به دردم اضافه کرده‌ست. کمی که گذشته بود، یاد چارهٔ پارانوئید پارک افتاده بودم؛ پس می‌سوختم و می‌نوشتم و می‌سوزاندم. خیلی سخت بود اما راستش تا مدتی آرام‌تر بودم و راه نفسم بازتر بود. نمی‌دانم چرا یا خیلی شفاف می‌دانم چرا نمی‌خواهم درباره‌اش اینجا بنویسم. شاید باز باید از کاغذ و آتش مدد بگیرم.

+ پیامها ۳:۳٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٥

وبلاگ‌نویس‌ها دو جورند: حاضر یا فعال در شبکه‌های اجتماعی، گریزان از شبکه‌های اجتماعی. گونهٔ گریزان، پناهندگان به وبلاگند و گاهی ناگزیر در وبلاگشان توئیت می‌کنند، نقل قول می‌کنند، به اشتراک می‌گذارند، عکس می‌چسبانند و... . زرمان گونه‌ای گریزان از انواع شبکه‌های اجتماعی است که شبیه هرچه شود از اینستاگرام‌شدن برائت می‌جوید.

+ پیامها ٧:٥۱ ‎ب.ظ
یکشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٥

می‌نویسم. می‌نویسم. بک‌اسپیس را نگه می‌دارم و قصهٔ حسین‌کرد را حرف به حرف پاک می‌کنم، نه اینکه کل متن را یکجا حذف کنم. وبلاگ‌نویسان دانند.

+ پیامها ۳:٥۱ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٤

اینترنت خانه قطع است و چون باید برای شهلا تا ۱۲ ظهر فایل می‌فرستادم، یک بستهٔ اینترنتی یک‌روزهٔ ۲۰مگابایتی ۵۰۰تومانی از ایرانسل خریدم. ارزان‌ترین. البته قبلش شارژ گرفتم چون شارژم کم بود. بی‌پولی: حمید نعمت‌الله. تا قبل از ۱۲ ظهر فایل را فرستادم و تا الان که ۱۶:۴۹ است احساس میکنم باید تا بیت آخر ۲۰مگابایت را حلال کنم؛ هدفم از وبلاگ‌نویسی در این لحظه همین است. برای بیهوده نبودن این متن، سوالم را هم بپرسم. انگار همهٔ آدم‌های دنیا یک عاشقانهٔ آرام را خوانده‌اند و به‌به و چه‌چه؛ پس عملا چرا همه این‌همه گرگ و ناراضی‌اند؟

+ پیامها ٤:٥۱ ‎ب.ظ
شنبه ٧ آذر ۱۳٩٤

چندشب پیش دیدم یکی نشسته آرشیوم را می‌خواند، گفتم خودم هم بنشینم آرشیوم را بخوانم. تا یک‌جایی بیشتر نتوانستم پیش بروم، عقب بروم. او که به هردلیل، بی‌هردلیل، می‌رود سراغ خواندن گذشتهٔ‌ وبلاگی، می‌تواند به‌راحتی روی کلمات را بخواند و بگذرد و بخوابد. خودم که تا صبحش بیدار بودم.

+ پیامها ۳:۱٦ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٤

یک. قسم که قصد ننربازی نداشتم. کامنت‌ها شرمنده‌ام کرده. گمان نکن هزارنظر خصوصی دریافت کرده‌ام، اما همان چندتا و آن تک‌ایمیل برایم بیلیون‌ها می‌ارزد. از پیشنهادها ممنونم و از زحمتی که برای نوشتنشان کشیده‌اید شرمسار. بیشتر نمی‌گویم چون کلمات جانی ندارند؛ امیدوارم در پس کلمات، حس کنید چقدر قدردانم.

دو. دربارهٔ بوق و کرنای پست قبل بگویم که از ترس آشنایان، هیچ قصد جابجایی، پاک‌کردن وبلاگ، رمزدارکردن نوشته‌ها، محدودنوشتن، پیش‌نویس‌کردن پست یا حذف نامی را ندارم. افتخار نیست اما تاریخ گواه است که اگر واقعاً بخواهم، به‌سرعت و بی‌سروصدا، وبلاگ پاک می‌کنم و آبی از آب و آبی توی دلم تکان نخواهد خورد.

سه. می‌ترسم آشنایی اینجا را بخواند پس چرا دوست ندارم جابجا شوم؟ همین که پس از قرن‌ها یکی مثل امید می‌آید و می‌بیند خانه همان است و همچنان همینجا می‌نویسم و برایم می‌نویسد دنیایی است.

چهار. مرز آشنایان دنیای واقعی و مجازی را چه کسی مشخص می‌کند! اینکه حالا آشناهایی دارم که از راه وبلاگ همدیگر را می‌شناسیم و دیده‌ایم و رفیق شده‌ایم چه! چرا آنها مجازند به خواندن و واقعی‌های محض مجاز نیستند؟ نمی‌دانم.

پنج. موش در کاسهٔ آدم وسواسی می‌افتد. هرچه بیشتر حسّاس باشم موش‌های بیشتری سر از اینجا درخواهند آورد. اگر سردرآورده‌ای ببخش که موش خطابت می‌کنم؛ تشبیه است. البته این هم هست؛ زهرایی که تو می‌شناسی و از گل کمتر به هیچکس نمی‌گوید، گاهی در وبلاگش از موش درشت‌تر هم به همه می‌گوید و یک شعار دارد که چاردیواری اختیاری. این چاردیواری هم برای صاحبش اختیاری است، هم برای مهمان محترمش، هم برای موش‌ها.

شش. عقلم درنهایت به جایی نرسید. از بدایت هم البته در گل بوده و به‌جایی‌نرسیدنش مقام تازه‌ای نیست. تنها راه ساده‌ای که به ذهنم رسید انکار است. من؟! من! من وبلاگ ندارم... که همین یک کوره‌راه را هم با نوشتنش حرام کردم؛ «وبلاگ توست؛ نوشته بودی انکار میکنی!»

هفت. بخند و بگذر. از کجا معلوم قبلاً کسی اینجا را پیدا نکرده؟ از کجا معلوم بعداً کسی اینجا را پیدا کند؟ اگر کسی رو نکند از کجا می‌خواهم بفهمم؟ بله و خلاصه؛ می‌ترسم اما مثل قبل می‌نویسم.

+ پیامها ۳:۳٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٤

تا حالا بارها وبلاگ پاک کرده‌ام. اینی که الان هست، تعداد پستهایش از مرز قبلی‌ها بالاتر رفته؛ نفسی کشیدم و گفتم این دیگر سرپا ماند.

حالا امروز اتفاقی افتاد...

یکی از ترس‌هایم این است که وبلاگم را آشناهای دنیای واقعی‌ام بخوانند. فکرش را که می‌کنم عرق سرد می‌نشیند به تنم؛ فکر اینکه ایشان بیاید ببیند درباره‌اش چه نوشته‌ام. فکر اینکه دستم پیش سوئینی تاد رو شود. فکر اینکه کالیفرنیا را کشف کنند، فکر اینکه مغولان با خوشحالی رد خرابی‌هاشان را اینجا ببیند، دیوانه‌ام می‌کند. در حد ترس از جنگ از این قضیه می‌ترسم و بله می‌دانم ضعف بزرگی است. حالا فکرش را بکن که بدانی دشمن تا یک‌قدمی مرزهای ناامن رسیده و نمی‌دانی فرداصبح کشورت کشور توست یا نه. یک‌شبه هم نمی‌توانم این ترس را بکشم و از طرفی این تنهاباری است که دلم نمی‌خواهد اینجا را از دست بدهم. همچنین نمی‌خواهم به سرزمین دیگری پناه ببرم. غصه دارم.

کولی نباشم؟ مبالغه کرده‌ام؟ مبالغه نمی‌کنم. کاری می‌کنم؛ تنها کارم این است که آدرس ایمیلم را از آن بالا برداشتم.

هم‌نام عزیز! حالا که تو چشم‌هایت را بستی و خواستی آن عدد پررنگ شده زرمان باشد؛ بگو چاره چیست؟ چه کنم؟ زرمان چطور بماند؟

+ پیامها ٧:٤٢ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٤

تصور کن کمپینی راه انداخته، راهپیمایی کرده، بست نشسته‌ایم و از بخت بلند بنده بلندگو برای خواندن بیانیه و خواستها افتاده دست بی‌زبان جمع که من باشم؛ که البته نشان افتخار است بر پیشانی زرمان اما امید است بیرون گود پا از گلیم خویش فراتر ننهاده باشم. بزرگان بر من ببخشایید. اما بیانیهٔ خوانندگان شمایان:

رامک‌ برگرد، بنویس؛ به حرمت سلاحت که گفتی کلماتند.
زهرا نرو، بمان، بنویس؛ نشان به نشانی همان‌فیلم که می‌دانی.
المیرا ناگزیری، پس بنویس؛ به گواهی بازگشت بیماری نوشتن که بددردیست.
الهام نگریز، بنویس؛ به خاطر دریادماندن عکس نرگسها که یعنی حواس ما به تو هست.

+ پیامها ۳:٠٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤

اگر ملافه‌ای خیس را از تشت بیرون بکشیم و بچلانیم و بچلانیم و وقتی روی بند پهن می‌کنیم، قطره‌ای آب از آن بچکد؛ آن یک‌قطره همان‌چیزی است که وبلاگ‌نویس از آن حجم آب رخت زندگیش در وبلاگش می‌نویسد. تشبیه در تشتم در سطح به‌سر می‌برد؟ می‌دانم ولی مغزم برای مثال بهتری نمی‌کشد. غرض؛ همگان سفرهٔ دلشان و برنامهٔ سفر به ماهشان و کارنامهٔ اعمالشان و ریز نامهٔ عاشقانه‌شان و زیرفهرستهای کار و زندگیشان را در وبلاگ نمی‌نویسند. پس گاهی در زندگی وبلاگ‌نویسان از آخرین نوشته، که ازقضا پست خندانی هم بوده، تا پست بعدی می‌شود هزار نهر پرغم و گریه جاری شده باشد و درنهایت یک‌قطره‌اش هم در وبلاگ نچکد شاید. آنکه پیوسته غم‌انگیز می‌نویسد نه تنها خندیدن بلکه خنداندن هم بلد باشد بعید نیست. پس کسی‌که از عشق نمی‌نویسد نه‌یعنی عاشق نیست، او که از تنهایی نمی‌نویسد نه‌یعنی تنها نیست و آنکه از هرچیزی نمی‌نویسد نه یعنی هیچ‌چیزی، و جمع‌بندی کنم؛ آنکه از دماغ و دهنش نمی‌نویسد نه‌یعنی دماغ و دهن ندارد. معلوم نیست و ثابت هم نشده که وبلاگ‌نویس از کدام اتفاقها یا از کدام نزدیکان یا کدام دوران یا از کدام لحظه‌ها می‌نویسد. می‌دانستی؟! می‌دانستی هم ملالی نیست؛ قطره‌ای میلش کشیده و بی‌دلیل چکیده.

+ پیامها ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤

شده قصهٔ قدیمی زن وفادار و شوهر معتاد. این وفاداری ما، که افتخار و ارزش و از سر نیاز هم نیست، از کجاست پرشین‌بلاگ؟

* عنوانِ یکی از پستهای اخبار پرشین‌بلاگ

+ پیامها ٢:٠٥ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤

یک. عزیزان بلاگفایی دلتنگم.

دو. اگر این وبلاگ بر بلاگفا سوار بود، عدوی مشکل‌دار شدن سرور سبب خیر شده بود و موفق شده بودم از این دوره، آن سه‌هفتهٔ طلایی را بسازم و عادت وبلاگ‌نویسی را ترک کنم. وبلاگ‌نویس درحالی اینها را می‌نویسد که در خرابی‌های پرشین‌بلاگ وبلاگ دیگری بنا می‌کند و سپس بازمی‌گردد به خانه و به آلونک موقتی آتش می‌زند. یک‌حرفی هم بزنیم ته این پست: آدمی باید بخواهد تا ترک کند، باید بخواهد تا بگذرد و بماند، بگذارد و برود، آدمیزاد باید بخواهد تا بمیرد و بمیراند.

+ پیامها ٥:٥٤ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٤

دلم قرار وبلاگی می‌خواهد:

آشنا و غریبه، وبلاگنویس و وبلاگخوان، دور هم جمع شویم؛ جایی خوش‌مسیر که ماشین‌دار و متروسوار برای رسیدن سروقت عذاب نکشند. ساعتهای پرت پیش از غروب پنجشنبه جمعه‌ای که فارغ از فصل، آنکه قبل از نه شب باید خانه باشد بتواند بیاید و آنکه روز گرفتاری و کاروبار دارد بتواند خودش را برساند.

زنها اینطورند، مردها آنطور نباشد. سیگاری سیگارش را دود کند، غیرسیگاری غر نزند. چای‌خور از مضرات چای نشنود، فست‌فودی دربارهٔ ریز محتویات کالباس هشدار نگیرد. کسی کنجکاو سال ۸۸ دیگری نباشد. مذهبی و بی‌خدا همدیگر را چی و چه ندانند. پرس‌وجوی بیش از حد از حاضران و حرف از غایبان نباشد. ساعتی بگوییم و بخندیم و دم غنیمت بدانیم.

قراری ماهانه یا فصلی بی‌گفتن برقرار. مثلاً یک‌بار مشخص شود: جمعهٔ آخر هرفصل پای مجسمهٔ شاعر فلان‌پارک. تمام. چه دونفر، چه هزارنفر؛ قرار سر جایش باشد.

آخرسر هم افلاطون برود فصلی بگشاید در جمهور، قرار وبلاگی آرمانشهرش را از ما وام بگیرد.

+ پیامها ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤

وبلاگ‌نویسان هیچ شبیه نوشته‌هایشان نیستند و همزمان موبه‌مو عین نوشته‌هایشانند. بی‌استثنا و بی‌شک این یک حکم کلی است.

+ پیامها ٦:٢٥ ‎ب.ظ
شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳

+ یک بازی راه افتاده است در باب چرا وبلاگ نویسی؟ چرا وبلاگ مینویسیم؟

بد عادت می‌کنم. بد می‌مانم در آدمها، رفتارها.

اول قصه‌ام مثل قصهٔ خیلی‌هاست؛ هفت هشت سال پیش من هم جوان و عاشق بودم و راهی به ایشان نداشتم و عقلم چاه را نشان داد که وبلاگ بنویس تا به چشمش بیایی. راهها به آدمیان همینقدر بسته و سخت بود. رنج می‌بردم؛ بلد نبودم بنویسم. بعدها فروغ حالی آدمیزاد خام کرد که اگر گلی به گیسویمان بزنیم از این تاجهای شبه‌کاغذین بوگرفته بر فراز سرمان فریبنده‌تر است همیشه و این قانون است. دلباختگی معصومانهٔ یک‌سویه در نطفه خفه شد؛ خفه‌شدنی. وبلاگ ماند و ما را با خودش کشاند و گیر انداخت در گل عادت و من هم که بد عادت می‌کنم... آنها که از قبل‌تر می‌خوانند می‌دانند چندباری وبلاگ عوض شده و آرشیو پاک شده و نهایت روزه‌داری من تشنه دوماه تیر و مرداد پارسال بوده و باز روزه‌خواری و توجیه و توبه‌شکنی. گرچه خوانده‌شدن وسوسه‌انگیز است و گرچه بنده سوگلی‌هایی دارم که حضورشان چشم و چراغ خرابهٔ زرمان است اما دلیل اصلی را بخواهی، من مهر عادت را محکم می‌کوبم روی پرسشنامه. عروسیم خواهد بود اگر روزی بتوانم وبلاگ‌نویسی را ترک کنم.

- اهلش بنویسند چرا.

+ بعد: انجیر نوشت.
+ رامک به‌دعوت ایشان نوشت.

+ پیامها ٤:۳۱ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::