Home  Feed  Email
یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥

عصر، از نامه‌نوشتن نوشتم و نگذاشتم اینجا و به جایش نامه را نوشتم. نوشته بودم که هر کاری، حتی نوشتن یک نامهٔ ساده، یک شاهنامه پیش‌درآمد ذهنی دارد تا عملی‌اش کنم. بعد هم که نامه را می‌فرستم می‌افتم توی ظلمات به انتظار جواب. به دوری و نزدیکی هم نیست، به همان احوال روزگار است که گفتی و بنده هم، خصوصاً با هر زنگ تلفنی، چارستون بدنم می‌لرزد و از هم می‌پاشد در انتظار جواب. غرض همان بود که رفت، و بسیاری‌دیگر هم اینجا می‌بوسمت بابت وعده‌ای که وفا کردی و بیشتر برای جواب فوری نامه.

بیابم، شعری برایت خواهم خواند خواهرم.

+ پیامها ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥

دیده‌ای ذهن آدم در تب چه شکوفا می‌شود! یک‌شب در تب صد نامه برایت نوشته‌ام، نه بر کاغذ و با کیبورد؛ در ذهنم. همه با بیتی، بریدهٔ شعری شروع شده، هرکدام به راهی رفته و هر صد تا به امید دیدارت ختم شده‌ست. عاقبتم چه می‌شود؟

*حافظ

+ پیامها ٢:٤٤ ‎ب.ظ
جمعه ۱۸ تیر ۱۳٩٥

گویی داشتم نقاشی بر دستهایش می‌دیدم و نه آن تاولها و زخمها را، که تماشا می‌کردم و نه آخ و وای.

شما با آن دستها معجزه‌ها می‌کنی؛ حواس عالم و آدم باید به دستهای شما باشد. عالم و آدم تعطیلند، همیشه تعطیلند؛ بیشتر به خودتان بها بدهید. من یکی که ارزش شما را خوب می‌دانم و اهل اهمال نیستم؛ احوال‌ناپرسی‌ام از مراعات روحیات شماست. یکشنبه می‌بینمتان.

+ پیامها ٢:۱٥ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٥

به یاد روزگاری که آدمها ساده و نامه‌ها مسئول بودند

+ نفیسه: پدر من یه نامه به مادرم نوشته بود دوران جبهه
بعد از یه خط سلام و احوالپرسى نوشته بود:
ترسم که قلم شعله کشد نامه بسوزد, با این دل خونین به عزیزم چه نویسم

+ پیامها ٢:۳٤ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٥

می‌خواهم نامه بنویسم؛ نمی‌توانم. چطور شروع کنم؟ از حالش بپرسم؟ از حالم بگویم؟ از آب‌وهوا؟ چطور است با بیتی، شعری شروع کنم! از حافظ یا سایه؟ از بیدل یا سهراب؟ از سعدی یا فروغ؟ قرار است چه بنویسم؟ از کرده‌ها و نکرده‌های دم‌دستی بگویم یا از امیدها و آرزوهای دور از دست؟ دلتنگم را بگویم «دلتنگم» یا مبهم، پنهان در هزار جمله با راه دررو بپیچانم؟ آخر نامه قربانش شوم، دوستش بدارم، یا چشم به راهش باشم؟

به یاد روزگاری که آدمها ساده و نامه‌ها مسئول بودند:
«ای نامه که می‌روی به سویش
از جانب من ببوس رویش»
دلتنگ و چشم‌به‌راهم.

+ پیامها ٦:۳۱ ‎ب.ظ
جمعه ٩ بهمن ۱۳٩٤

لوئیز!

هوا سرد است. من دلتنگم. دیشب بی‌خواب و نگران اتوبوسی بودم که در جاده‌ای لغزنده به سمت تهران می‌آمد. صبح به‌سلامت رسید. همین کافیست و شرمنده‌ام که باز آمده‌ام بنویسم بی‌خوابم، بدخوابم، سرد است و دردِ زا دارم. منتظرم موتورخانه یاری کند و آب گرم شود تا دوش بگیرم. کلافه‌ام. کاشکی تو خوب باشی. موهایم سفید شده. کی زیارتت می‌کنم پس؟

دلتنگت: تلما

+ پیامها ۸:۱٤ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳٩٤

عزیزم!

بله؛ من هم زمانی گوشت نمی‌خوردم. اثرپذیر بودم. کلام نافذ صادق هدایت بر من اثر گذاشت. ذهن باز، توان مراعات و کمی هم عقل داشتم و چندسالی گوشت را بوسیدم و گذاشتم کنار. اما حوصلهٔ رعایت و مراعات از من پر کشید و رفت به قاف! قلب قلنبهٔ گوسفند را می‌بلعم که آهن فقیر این خون مجبور به سروسامانی برسد. یعنی دهانم آلوده است به آنچه که در آن مقام و مجلس نباید؛ وگرنه در کنارت به منبر گیاهخواری می‌رفتم و از منابع معتبر و البته از قدرت کلام آن مرحوم بهره می‌گرفتم تا یاری‌رسانت باشم. با تو مخالفتی ندارم اما اگر بخواهی وقتی یک پر گوشت به دهانی برسد، درجا اخ و پیف کنی، موافقتی هم نخواهم داشت. باشد که سلامت، صبور و منعطف باشی!

+ پیامها ۱:۳٥ ‎ق.ظ
جمعه ٢٧ آذر ۱۳٩٤

برسد به دست نسیم و آفتاب و او که نبوده و نیست...

هوای ته قصه‌ها باید بوی اسفند بدهد. باید رقص باشد، خنده باشد، شوق باشد. باید دستی در دستی آرام و دلی به دلی قرار گیرد، سکوت باشد. باید رسیدن باشد، برگشتن باشد. آرام و قرار و سکوت از سر رضایت باشد. آتشی سرخ بر منقلی کوچک؛ بوی اسفند و دود و مه‌آلودگی باید جوری داستان را تمام کند که تمام نکند، نه که مبهم باشد، اما بدانی روی ابرها ادامه دارد. وقتی کتاب را می‌بندی، از صندلی فیلم بلند می‌شوی، کنترل را می‌گذاری کنار، باید بتواند ساعتی در همان فضای ابریِ آفتابی نگهت دارد؛ هرقدر سختی‌کشیده و تلخی‌چشیده و طوفان‌دیده که باشی. دیگر حتی قصه‌ها هم این نیست، زندگی که بماند.

نمی‌دانم آنچه میراب راه آب را با آن سد می‌کند چه نام دارد؛ همان را میانهٔ راه نفسم گذاشته‌اند. سهمم از هوا، نه از‌ آلودگی، که به دست‌ودلبازی دلشوره کم شده است. نفسم در سطح می‌جوشد و به عمق نمی‌رود. کاش نسیم حکایتی آفتابی از قدیم می‌وزید و دست میراب را دقیقه‌ای کنار می‌کشید.

زادهٔ مهر، کشتهٔ خورشید و مردهٔ روی ماهت: زهرا

+ پیامها ٢:٥٠ ‎ب.ظ
جمعه ۱۳ شهریور ۱۳٩٤

سوئینی تاد عزیز

آمدم برایت بنویسم سوئینی تاد عزیز...؛ که آتش خیلی سریع از گوشهٔ روزنامه‌ای کنار گاز بالا رفت و خودش را به دستگیره و دم‌کنی و فیلتر هود رساند. بر آتش آب ریختیم و خاموش شد و کسی و چیزی آسیب ندید فقط اطراف گاز پر از دوده شد. همه به چه فکر می‌کردیم؟ به اینکه اگر دیرتر می‌فهمیدیم. شُکر! دیرتر نفهمیده بودیم پس همه‌باهم همه‌جا را تمیز کردیم و الان قابلمهٔ شام روی گاز است و یک قوری استیل کوچک که قرار است جهت رفع خستگی به ما چای مختصری برساند. آتش شدید نبود ولی کافی است پرش به خرده‌کاغذی بگیرد تا به زمین و زمان دست دراز کند؛ آتش کمش هم زیاد است، زیاد می‌شود. مثل ترس که کمش هم زیاد است. مثل کینه که کمش هم زیاد است. مثل نامردی که کمش هم زیاد است. بگذریم. من از حمام‌رفتن فراریم. ولی با این بوی دود باز باید برای فردا دوش بگیرم. باز بگذریم. آمدم برایت بنویسم سوئینی تاد عزیز من از تیغی که بر گردنت گذاشته‌ای می‌ترسم. از خودت بگذر.

+ دیروقت منتشر می‌شود اما جمعه شب حدود ساعت ۸ نوشته شد.

+ پیامها ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤

نوشتی. می‌نویسم:

گاهی آنچه را در ذهنم بوده، تو نوشته‌ای. نگفته‌ام. گفته‌ایم؟! همزمانی‌های زیادی بوده در من با تو. از همین است که وقتی ایستاده‌ام زیر دوش و به حوضچهٔ سرخی که از زیر پایم راه‌آب را می‌جوید و می‌رود نگاه می‌کنم، حس می‌کنم تو هم آنجا شاهد شبیه همین تصویر باید باشی. پس بعید نیست همان‌زمان افتادن مایع دستشویی، من از صدای به‌هم‌خوردن دری آشفته شده باشم یا کم‌دور نیست وضعیتم در شنیدن صدای بوق ماشین همان باشد و در خنده و عربده‌های شبانه همان و اتفاق... که بسیاری افتاده.
سرت را درد نیاورم. ببوسمت و بیتی بیدل بخوانمت و بگذریم:

«اضطراب دل ز هر مویم چکیدن می‌کشد
چون رگ ابر بهارم نشتری در کار نیست»

+ پیامها ۸:٤۱ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٤

خوش به سعادت ما که در این فروشگاه زنجیره‌ای نزدیکمان ترانه‌های عارف و ابی پخش می‌شود. من قفسه‌هایش را از بر شده‌ام. چشم‌بسته رهایم کنند می‌روم پودر و شیر و گوشت برمی‌دارم. عارف می‌خواند و من روبروی قفسهٔ دستمال‌کاغذیها چشم‌بسته چمباتمه‌زده زبان‌بسته گریه می‌کردم. از فروشگاه برگشتم که نامه‌ات را دیدم و خریدها را چیده و نچیده مشتاقم جواب نامه بدهم.

روشنا، لوییز
مرحبا که تو زبانهای زیادی بلدی و می‌توانی اصل کلمات کتابها را بخوانی و بدانی. بنده روزگاری است که دیگر از درک آنچه اطرافیانم به همین زبان مادری می‌گویند نیز عاجزم. زمانی برای معشوقی فرضی گفته بودم «به هیچ زبان زندهٔ دنیا مسلط نیستم؛ همین که حرف چشمهایت را بخوانم برای زندگانیم، برای هردو جهانم کافیست.» کاش عشق به‌واقع بیاید و جملات رقیق به من برگردد. می‌خواهم به من نخندی و بین خودمان بماند؛ من خام هنوز به عشق امیدوارم.

اما آرزویت... من که تاب تحمل تحقق آرزویت را ندارم، فقط می‌توانم در آرزوی سیلی زلزله‌ای باشم که در دم لطفش شامل حال همه‌مان بشود. بی‌بازمانده، بدون باری برای بازمانده، برمان دارد.

همانطور که قصد هضم وقایع را بی‌حرف و به‌تنهایی دارم، در این وبلاگ محقر نیز آهنگ سکوت کرده بودم. حالا حس می‌کنم به‌روشی سنتی تخم کفتر و بلدرچین خوراندیم با نامه‌های خواندنیت. دست‌کم اینجا زبان باز کرده‌ام.

خموش: تلما

*بیدل

+ پیامها ٩:٠۱ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤

بهشت هم ناچیز است وقتی برزخ را...

لوییز
تلاش می‌کنم طعم آسودگی را به خاطر آورم تا به خاطرت بیاورم. دستم رسید به اوایل تابستانهای دبستان؛ به‌گمانم آسودگی خسیس همانجا طعمش را به ما چشاند و بساط از ما برچید. برای من آسودگی طعم زردآلوهای نرسیدهٔ باغچه را دارد.

نمی‌خواهم با ناله در نامه‌ها آزرده‌ات کنم، مخصوصاً که نوشته‌ای خوش‌احوال نیستی. کاش ساطورت را امانتم می‌دادی، به دشت می‌شدم و سر می‌بریدم؛ با دسته‌ای از گلهای خودرو به دیدنت می‌آمدم، درحالی‌که پرده‌ها را کنار می‌زدم و پنجره‌ها را باز می‌کردم، تو شعر نو می‌خواندی و هوا تازه می‌شد. آنوقت شاید دست و دل آسودگی باز می‌شد و به شمایل عطر گل و دشت به ما بازمی‌گشت.

...وگرنه که من هنوز به آن پرتگاه آخر امید دارم.

نگرانت: تلما

+ پیامها ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤

جهنم، عددی نیست وقتی برزخ را تجربه کرده باشی.

لوئیز عزیز
جهان، نفست تنگ شده؟ دست بر دهانت نهاده‌ای؟ ماشینت را بردار، بیا دنبالم، با هم برویم. چند چمدان رخت و اسباب ندارم. یک‌لا لباس و یک‌تن لاغر و هیچ. اسلحه ندارم تا به‌حق برایم دخل کسی را بیاوری یا وقت نیاز دخلی را برایت خالی کنم اما پایش بیفتد، دل خونْ سر را نترس و دست خالی را سلاح می‌سازد. بیا با هم برویم به هوای ییلاق. پشتم به خنده‌های گیرای تو گرم است. من تا آخرش رفیقانه همراه تو هستم. به هوای ییلاق... تا آخرش؛ تا ته آن پرتگاه.

بی‌نفس، دست از دهانم برداشتم تا بر سر بازار بگویم به‌جان نزدیک توام و عزیزت می‌دارم.

منتظرت به‌تمامی: تلما

+ پیامها ٧:٠٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤

نه پای رفتن و نی جای برگشت...*

جگرخون!
من هم بیزار شده‌ام از این شهرم که نوروزهای کودکیم را در خود دارد و نوجوانی و جوانی و مرگم. از آن یکی شهرم هم بیزارم. شهر به بافت و برج و مجسمهٔ شاعر و مبارزش شناخته می‌شود؟! شهر را خلقیات مردمش می‌سازد، می‌شناساند. شهر شده شهر گربه‌ها، گربه‌صفتها؛ دور از جان سگهایی چون ما. به خودم باشد بی‌هیچ می‌گریزم به غریب‌گوشه‌ای در دل همین سرزمین که نه خاطره‌ای در کوچه‌هایش خفته باشد، نه عزیزی در خاکش. به خودم نیست؛ این است که دندان به جگر گذاشته‌ام، شاید کم‌کم بی‌حس شوم و باور کنم که سرزمین بهانه است و دل باید به‌سامان باشد.

بیدل!
روی پیشانی من نوشته منتظر. قیچی را هم نبردم سمت موهایم. روی همهٔ تارهایش نوشته منتظر. سرانگشتهایم هم نوشته منتظر؛ به گیسویت. می‌مانیم. من هم که پایم بند است اینجا حالاها. دلم هم، که می‌دانی، می‌رود برای دیدن رویت. بازآمدی، منتظرت را خبر کن.

زابه‌راه، چشم‌به‌راه: زرمان

*م.امید

+ پیامها ٦:٠٠ ‎ب.ظ
جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٤

برای محمد:

همیشه، مخصوصاً با دستهای خالی، توی آستین آدمی پر از معجزه باشد، شاهکار نیست؟ مثلاً در سیاه‌ترین روزها بی‌تلاش بتواند هوا و صداهای آلوده را بشکافد و آواز پرنده‌ای را بر درخت خیابان شکار کند. به توی باغ نبودنش چه کار داری؛ کسی که قدر هر نفسی را که می‌کشد بداند، دلش دیباچهٔ گلستان نیست؟

+ پیامها ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤

رهایی مرد خواستنی است ولی المیرا من تکه‌تکه زنِ ساعتها بوده‌ام؛ نظاره‌گر و ناتوان از نگاه‌داشتن جان لیز ماهی خونسرد. نظاره‌گر.

چشم‌به‌راهت

+ پیامها ۸:۳٤ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤

اسمش را آوردی رفتم به شکافتن گور آرشیو پیشین. برای جلسومینا نوشته بودم:
یادم نرود «مردن» فعل ساده‌ای است برای توصیف مرگ او، برای شرح زندگی او.
و شاهد آورده بودم از عقیقی:
«چونان کتابی همیشه در کنار
که گویی همیشه وقت هست
برای خواندنش
و چه عذر غریبی است این
برای نخواندنش»
تکه‌ای از روایت شبهای روشن است به شعر. اسمها را به‌عمد می‌آورم که بدانی از دلت آگاهم. آشنای جان، شبهایم را غزل حافظ روشن نمی‌کند. شاعران دیگر دهان بسته‌اند. دل سپرده‌ام به غزلهای خونین بیدل. بگو حکایت رگ و تیغ تکراری و کُند. «به قدر ناله مگر زین قفس برون آییم». طایر فرخنده‌پیام؟! می‌شود از این شاخه به آن شاخه بپرم در قصه‌ام؟ امروز را دیدم نام گذاشته‌اند روز هرات. پی گرفته‌ام، از سمت مادری به هرات می‌رسم. هرات خراسان بزرگ قدیم. آفتاب کو؟ کولی‌وار بپرم؟ راستی، تو سال نوی قبرستان را دیده‌ای؟ قبرها پر از گلهای بنفش و صورتی قشنگ، پر از عود و شمع روشن، پر از سبزه‌های زنده. و بیچاره‌ترین و خاموش‌ترین و مرده‌ترین آدمهای دنیا بر سر قبرها. بی‌شرح‌ترین تصاویر را دیده‌ای؟ خالی‌ترین احوال را گذرانده‌ای؟ قصه‌ها بی‌قهرمانند و کلمات، کلمات تهیدست. بگذریم... قصدم چیدن دوبارهٔ موها بود. دستم به همین‌کارهای نمایشی برای پیمانها و نشانه‌های شخصی هم نمی‌رود. تو ساعتها را دیده‌ای؟ مثل من محبوبت هست؟ از ویرجینیا وولف هیچ نخوانده‌ام. موجها را می‌خواهم دست بگیرم. موها بماند. ببافی. گریه کنم. بافته را بچینم بیندازم قاطی آشغالهای خیس. چقدر حرف زدم. اوقاتت را تلخ کردم. چقدر حرف دارم و نباید. می‌بوسمت.

+ پیامها ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤

تو و متناقض‌ترین احوالت. جواب، مرثیه می‌نویسم. پاک می‌کنم. شنیده‌ام اینجا گریسته‌اید. حرامم! به قصه‌ها گریختم برایتان؛ خستگی درکنید تا من هم از روبروی دیوار ته، خودم را بکشانم برگردم به دوراهی، برای بار هزارم، سرکنده، سرانجام چشم از دهان شاعر بردارم؛ باید برخیزیم.

+ پیامها ۳:٥۱ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤

به فاطمه:

آدرسی نداشتم برایت بنویسم. فاطمه جان! سخت است برایم ولی رفتم کامنتهای آن‌روزها را گشتم تا یادم بیاید چه گفته بودی. درست یادم مانده بود و دیدم که آخرش نوشته بودی: «بلند شدن اما، به دوش خودمونه، تنهای تنها ... ». آن‌موقع زود بود بفهمم چرا و چطور، ولی این پیش‌نویس دو سه روز پیش است که نمی‌دانستم برای که می‌نویسم ولی حالا می‌دانم ناخودآگاه بخاطر خودم و برای تو نوشته شده:

دقیق می‌شوی می‌بینی یک دست مانده و یک زانو از خودت. خودتی و خودت. یا شکر می‌کنی که باز دست و زانویی داری از خودت، یا شکایت که تنها دست و زانویی داری از خودت. من دهان شکایتم را ماههاست بسته‌ام. غم هست اما کینه کم‌کم کنار رفته و دلم روشن‌تر شده. امیدوارم برای تو، فاطمه، دست و زانو و دلی صاف مانده باشد که همه‌چیز است که اگر بشکنندش هم هزارآینه خواهی داشت؛ چه کینه‌ای! چه شکایتی!

+ پیامها ٥:٠٥ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳

فصلش هم نبود، این تارها تبرّک به عطر دستهایت شود، دل درمان شکستگی‌ها ساز می‌کند. حاجت روا مسیحادل، مسیحادم!

*رودکی

+ پیامها ٩:٤٥ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳

کاش همه تا اینجای زندگی خواب بود. صبح می‌شد، صدا می‌زدند، می‌پریدیم؛ خواستی بیداری جانی اگر مانده بود مردن باشد، جنونی اگر بود نوزادن. نه اینکه هی سیلی هی سیلی که حالی آدم شود که خواب نیست. صدای دست‌وپاشکسته‌ام از ته چاه می‌رسد به تو؛ که خیر باشد خوابت؟

«خون می‌چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها
ای جنگل اینجا سینهٔ من چون تو زخمیست
اینجا دمادم دارکوبی بر درخت پیر می‌کوبد
دمادم»
::سایه

+ پیامها ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ
دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳

منبر رفتم؟ بیایم برایت دست به تیغ شوم؟! آرزوست. عمر تو چرا! سی و چند سال من پیشکشت؛ قربانی پیش پای وعدهٔ امید. من هم در زمینهٔ امید دختر پدرانمان هستم وگرنه می‌دانم «زندگی گر عشرتی دارد امید مردن است*».

*بیدل

+ پیامها ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ
یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳

بگو گشته آسمان را، قلاب ماهی در شب تیره ببیند محض لحظه‌ای آویختگی و رهایی از دلشوره. می‌دانم که قصه‌ات، قصهٔ شب تیره است نه قبای ژنده آنجا که «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندهٔ خود را». شعرها سیاه‌تر از شب آسمانت. امید. امید. دلم می‌خواهد روزی نه تنها نا و نفسی برای دوبارگی سلام داشته باشیم که مهم‌تر؛ به آسمانمان دلگرم باشیم، به گرمای آفتابی هرروزه در آسمان که بیایی بخوانی «به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد».

*بیدل

+ پیامها ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ
شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳

خواستم بیتی بیدل برایت بخوانم که خوانده بودی «سراپا رنگم اما سخت بیرنگ است پروازم»؛ هرکدام از آن دیگری برّنده‌تر. دلم نیامد. دستم نرفت.
بعد غروب رفته بودم آسمان‌گردی که امروز زیبا شده بود. آسمان روز زیبا شبش قشنگ‌تر می‌شود. روز مال مردم، شب مال دیوانه‌ها. بساط هلال ماه جوری شفاف روشن بود که تاریکیهای قرص ماه هم دیده می‌شد. اراجیف آسمانی را در حالی می‌بافم که یک‌لحظه با خودم تنها نمی‌مانم، یک‌لحظه خودم را نگاه نمی‌کنم؛ تنها اگر یک‌لحظه نگاهم به زمین، همین زمین نامرد کج‌مدار، بیفتد؛ طغیان خون است از چشم و دلم در بن‌بستهایش...

+ ...خاکستری هوای اینجاست یا غولی که پایش را از روی چهاردیواری سینه ام برنمیدارد؟ از کجا شروع می شود خیابانی که بن بست نباشد و آخر آن تو با چترت منتظر ایستاده باشی؟ بدون چاره ام.

* بیدل

+ پیامها ٩:٥۳ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢

خواهرکم!
این، هربار دارد بیشتر شبیه زایمان می‌شود؛ چه از نظر درد، چه خروجی. چیزی هم نبود آن‌توها. آنقدر سالم و به‌قاعده که آدم هوس می‌کرد واقعاً حامله شود. خواستم بگویم این بچه‌هایی که هرماه از ما سُر می‌خورند توی چاه توالت یا می‌روند قاطی آشغال‌ها، همه‌اش همین نیست؛ اشک‌هایی است که نریخته‌ایم، خون است که ریخته‌ایم به دل، دردِ بی‌داد و رازهای مگوی ماست. دانستی چه جانی، چه آدمی از آدم می‌رود هرماه... راحت باش! گریه کن و حالا بگو چه جانی داریم ما!

می‌بوسمت با درد: زهرا، خواهرت

+ پاسخ

+ پیامها ٧:٤٠ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  چای ::  سیمرغ ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::