Home  Feed  Email
چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٥

خانه ریخت‌وپاش است؛ روی یک‌سفره چندتا گلدان و کیسه‌های خاک است که اینها را بالاخره بکاریم. بادکنک‌های تولّد امیر افتاده روی مبل‌ها. پنکه از تعمیرگاه برگشته و جایی است که انگار تابستان است و مشغول. جاروبرقی هنوز از تعمیرگاه برنگشته و دلیل موجّهی برای کثیف‌بودن گوشه‌وکنار است.  آفتاب این‌وقت روز و نسیم این‌وقت سال جوری در کار کاج کهنسال روبروست که نمی‌شود ازش چشم برداشت و رفت پی جمع‌وجور و کاروبار و چای علیه‌السّلام. اگر من سر آن بلندترین شاخه بودم، چشم‌اندازم آن درّهٔ خداحافظی بود که یکی لب درّه و یکی ته درّه، برای هم غلیظ‌ترین بوسه‌ها را می‌فرستادند و جمعیت بوسه‌ها را می‌بلعید؟ هی سوئینی تاد لب درّه!

+ پیامها ۳:۳٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥

پرده را جمع می‌کنم و پنجرهٔ خانهٔ روبرو را می‌بینم که پرده‌اش جمع شده و قابش خالی از آدمی است؛ پس تو را می‌گذارم که گاهی از قابش بگذری یا بایستی و نگاهی به بیرون بیندازی. من را می‌بینی، نمی‌بینی؟ نمی‌دانم؛ فاصله زیاد است. پرده را کنار می‌زنم و کنار می‌روم که اگر ادامه دهم از کاروزندگی افتاده‌ام برای ازدست‌ندادن ثانیه‌های خیالی حضور و عبورت سوئینی تاد. فاصله هم که زیاد است. 

+ پیامها ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٥

با تو می‌شود از روزمرّه هم در ابعاد کهکشان‌ها سخن گفت و خسته نشد. خسته نشد؟! پرت می‌گویم. دوباره؛ با تو می‌شود از روزمرّه هم در ابعاد کهکشان‌ها سخن گفت و بی‌اغراق جان گرفت. اصلاً من مبالغه کنم، بعدش آینه که رنگ گونه‌ها را دروغ نمی‌گوید. چقدر با تو حرف دارم سوئینی تاد!

+ پیامها ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٥

پسری را که دوچرخه‌سواری یادم داد، از یاد نخواهم برد و دختری را که می‌دانست هیچ رانندگی نمی‌دانم و گذاشت با ماشینش برانم، و خیلی‌ها هرکدام به دلیلی. تو. تو را بخواهم از یاد ببرم هم نه می‌توانم، نه می‌شود؛ به هزارویک دلیل که هر یکی هزار دلیل حسابی است. بماند میان من و تو، سوئینی تاد صبور.

+ پیامها ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٥

زیر بند رخت آپارتمانی دراز کشیده‌ام و بوی نرم‌کننده و حمام و عطری که به دستهٔ جعبه مانده توی سرم است. یک‌استکان چای و دوحبّه قند که یکی‌اش درنهایت می‌ماند. بله؛ استکان به جای لیوان. دو-سه تا صبح، دو-سه تا عصر. دیدم آن‌یکی زهرا چای را کم کرده و توانسته، خودم هم قصدش را داشتم، مثلاً به همراهی قدمی برداشته‌ام و گرچه خبرش نکرده‌ام که در ترک هم‌پیاله داری ولی خب شاید ته دلش حس کرده باشد. دیگر اینطور شده‌ام. یعنی صدا و بوق و کرنا را کم کرده‌ام و امیدوارم به دل‌های آشناهای جانم، دور و نزدیک. تو شاهدی سوئینی تاد که چطور بی‌صدا دوستت دارم و کاش اینجا بودی و عطر جعبه را نو می‌کردی و این یک‌حبّه قند را با نصف استکان چای شریکم می‌شدی و بوی حمام و عطر مچ دستم، همه را با هم، سر می‌کشیدی و ریشه‌های شال آویزان از بند با صورتمان بازی می‌کرد و پاهایمان هم لای پره‌های شوفاژ گرم و دل‌هامان هم قرص و چه و چه و چه...

+ پیامها ٧:٠٧ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٥

سوئینی تاد مهربان، اگر بچه‌ای بودم و می‌خواستم قلب تو را بر کاغذ بکشم، برگه را خالی می‌گذاشتم و می‌گفتم نشد، جا نگرفت. حالا دلت را جهان لایتناهی می‌خوانم که باز کم است.

+ پیامها ٩:۳٧ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٥

سوئینی تاد! دوست دارم یک‌روز، به‌دل، خوش باشم در این جهان پر غم. همین. همین که نه؛ فردایش هم بمیرم.

*بیدل

+ پیامها ٩:٤٥ ‎ب.ظ
شنبه ٦ آذر ۱۳٩٥

سوئینی تاد عزیزم؛ چاره‌ای ندارم جز اینکه بی‌حد دوستت دارم.

+ پیامها ۳:٢٦ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٤

سوئینی تاد!

آغوش تو اگر بود که هیچ، اما اشک هم نعمتی است.

+ پیامها ٢:٠٠ ‎ب.ظ
شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٤

سوئینی تاد!

آنجا هم شب می‌شود؟ آنجا هم میان راه، در و دیوار و دریچه هست؟ در فیلمی دیدم که زنی با شوق و به امیدی پرده را کنار زد و پشت پنجره هم دیوار آجری بود. نمی‌خواهم ذهن پریشانت را پریشان‌تر کنم ولی در این هفت‌خوان هزارتو باز به در بسته خورده‌ام. کاشکی برایم از پنجره‌ای بگویی که آن‌سمتش آسمان آسودهٔ صبح است.

+ پیامها ٥:٢٧ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳٩٤

سوئینی تاد!

رسم زمانه است یا عاقلانه است که آدمیزاد چند پناه داشته باشد. من که می‌دانی؛ نه عقلم به‌جاست و نه زمانه‌ام؛ یک منم و یک خودت.

+ پیامها ٥:٥۸ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٤
+ پیامها ۱:٤۱ ‎ق.ظ
پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳٩٤

سوئینی تاد!

حرفی نداری؛ حرفی نیست. در شعر سهراب سپهری خوانده‌ایم «چیزهایی هست که نمی‌دانم» آن فیلم را هم که می‌دانیم «‌چیزهایی هست که نمی‌دانی»؛ پس یر به یر.

+ پیامها ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٤

سویینی تاد!

عزیزم! چندروز است عزم ترک چای کرده‌ام. یکی از چایی‌های صبح را با یک لیوان آب جایگزین کرده‌ام. می‌خندی. می‌دانم توی سرت چیست؛ می‌دانی که درعوض از آن طرف بامِ چای عصرتاشب افتاده‌ام و چنان تا شب چای می‌خورم که خواب بی‌خواب.

فدایت! بخواهم، بخواهم؟! بخواهی، لب تر کنی، ترک سر آب خوردن است. چای که بازی است، گفتم به بهانه‌اش لبخندی به لبت بنشانم.

+ پیامها ٩:٥٧ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٤

سویینی تاد!

کاش می‌آمدی می‌رفتیم آن بالا؛ یک صخره هست که جان می‌دهد در پناهش آتش به پا کنیم، صخره‌ای که جان می‌دهد سر به تیزی‌اش بکوبیم. تو تا به حال آتش را با خون فرونشانده‌ای؟

+ پیامها ۸:٢٢ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٤

سویینی تاد!

می‌ترسم سرم را در این راه به باد دهم. دیگر با خودم هم حرفی نمی‌زنم. کاش می‌شد حرف بزنی. کاش می‌شد حرف زد، کاش می‌شد با تو حرف زد و می‌شد در برق چشمت لبخندها دید نه در برق تیغت خون‌ها؛ می‌ترسم سرم را در این راه به باد دهی.

+ پیامها ۸:٢۱ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٤

سویینی تاد!

توی راه مردی را دیدم که بسیار شبیهت بود. شرمنده؛ به خاطر این‌همه شباهت و به تلافی آن‌همه ندیدنت تا توانستم نگاهش کردم. رد شد و رفت و آن مرد تمام شد اما داستان تازه از اینجا در ذهن من آغاز شد؛ چشم بستم و تا سر خیابان بین من و تو ماجراها بود.

+ پیامها ۸:٢٠ ‎ب.ظ
جمعه ۱۳ آذر ۱۳٩٤

سویینی تاد عزیز!

با پنبه سر بریدن از من ساخته نیست. نیاز باشد همان با تیغ بهتر بتوانم؛ تیغی که تیزی‌اش اول به شاهرگم بیازمایم.

قربانت... «که خوابانیدن تیغ است خوابانیدن چشمت»

 

-مصرع از صائب

+ پیامها ٢:٥٠ ‎ب.ظ
شنبه ٢ آبان ۱۳٩٤

کلید نینداخته. در باز بوده. به قول خودش انگار مغول حمله کرده باشد. شهر شام. همه‌چیز را زیرورو کرده بود یا بودند. نمی‌گوید چه برده‌اند، درعوض تا دلت بخواهد می‌شنوی حتماً با کفش روی فرشها اومدن... دستاشونو به همه‌چی زدن. نگرانی و ناامنی و اعتراضش اینهاست که در گزارش پلیس و به چشم دیگران نمی‌آید.

سوئینی تاد

هر قول و قراری چندصدهزاربار باید بشکند تا از درجهٔ اعتبار ساقط شود؟! قرار بود دیگر مخاطب و منظور هیچ نوشته‌ای، و محمل و مقصود هیچ اندیشه‌ای نباشی؛ که نشد. می‌دانی و می‌بینی که به‌تمامی به یغما رفته‌ام و نگران گردی مانده‌ام که از تاخت‌وتاز بر طاقچهٔ خانهٔ خالی نشسته. نگاه کن! نگرانم، ناامنم، معترضم. دیگر نمی‌خواهم موهوم به ذهنم بتازی، گرد بنشانی و آتش به‌پا کنی؛ برو و کندی تیغ بر رگ خویش بیازما، گوشهٔ جگرم...

+ پیامها ٢:٤٢ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٤

سوئینی تاد بی‌همتا

بگویم و به‌قول ایشان بنشینم و صبر پیش گیرم. یک‌کلمه؛ نگرانتم.

+ پیامها ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱ مهر ۱۳٩٤

سوئینی تاد عزیز

عزیز پُرحاشیه از دست‌وپازدن در سطح‌ها کناره بگیر. نفس حبس کن و به عمق برو که دست‌خالی نمی‌مانی؛ یا گوهر می‌یابی و برمی‌گردی یا می‌میری و می‌مانی.

+ پیامها ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱ مهر ۱۳٩٤

سوئینی تاد عزیز

گویا گفته‌هایم کارگر افتاد که تیغ از شاهرگ خودت و دیگران برداشتی. گذشتی. حالا لطف کن به گردن من برس. از من نگذر.

+ پیامها ۸:۱٩ ‎ب.ظ
جمعه ۱۳ شهریور ۱۳٩٤

سوئینی تاد عزیز

آمدم برایت بنویسم سوئینی تاد عزیز...؛ که آتش خیلی سریع از گوشهٔ روزنامه‌ای کنار گاز بالا رفت و خودش را به دستگیره و دم‌کنی و فیلتر هود رساند. بر آتش آب ریختیم و خاموش شد و کسی و چیزی آسیب ندید فقط اطراف گاز پر از دوده شد. همه به چه فکر می‌کردیم؟ به اینکه اگر دیرتر می‌فهمیدیم. شُکر! دیرتر نفهمیده بودیم پس همه‌باهم همه‌جا را تمیز کردیم و الان قابلمهٔ شام روی گاز است و یک قوری استیل کوچک که قرار است جهت رفع خستگی به ما چای مختصری برساند. آتش شدید نبود ولی کافی است پرش به خرده‌کاغذی بگیرد تا به زمین و زمان دست دراز کند؛ آتش کمش هم زیاد است، زیاد می‌شود. مثل ترس که کمش هم زیاد است. مثل کینه که کمش هم زیاد است. مثل نامردی که کمش هم زیاد است. بگذریم. من از حمام‌رفتن فراریم. ولی با این بوی دود باز باید برای فردا دوش بگیرم. باز بگذریم. آمدم برایت بنویسم سوئینی تاد عزیز من از تیغی که بر گردنت گذاشته‌ای می‌ترسم. از خودت بگذر.

+ دیروقت منتشر می‌شود اما جمعه شب حدود ساعت ۸ نوشته شد.

+ پیامها ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::