Home  Feed  Email
دوشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٥

پسری را که دوچرخه‌سواری یادم داد، از یاد نخواهم برد و دختری را که می‌دانست هیچ رانندگی نمی‌دانم و گذاشت با ماشینش برانم، و خیلی‌ها هرکدام به دلیلی. تو. تو را بخواهم از یاد ببرم هم نه می‌توانم، نه می‌شود؛ به هزارویک دلیل که هر یکی هزار دلیل حسابی است. بماند میان من و تو، سوئینی تاد صبور.

+ پیامها ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ
جمعه ۱٧ دی ۱۳٩٥

اضطراب حال عجیبی است؛ نمی‌شود درست بیانش کرد، اصل احساس در تعریف با کلمات جا می‌ماند. زن را می‌بینم که بعد از حادثه‌ای مضطرب مانده و مانده است. هرچه آدم دویده، هرکار کرده، متوسل به هر دوا و دکتر و روشی شده و درمان نشده باشد؛ بنده به شما می‌گویم که عشق درستش می‌کند، آبادش می‌کند. اینکه نصف‌شبی نشسته‌ام همراهش که نه، به‌جایش، اشک می‌ریزم چون دیده‌ام، می‌دانم، می‌فهمم. عشق هم حال عجیبی است؛ نمی‌شود درست بیانش کرد، اصل احساس در تعریف با کلمات جا می‌ماند...

*چارلز بوکوفسکی

+ پیامها ۳:۱٥ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٥

«پنداشتم که طبیب به بالین بیمار می‌رود، بیمار پیش طبیب می‌فرستادم»
::ذکر سفیان ثوری

زن، صورتش را می‌گیرد زیر شیر آب سرد بلکه آن‌همه خواب از سرش بپرد. خواب نبوده و نیست. مرور می‌کند. خواب نبوده و نیست که بشود مثل یک خواب در بیداری مرور کرد و در طول روز فراموشش کرد. بیداری را انگار در خواب مرور می‌کند که هی می‌رود صورتش را زیر آب سرد می‌گیرد؛ شنیدن و گفتن کلمه‌ای آرزویش بوده، حالا دنیایی کلمه شنیده و گفته است. ثانیه‌ای بیشتر ماندن پشت چراغ چهارراهی را آرزو داشته، حالا ساعت‌ها و خیابان‌ها را در اختیار داشته و پیموده است. چه خبر است؟ کجاست اینجا؟ همین دنیای خودمان است؟! باز می‌رود سمت شیر آب.

+ زن حیاتش

*چارلز بوکوفسکی

+ پیامها ٢:٢٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٥

+ Hawkeye: ...You're strong! You survive! You stay alive, no matter what occurs! I will find you! No matter how long it takes, no matter how far. I will find you!

The Last of the Mohicans

حتماً دیده‌ایدش و شاید بارها. بین این سه تصویر، بین این سه زمان، دنیایی جنگ و خون و فقدان جاری است. سنگ روی سنگ بند نیست و تنهااطمینان این جهان، تنهاناجی این جهان عشق است. مرد اگر آن مرد باشد، زن اگر آن زن باشد، این عشق هیچ غریب نیست.

+ فیلم

+ پیامها ۸:٢٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٤

دستی که زن نمی‌خواهد صبح مثل باری شب‌مانده و سنگین از روی سینه بردارد، آن تنهادست سبک امن که می‌خواهد محکم‌تر نگهش دارد؛ دستِ مرد زن را محکم‌تر نگه دارد تا بماند، زن دستِ مرد را محکم‌تر نگه دارد تا بماند.

*چارلز بوکوفسکی

+ پیامها ٢:٥٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٤

با نگاهی به احوالات زرمان و بیدمجنون انجیر

نگاه می‌کند به برگ‌های زردی که سر شاخه‌ها تکان‌تکان می‌خورند؛ نه باد زوری دارد که بیندازدشان، نه خودشان دست از درخت کشیده‌اند. معلق، برزخی، مردد. بعد نگاهش می‌رود دورتر، به ابرها، که آسمان را تمام پوشانده. روزهای ابری، دلش میان منگنه‌ای است. انگار نگاهش خواهشی از آسمان ناپیدای ابرپوش دارد؛ همان‌دم آفتاب می‌شود. نگاهش برمی‌گردد به درخت. دیگر باد نیست اما برگ‌ها دانه‌دانه می‌افتند. منگنه فشار می‌آورد. کاش آرام و قراری بود؛ چه بر درخت، چه بر زمین.

*چارلز بوکوفسکی

+ پیامها ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٤

حرفهایی هست که می‌تواند در حفره‌های خالی دل آدمیزاد، قند کارخانهٔ قند آبکوه را آب کند. پر کند. بجوشاند. سرریز کند. رنگ به چهره و برق به چشم و رمق به جان بازگرداند. اما وقتی حرف گفته می‌شود، آب از آب تکان نمی‌خورد، تنها کمی بی‌خواب می‌شوی. ساعت را مثل هرروز کوک می‌کنی. مثل هرروز ابری دیگری سخت بیدار می‌شوی. دست و رو می‌شویی و این بار در آینه به سهراب مرده‌ای نگاه می‌کنی که بیهوده‌نوشدارویی در دست دارد.

- به خاطر همین است که می‌گویم موکول نکن به شب تولد، به آغاز سال نو، مناسبت‌ها یا حتی ساعتی دیگر. در لحظه، به‌وقت، بگو، هدیه بده، شادش کن، زنده‌اش کن.

- البته که زن و مرد ندارد.

*عنوان: چارلز بوکوفسکی

+ پیامها ٤:٠٩ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٤

درست است که شاید هنوز آنقدر او را نمی‌شناسی و سخت بشود دلش را به‌دست آورد، درست است که شاید چنان او را می‌شناسی که دیگر سخت بشود دلش را باز به‌دست آورد؛ تکراری است اما باورکن هرکس، همیشه با یک گل می‌شکفد و بهار می‌شود.

*چارلز بوکوفسکی

+ پیامها ۳:۱٥ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٩ مهر ۱۳٩٤

Grace: Why are you so nice to me?
Mason: You being serious now? Well, it's easy. It's because you are the weirdest, most beautiful person that I've ever met in my whole entire life.

 

+ زن + فیلم

حرف نیست. حقیقت است. نمی‌ترسد. به زبان می‌آورد و حرف نیست. اگر حرف نیست از گفتن حقیقت نترس. اگر ته دلت قرص نیست، یعنی حقیقت نیست، یعنی اگر بگویی فقط حرف است؛ از بیان حرف خالی، از حقیقت توخالی بترس. اما اگر حرف نیست، اگر حرف نباشد...

+ پیامها ٧:٤۳ ‎ب.ظ
جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤
+ پیامها ۱:٠۳ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤

آمده. یعنی برگشته. دستی به سر و روی خانه‌اش کشیده. ‌به‌دردنخورها را ریخته دور. عقب رفته و با وسواس تابلوهای روی دیوار را صاف و بعضی را جابجا کرده؛ تنها بوده. به آرامی به کارها رسیده. عجله‌ای نداشته هیچ‌وقت؛ از زمینیان خورده، کنار کشیده و تنها با زمان به صلح رسیده. گاهی میان رفت‌وروب، رفته کنار پنجره و از درون اشک ریخته. آخرسر هم گردگیری کرده. دوش گرفته. موسیقی ملایمی گذاشته. با یک لیوان چای نشسته روی صندلی.

گاهی که همراه آهنگ ضربه‌ای روی دستهٔ صندلی می‌زند، عطری از دستهایش بلند می‌شود؛ با وجود موسیقی باز هم زیادی ساکت است. سکوت را بشکن. شکسته را تعمیر کن؛ باید بروی سراغ قفسه. سکوت را بشکن. بشنو. باید بروی سراغ قفسه؛ قفسهٔ سینه‌اش.

از بقچه چمدانی که همراهش آورده شروع کن. به عطر برس.

+ زن حیاتش

*چارلز بوکوفسکی

+ پیامها ٦:٢۱ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳

طاهره تشنه است. خسته است. هستی یک لیوان آب دستش بدهی؟ یک استکان چای برایش می‌ریزی؟ جام به جام اشکش می‌زنی؟ یک پیاله از غمش برمی‌داری؟ کاسهٔ شکستهٔ صبرش را بند می‌زنی؟ دل به دل پر خالیش بدهی، هستی؟ به همین سادگی.

+ پیامها ٦:٥۳ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳

حرف، حرف حال زن در فریم سومی است که جدا کرده‌ام. در اولی و دومی زن دارد خواب خوبی را که دیده، دلنشین تعریف می‌کند، حتی من بیرون از فیلم را که از تعریف خواب هم خوشم نمی‌آید، هی می‌نشاند حدود دقیقه‌های نود که خوابش را گوش کنم و خواب‌تعریف‌کردنش را تماشا کنم. نور سرد روی صورت زن از پنجره است. بیرون پنجره، برف شرق ترکیه. روبروی زن، مردی که دوستش دارد. کی از اول تا آخر او را اینقدر رها و شاد و خنده‌رو می‌بینیم جز همینجا که رهاییش حاصل خوابی است و مرد با دوجمله و یک‌خمیازه به‌پیوست، فاتحهٔ حال و روز و زندگی زن را می‌خواند!

+ فیلم + زن حیاتش

*چارلز بوکوفسکی

+ پیامها ٢:۱٠ ‎ب.ظ
جمعه ٩ خرداد ۱۳٩۳

به زنی که بار دارد، از زندگی بار دارد، حواست بیشتر باشد. نگذار عریان ببیند «ته که باری ز دوشم برنداری»، نگذار ادامه را توی دلش بخواند «میان بار، سربارم چرایی!». می‌دانی چه دلی سبک می‌کند یک‌کلمهٔ مهربانانهٔ تو؛ مرد! بنشانش به غزلهای سعدی. حافظش باش.

*چارلز بوکوفسکی

+ پیامها ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۳

به زنی که هوا حالش را دگرگون می‌کند، حواست بیشتر باشد. یکهو می‌بینی رعدوبرقی زد و رگبار و نبوده‌ای و دیگر نمی‌بینیش هیچوقت.

*چارلز بوکوفسکی

+ پیامها ۱:٥٥ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::