Home  Feed  Email
دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٥
+ پیامها ٢:٢٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٥
+ پیامها ٢:٢٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۸ دی ۱۳٩٥

«هیچکس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت»

:: سهراب سپهری

+ پیامها ۱:٢۳ ‎ب.ظ
جمعه ۱٤ آبان ۱۳٩٥
+ پیامها ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ
جمعه ٩ مهر ۱۳٩٥
+ پیامها ٩:٥۸ ‎ب.ظ
یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥
+ پیامها ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ
یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٥

+ جایی هم هست که در فیلم، جینی از فارست درباره جنگ ویتنام می‌پرسد. که آیا در آن وضعیت می‌ترسیده یا نه؟ فارست مردد بین جواب مثبت و منفی می‌گوید:«آره خب، نمی‌دونم» و بعد شروع می‌کند به تعریف کردن از لحظات زیبایی که در تصور ما سخت و طاقت‌فرسا بوده؛ از شب‌های بارانی جنگ می‌گوید که بعد از بند آمدن باران بی‌وقفه‌‌اش، تلالو ستاره‌ها روی آب دیدنی بود. از دریاچه‌ای که در آن میگو صید می‌کرد و هنگام غروب خورشید، انگار که دو آسمان در مقابلش روی هم قرار گرفته باشند. از طلوع خورشید در صحرایی که در آن می‌دوید؛ جایی که نمی‌توانست مرز میان آسمان و زمین را تشخیص بدهد.

جینی بعد از شنیدن حرف‌های فارست، صمیمانه و صادقانه می‌گوید:«کاش من هم کنارت بودم» و جواب کوتاه فارست که: «بودی» شاید کلید حل معما، برای دیدن همه زیبایی‌هایی که ما ندیده‌ایم‌ش.

- باز ببینمش. چطور اینها را از فیلم یادم نمانده‌ست؟! کم‌کم جمع کنم، بروم، با خیال آسوده و خاطر جمع بخواهم محدثه زرمان را هم بنویسد.

+ پیامها ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ
جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥
+ پیامها ۸:٢٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٥
+ پیامها ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳٩٥
+ پیامها ٩:٤٩ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٥
+ پیامها ٧:٢۸ ‎ب.ظ
جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٥
+ پیامها ٦:۱٤ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٥
+ پیامها ٢:٠٦ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٤
+ پیامها ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٤
+ پیامها ٩:٥۳ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٤
+ پیامها ۱:٤۱ ‎ق.ظ
پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳٩٤
+ پیامها ٦:٥٩ ‎ب.ظ
شنبه ٥ دی ۱۳٩٤
+ پیامها ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٤
+ پیامها ٧:۳٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ٤ آبان ۱۳٩٤
+ پیامها ٢:٢٦ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٤
+ پیامها ٧:٢٤ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٩ مهر ۱۳٩٤

Grace: Why are you so nice to me?
Mason: You being serious now? Well, it's easy. It's because you are the weirdest, most beautiful person that I've ever met in my whole entire life.

 

+ زن + فیلم

حرف نیست. حقیقت است. نمی‌ترسد. به زبان می‌آورد و حرف نیست. اگر حرف نیست از گفتن حقیقت نترس. اگر ته دلت قرص نیست، یعنی حقیقت نیست، یعنی اگر بگویی فقط حرف است؛ از بیان حرف خالی، از حقیقت توخالی بترس. اما اگر حرف نیست، اگر حرف نباشد...

+ پیامها ٧:٤۳ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳٩٤

+ زهرای خودمان، زهرای انجیر، چای را دریافته. لبریز و لب‌سوز و لب‌دوز؛ گوارایتان!

+ پیامها ٦:۳٠ ‎ب.ظ
شنبه ٤ مهر ۱۳٩٤
+ پیامها ٩:۳٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤
+ پیامها ٧:٤٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤
+ پیامها ٧:۳٠ ‎ب.ظ
جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤
+ پیامها ۱:٠۳ ‎ق.ظ
پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٤

+ پیامبری هست که معجزه‌اش برگرداندن بابای آدم باشد؟

- پیامبری هست که معجزه‌اش برگرداندن مامان آدم باشد؟

صبحها که بیدار می‌شوم گاهی می‌دانم مامان نیست ولی گاهی مطمئنم مامان هست؛ سپاسگزار می‌شوم بابت بهشتی که درش هستم، که آن تصادف و هزارسال بعدش تا امروز همه‌اش خواب یک‌شب بوده. نیازی نیست بروم ببینم چون یقین دارم مامان روی صندلی همیشگی نشسته، عینک را تل موهایش کرده و دارد جدول روزنامهٔ صبح را حل می‌کند. بیدارم. واقعاً بیدارم. بعد که بیدارتر می‌شوم، اینطور نیست که کم‌کم حالیم شود، ناگهان یک انفجار رخ می‌دهد، آگاه می‌شوم و همهٔ دنیا به تمام‌معنی روی سرم خراب می‌شود. از احوالات و روزهای تلخ و همیشه‌تازهٔ فقدان نخواسته‌ام اینجا بگویم، اما تو که می‌دانی روزهایی که اینطور شروع می‌شود، که کم هم نیست، قطعاْ جز جهنم نیست.

+ پیامها ٢:٠٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٤

سپیده مشکی- بی‌واژه گفتگو

سپیده مشکی، درست و نیالوده سه‌تار می‌نوازد. دو دقیقه مهمانش شویم، ببینیم و بشنویم و آرام بگیریم.

+ عکس از کاور آلبوم «بی‌واژه گفتگو»، ویدئو از دهلچی

+ پیامها ۳:٠٠ ‎ب.ظ
شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤
+ پیامها ٩:٥٤ ‎ب.ظ
شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤
+ پیامها ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤
+ پیامها ۳:٤۸ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٤
+ پیامها ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤

+ از گلها حرف‌زدن

یاس

اهل حرف‌زدن با گلدانها نیستم؛ بیشتر نگاهشان می‌کنم. یک‌روز توی هفته از این‌طرف و آن‌طرف خانه برمی‌دارم می‌برمشان توی حمام. آب را کم باز می‌کنم و با فشار می‌پاشم روی برگها. همه خوبند. جدا از نیاز هرکدام، گردش و باران هفتگی الکی‌الکی بهشان ساخته. سلامتند؛ رنگ برگها به‌قاعده، گل گلدارها به‌فصل. بازی بی‌نظیر آفتاب و نسیم و سایهٔ برگها بر دیوارها برقرار. بردارید خودتان را ببرید باغهای گل بگردید. گل و گیاه آپارتمانی بخرید. نظرکرده و حیاط‌دارید؛ بهتر! دستتان برای انتخاب بازتر، آن شمعدانی که نماند ولی خلاصه بهار است.

- ما اینطوری بی‌تعارف هستیم. عکس گل را در کامنتها بخشیدند به ما؛ برمی‌داریم گل را می‌کاریم اینجا و منبر می‌رویم.

+ پیامها ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ
جمعه ٢۱ فروردین ۱۳٩٤
+ پیامها ۸:٥۱ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳
+ پیامها ۳:٠۱ ‎ب.ظ
شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳

خواستم بیتی بیدل برایت بخوانم که خوانده بودی «سراپا رنگم اما سخت بیرنگ است پروازم»؛ هرکدام از آن دیگری برّنده‌تر. دلم نیامد. دستم نرفت.
بعد غروب رفته بودم آسمان‌گردی که امروز زیبا شده بود. آسمان روز زیبا شبش قشنگ‌تر می‌شود. روز مال مردم، شب مال دیوانه‌ها. بساط هلال ماه جوری شفاف روشن بود که تاریکیهای قرص ماه هم دیده می‌شد. اراجیف آسمانی را در حالی می‌بافم که یک‌لحظه با خودم تنها نمی‌مانم، یک‌لحظه خودم را نگاه نمی‌کنم؛ تنها اگر یک‌لحظه نگاهم به زمین، همین زمین نامرد کج‌مدار، بیفتد؛ طغیان خون است از چشم و دلم در بن‌بستهایش...

+ ...خاکستری هوای اینجاست یا غولی که پایش را از روی چهاردیواری سینه ام برنمیدارد؟ از کجا شروع می شود خیابانی که بن بست نباشد و آخر آن تو با چترت منتظر ایستاده باشی؟ بدون چاره ام.

* بیدل

+ پیامها ٩:٥۳ ‎ب.ظ
شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳
+ پیامها ٧:٢٩ ‎ب.ظ
شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
+ پیامها ۸:۱۸ ‎ب.ظ
جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳
+ پیامها ۳:٥۱ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳
+ پیامها ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ
جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳

آدمهایی که از کاه کوه می‌سازند، اگر بلدند کوه را هم کاه جلوه دهند، قدرشان را بدانید. مثلاً من. بعله؛ دارم خودم را لوس می‌کنم و آشنایان می‌دانند. دستش را می‌گذارم روی پیشانیم که «این به‌نظرت تب نیست؟!»

+ ...میگویند ناز کشی نداری پایت را دراز کن. دراز کردم سوی پدرم...

+ پیامها ٦:۱٥ ‎ب.ظ
جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳
+ پیامها ٤:٢٦ ‎ب.ظ
یکشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
+ پیامها ٦:٤۸ ‎ب.ظ
شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
+ پیامها ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
+ پیامها ٧:۱٤ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳
+ پیامها ٩:۳٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢

دنیا را آب ببرد و خوشبختها را خواب، دنیا را آب ببرد ما مانده و مردّد خرده‌ای امیدیم هنوز. خواب که رؤیایی شده؛ چطور است یک‌بار هم شده دل یک‌دله کنیم و با آبی که از سرمان گذشته برویم!

+ جایی هست که چمدان‌هایمان را باز کنیم؟

+ این دست است که به چمدان است نه چمدان به دست.

+ پیامها ۳:٤۸ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢
+ پیامها ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢
+ پیامها ٩:۳٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢
+ پیامها ۳:٢٦ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢
+ پیامها ٦:۱٦ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢

خواهرکم!
این، هربار دارد بیشتر شبیه زایمان می‌شود؛ چه از نظر درد، چه خروجی. چیزی هم نبود آن‌توها. آنقدر سالم و به‌قاعده که آدم هوس می‌کرد واقعاً حامله شود. خواستم بگویم این بچه‌هایی که هرماه از ما سُر می‌خورند توی چاه توالت یا می‌روند قاطی آشغال‌ها، همه‌اش همین نیست؛ اشک‌هایی است که نریخته‌ایم، خون است که ریخته‌ایم به دل، دردِ بی‌داد و رازهای مگوی ماست. دانستی چه جانی، چه آدمی از آدم می‌رود هرماه... راحت باش! گریه کن و حالا بگو چه جانی داریم ما!

می‌بوسمت با درد: زهرا، خواهرت

+ پاسخ

+ پیامها ٧:٤٠ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::