Home  Feed  Email
شنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٥

موهایم را سریع و نصفه‌نیمه خشک کرده بودم و دویده بودم تا ببینمش. حالش چنان بد بود که منطقاً باید طی‌الارض می‌کردم تا کالیفرنیا ولی از آنجا که هیچ کار دنیا منطقی نیست باید غیرمنطقی سوار مترو می‌شدم و مسیرهای پیاده را هم می‌دویدم و چون سرد و بارانی بود، موهایم را هم خشک می‌کردم.

تا چای برسد روی میز، دو-سه‌باری طولانی و با لبخند نگاهم کرده بود شاید برای اینکه خیال نکنم بی‌خاصیت بوده‌ام. نان و پورهٔ سیب‌زمینی‌ای که بعدش زیر باران خوردیم، اولین ناهارم با او بود و جوری در خاطرم نشست که در مرور آن‌روز، دویست‌سال بعد هم طعمش زیر زبانم خواهد آمد.

+ پیامها ٢:۳٥ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::