Home  Feed  Email
جمعه ٢٧ اسفند ۱۳٩٥

میزمان را عوض کرده بودیم ولی باز می‌خواستیم برویم جای قبلی. میز اولی کنار در ورودی بود. در ورودی خوب چفت نمی‌شد. سرد بود و هرکه می‌رفت و می‌آمد، در را به‌خیال خودش می‌بست ولی در باز مانده بود. تا می‌آمدیم دوکلمه حرف بزنیم، سوز می‌آمد و باید در وامانده را می‌بستیم. به‌خاطر همین رفتیم سر تنهامیز خالی موجود نشستیم. یادم نمی‌آید مشکل میز دومی چه بود که ترجیح دادیم دوباره برویم کنار در و فامیل دور بشویم. شاید میز دوم میان جهنّم بود؛ جهنّم جایی است که مردمش مدام و بلندبلند حرف می‌زنند. یا شاید بیشتر از میز کنار در، سر راه بودیم و نمی‌شد درست بر بهشت روبرو تمرکز کرد. نمی‌دانم. سوز از لای در می‌آمد و انگاری قید ما را، که گرم حرف بودیم، دیگر زده باشد، می‌رفت گم می‌شد.

+ پیامها ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::