Home  Feed  Email
چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٥

توی متروی خلوت دیروقت، غم سراغم آمد. بلوار را با غم توی سرما و تاریکی و ترس بالا می‌آیم. یک‌آن نمی‌توانم نفس بکشم یا شاید حس می‌کنم نمی‌توانم نفس بکشم. باید بایستم تا نفسم جا بیاید ولی نمی‌ایستم؛ هم از صدای قدم‌هایی که پشت سرم می‌آید می‌ترسم و هم اگر توقف کنم می‌زنم زیر گریه و نمی‌خواهم اشک‌آلود وارد خانه شوم. سعی می‌کنم نفسم را عمیق فرودهم. قدم‌هایم را تندتر می‌کنم. نفسم به شکل آه برمی‌آید. دلم می‌خواهد داد بزنم.

قطار مسیر رفت، توی تونل متوقف شد. قطار از این قدیمی‌ها بود که واگن‌های مستقل دارند. راهبر اعلام نمی‌کرد چه شده. شلوغ بود و گرم ولی حتی فضا نبود که بتوانم کاپشنم را درآورم. همه بی‌خبر، اولش با خنده و شوخی واکنش نشان دادند، بعدتر خنده‌ها شد «دارم خفه میشم» واقعی. قیافه‌ها نگران بود. نگرانی من بابت دیرشدن وقت دندانپزشکی بود وگرنه فکر مرگ در مترو، که بعدتر با صدای «دارم خفه میشم» به سراغم آمد، هم نگرانی را برد و هم شعف مرگ بی‌دردسر را آورد. قطار با مقداری ادابازی راه افتاد. کمی دیر رسیدم. کارم طول کشید.

ایستگاه مترو و مسافران قطارهای دیروقت برایم غمبارند. غم مسری است. شادی هم مسری است ولی زور غم بیشتر است. شادی در سطح سرایت می‌کند، غم به عمق نفوذ می‌کند. غم من از قطار نبود، دلیل داشت. توی متروی خلوت دیروقت، دیدم عشق اناری سرخ و شکافته و پیدا ولی سر دورترین شاخه از خواهان‌ترین و خسته‌ترین و کوتاه‌ترین دست‌هاست. دلم نمی‌خواهد مرگ آخر کار عشق باشد ولی، اما، اگر... . کلید می‌اندازم و در را باز می‌کنم و می‌ایستم به شستن ظرف‌ها.

+ بعد: این

+ پیامها ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::