Home  Feed  Email
جمعه ۸ بهمن ۱۳٩٥

سرصبح‌ها، از کنار اتاقک نگهبانی پارک که رد می‌شدم، گاهی دو-سه جفت دمپایی بیرون در بود یا درش که باز بود فرش پیدای داخل، ذهنم را می‌برد به زندگی جمع‌وجور جاری در آن؛ یک خانوادهٔ سه‌نفرهٔ خوشبخت در اتاقی که با خوشبینی شاید سه‌درچهار بود. از تمام لوازم زندگی، تلویزیون و خوراک‌پزی را در دو کنج می‌گذاشتم و رختخواب‌های پیچیده در چادرشب را شبیه پشتی کنار دیوار بزرگ‌تر. کمدی کنار پنجره که در یک لنگه‌اش بساط آشپزخانه بود و در دیگری لباس و بقیهٔ چیزها. کمد کوچک بود و خیلی هم پرش نمی‌کردم؛ همیشه در ذهنم خوشبختی و خلوتی همراهند. اتاقک، پشت کتابخانهٔ وسط پارک، در جوار بید مجنون‌ها بود. شاید هم بیدمجنون‌ها را خودم الان کاشته‌ام؛ نمی‌دانم. غرض اینکه آن زندگی خلوت خوشبخت در این‌یکی اتاق، می‌تواند خواب‌وخیال و قدیمی و حرف نباشد، شاید هم باشد. من که باشم، تلویزیون هم اضافه است.

+ پیامها ٦:٢٩ ‎ق.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::