Home  Feed  Email
دوشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٥

فهمیده‌ام که وقتی جسماً خسته‌ام، دست‌هایم را کشیده بالای سرم می‌گذارم و می‌خوابم و وقتی روحاً هلاکم، دمر می‌خوابم. نیمه‌شب است. دراز کشیده‌ام. برق‌ها خاموش و آن‌طرف‌تر شمع روشن است و بقیه دور همند. هستم و نیستم؛ گاهی حرفی می‌پرانم و باز برمی‌گردم به مکالمهٔ عصر. دوست دارم برآمدن صبح را ببینم. دست‌ها بالای سرم، چشم‌هایم گرم، یاد حرف‌های عصرم که به غروب کشید. دوست دارم برآمدن صبح را ببینم سرانجام. امیدوارم.

+ پیامها ٢:٢٠ ‎ق.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::