Home  Feed  Email
سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢

قبلاً هم همین بوده؟ موقعی که دختردبیرستانی مردنی‌تر از حالا بودم یا توی سگ‌لرزهٔ زمستانهای دانشگاه هم بساط همین بوده هرماه؟ درست یادم نمی‌آید ولی یک‌چیز را مطمئنم؛ آن‌موقعها قوی‌تر بودم. همه گفتند استرس و فشار. در فیزیک: «فشار بزرگی نیرویی است که به‌طور عمود بر یکای سطح وارد می‌شود.» کاربردی نیست؟! با ذره‌ذرهٔ جانم حسش می‌کنم؛ به‌خاطر اینکه کسی خراش برندارد با تبر به جان خود افتادن یعنی فشار. برای آدمهای دوزاری، جان مایه گذاشتن یعنی فشار... حال نوشتن ندارم که خیلی چیزها یادآوریشان هم سنگین است. اگر یخ روی دریاچه ترک خورد باید چهاردست‌وپا شد؛ ترفندی فلاکت‌بار برای کاهش نیرو -وزن خودمان- و جلوگیری از شکستن و فرورفتن. هیچی... بگویم این‌‌کلافه‌ای که خودش را پتوپیچ کرده کنار شوفاژ، منم؛ شکستهٔ تبرخوردهٔ بی‌جان من.

+ پیامها ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ

آرشیو

فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::