Home  Feed  Email
جمعه ۱٥ آذر ۱۳٩٢

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان. هیچی نداشتیم؛ فقط کمی پول توی جیب تو بود و یک پماد توی جیب من! سر خر را کج کردیم و رفتیم ترمینال. شبانه به قصد شهری دیگر. اتوبوس برای نماز صبح نگه داشت. اهلش رفتند برای نماز. بعضی رفتند دستشویی. تو رفتی برای سیگار ناشتا. من و یک خانم پیر و دوتا بچه که خواب بودند توی اتوبوس ماندیم. هوای سرد پوستم را خشک و لبم را تکه‌تکه کرده بود. با پماد لب‌هایم را چرب کردم. منتظرت ماندم و توی دلم می‌گفتم کاش زودتر، تا آنها برنگشتند و اینها خوابند، برگردی تا برای اولین‌بار چرب و مخفی ماچت کنم. هیچ یادم نمی‌رود که بوی بین راه و سرما گرفته بودی.

+ پیامها ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ

آرشیو

فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::