Home  Feed  Email
دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢

کاش دست‌کم اعتقاد و باوری بندتنبانی به تناسخ بود. می‌شد امیدوار بود که آدم‌ها به‌شکلی دیگر پس از مرگشان باز سر راه آدم سبز می‌شوند. خودمان سر راه دیگران. و آن‌وقت چیزی از دل آدم می‌گذشت؛ شبیه اشارهٔ قلبی که هی! با این‌درخت و گربه نسبتی داری، نگذر؛ ببینش! می‌شد دلخوش به جبران بود. می‌شد؟ امروز گذاشتم مورچه‌ای خرده‌نانش را ببرد، ببرد، ببرد. نمی‌دانم رسید یا نه ولی دیدمش و تا جایی که می‌دیدمش حواسم بهش بود که آدم بی‌حواسی لهش نکند. حالا اصلاً‌ چی؟! گیرم گذاشتی مورچه نان و جانش را به‌سلامت برساند، نشستی گردن گربه را نوازش کردی و خوراکش دادی، درخت را نگاه کردی و آبش دادی؛ وقتی دل آدم زنده شکست، زنگ صدای شکستن دل که تا ابد از گوش جان خارج نمی‌شود؛ اگر آدمی را ببینیم و نبینیمش. این‌ندیدن، نادیده‌گرفتن،‌ صدای پیوستهٔ شکستن...

+ پیامها ٦:٥۱ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::