Home  Feed  Email
چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢

باید می‌رفتم خودم را وزن می‌کردم و تلفنی به دکتر می‌گفتم. هزارکیلو شدم که نروم. باید بلوار را می‌رفتم پایین. به داروخانه می‌رسیدم. پنج‌دقیقه. یک‌سکهٔ صدتومانی می‌انداختم توی سوراخی دستگاه. اعداد جابه‌جا می‌شد و درنهایت روی عددی ثابت می‌ماند و بوووق. حاضر بودم خودم را تکه‌تکه کنم و با ترازوی آشپزخانه‌مان وزن کنم اما این مسیر را نروم. ولی خب جانِ کندنی را باید کند؛ اعداد جابه‌جا شد و درنهایت روی عددی ثابت ماند و بوووق که یعنی بخوان چندکیلویی! چه کرده‌ای با خودت! بیشتر از همیشه آب شده‌ای که! پنج‌دقیقهٔ رفته را ده‌دقیقه‌ای و آویزان برگشتم.

+ پیامها ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  چای ::  سیمرغ ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::