Home  Feed  Email
سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢

خواهرکم!
این، هربار دارد بیشتر شبیه زایمان می‌شود؛ چه از نظر درد، چه خروجی. چیزی هم نبود آن‌توها. آنقدر سالم و به‌قاعده که آدم هوس می‌کرد واقعاً حامله شود. خواستم بگویم این بچه‌هایی که هرماه از ما سُر می‌خورند توی چاه توالت یا می‌روند قاطی آشغال‌ها، همه‌اش همین نیست؛ اشک‌هایی است که نریخته‌ایم، خون است که ریخته‌ایم به دل، دردِ بی‌داد و رازهای مگوی ماست. دانستی چه جانی، چه آدمی از آدم می‌رود هرماه... راحت باش! گریه کن و حالا بگو چه جانی داریم ما!

می‌بوسمت با درد: زهرا، خواهرت

+ پاسخ

+ پیامها ٧:٤٠ ‎ب.ظ

آرشیو

فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::