Home  Feed  Email
یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢

هر درجهٔ تغییر رنگ برگ درخت‌ها توی پاییز جانم را می‌گیرد. با هر برگی می‌افتم و کنار هر برگی می‌میرم. حالا این جانِ افتاده‌شکسته‌پوسیدهٔ من را دیدی! خب آن‌کسی که دست قطع‌شده را در حادثه برمی‌دارد می‌گذارد توی کیسهٔ پلاستیکی و دورش یخ می‌ریزد تا دست برای آدمی بماند هم همین‌منم. کسی نه می‌داند، نه می‌بیند. ببیند هم مهمی ندیده؛ دیوانه‌ای را دیده پای درختی، به‌پای درختی مرده، دست بریده به‌دست با سر می‌دویده برای رساندن نه رسیدن. خواستی بگو درخت، جان خستهٔ آدم‌ها و دست، دست رابطه‌ها. گفتم که بتوانی بچینی‌ام کنار هم در این دو صحنه و سر در بیاوری که چرا چی!

+ پیامها ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ

آرشیو

فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::