زَرمان

آدرس جدید زرمان

+ اینجا

   + زَرمان ٥:٠٢ ‎ب.ظ جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩٦
پیامها

استپ-آزاد

خیره به گل قالی، گل پارک، گل پیراهن زن‌ها، گل میز مردم، گل برچسبی شیشهٔ واگن بانوان و همچنان پرت از جمع. باید به بازی بچّه‌ها و مسخره‌بازی بزرگ‌ها برگردم.

   + زَرمان ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٦
پیامها

احوالات

از صبح حالم طوری بود که حس می‌کردم اگر رادیو را روشن کنم، حتماً مرضیه می‌خواند «سینه مالامال درد است...». بعد دیدم درد و دریغ و غم این مصرع و صدا توی دلم نیست که نوبت رسید به بنان تا غزل را برساند به «ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی».

   + زَرمان ٧:٢٩ ‎ب.ظ سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٦
پیامها

پرشین‌بلاگ چقدر اذیت می‌کند، چقدر

دوست دارم هرکاری می‌کنم و هرجا هستم کاملاً مشغول همان‌کار باشم و همان‌جا باشم، نه اینکه چشم‌هایم مدام راه بکشد به ناکجا‌آباد. خسته شده‌ام اینقدر که نیستم.

   + زَرمان ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٦
پیامها

نزدیک‌تر

این‌پرنده‌های سفالی تپلی جوری طراحی شده‌اند که بهترین حالتشان نوک‌به‌نوک است وگرنه من کاره‌ای نبوده‌ام. البته اگر از اساس هم باید مشرق و مغرب گذاشته می‌شدند باز بنده به هم ربطشان می‌دادم و صدر اتاق قرارشان می‌دادم تا بال درآورند، تا جان بگیرند.

   + زَرمان ٤:۱۱ ‎ب.ظ چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٦
پیامها

 

به چمن و زمین و آسمان و آسفالت نگاه می‌کنی و تا می‌توانی و تا می‌شود مهمل می‌بافی به‌جای اینکه مشخصاً به چشم‌هایی نگاه کنی و چیزی بگویی یا اصلاً اگر دیدی نیازی نیست چیزی هم نگویی.

   + زَرمان ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٦
پیامها

چوب جادوت کو؟

بروم توی کمد جارختخوابی و یکی از بیرون در را قفل کند و  توی تاریکی درِ دیگری پیدا و باز شود. از عالم واقع حرف بزنم بهتر است؛ این آسانسورهایی که از دری واردش می‌شوی و در خروجی‌اش سمت دیگری است... یک‌بار نمی‌شود این در دوباره غافلگیرم کند و رو به بهشت باز شود؛ جایی که تو در آن باشی. روده‌درازی نکنم؛ دلتنگم.

   + زَرمان ۱:٤٩ ‎ب.ظ پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٦
پیامها

 

وقتش نیست که دیگر "رفیق" را موجودی افسانه‌ای بخوانیم؟

   + زَرمان ۸:٤۱ ‎ب.ظ سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٦
پیامها

کوچهٔ برف

دیروز صبح که می‌رفتم چشمم به کفشم افتاد و نگاهم روی رد کفشِ روی کفشم ماند. پاکش نکردم و یک‌ربعی را که وقت داشتم به طرح عاج آشنای مانده بر کفشم خیره شده بودم و پایی همچنان دلم را له می‌کرد. فهمید پایش را گذاشت؟

   + زَرمان ٦:۱٤ ‎ب.ظ یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٦
پیامها