Home  Feed  Email
شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٦

می‌خواستم بپرسم آقا، این روسری‌های ترکمن چند؟ بعد دیدم آدم یا باید بخواهد یا نخواهد؛ شال زپرتی دستفروش مترو که نیست، قیمت کنی، ته کیفت را نگاه کنی و مفتِ گران بخری برای دوروز سرکردن. یعنی آن روسری را باید بخواهی و قدرش  را بدانی و از قیمتش نپرسی و روی چشم بگذاری و روی سر بگذاری، که جایش همانجاست، حتی اگر نتوانی سرت کنی و صاحبش باشی.

+ پیامها ۱:٤٤ ‎ب.ظ
جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٦

باد بین برگ درخت‌ها می‌پیچد، احساس دلتنگی می‌کنم. آسمان می‌گیرد، باز می‌شود، احساس دلتنگی می‌کنم. گرم می‌شود، احساس دلتنگی می‌کنم، کولر را روشن می‌کنم، احساس دلتنگی می‌کنم، سرد می‌شود، احساس دلتنگی می‌کنم. غباری به هوا بلند می‌شود، احساس دلتنگی می‌کنم. غباری می‌نشیند، احساس دلتنگی می‌کنم. چشم می‌بندم، دلتنگ می‌شوم. چشم باز می‌کنم، دلتنگم.

+ پیامها ٧:٠٢ ‎ب.ظ
شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٦

من دلم می‌خواست آنجا، روی چمنها بخوابم و خوابیدم. دلم می‌خواست همانجا یا بمیرم، که نمردم و یا نوری، آرامشی، اطمینانی به قلبم بتابد که نتابید. خسته رفتم، خسته خوابیدم، خسته بلند شدم، خسته و شرمنده برگشتم.

*فریدون مشیری

+ پیامها ٩:٤٤ ‎ب.ظ
جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٦

پل بر بزرگراهی است که از شمال تا جنوب کشیده شده. به بالای پل می‌رسم، زیر پایم پر ماشین است. از کنار بیلبوردی  رد می‌شوم که بر پل نصب شده تا نکته‌ای اخلاقی را به سواره‌ها گوشزد کند و جلوی دید عابران این‌بالا را گرفته. تابلو تمام می‌شود. چشمم به پیاده‌روی سمت جنوب اتوبان است؛ همانجا که نمی‌شود دونفری رد شد و باید به‌صف گذشت ولی اگر یکی یک‌پا روی جدول و یک‌پا توی باغچه راه برود آن‌وقت می‌شود دونفر کنار هم بمانند. یک‌نفر را می‌بینم که از همانجا می‌آید و دیگر هیچ‌چیز و هیچکس را نمی‌بینم. یاس‌های حاشیهٔ همان پیاده‌رو هم هست که البته دیدن نمی‌خواهد با عطری که راه افتاده است.

+ پیامها ٢:٤۸ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٦

گردنبند را از میخ بالای آینه برمی‌دارم و می‌اندازم گردنم. آنجا آویزانش کرده‌ام که به‌قولی مدام پیش نگاه باشد. پشتم را صاف می‌کنم و خودم را نگاه می‌کنم، گردنبند را نگاه می‌کنم، گل‌های ظریف قشنگی را نگاه می‌کنم که روی گردنبند است و الان است که غنچه‌هایش با نسیم یاد و خاطره‌ای بهاری باز شود؛ مثل لبخندی که ناگهان می‌نشاند روی لبهای رنگ‌پریده‌ام. لبهایم را خیس می‌کنم و به‌هم فشار می‌دهم تا رنگ بگیرد. حتی لازم نیست دنبال خاطره‌ای، تاریخی بگردم.

+ پیامها ٧:٠٦ ‎ب.ظ
شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٦

باید در این هوا، کارهای بیهودهٔ جهان بیهوده‌تر را رها کرد و لمید و چرت زد و چای زد و اگر در دل کسی را داشت، او را هم قاطی کرد یا دست‌کم به یادش بود. در اندرونی دل خستهٔ بنده که سوئینی‌تاد.

+ پیامها ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٦

خوبی طوفان جاری این است که رعد کلام مهمان پرحرفمان را می‌بلعد و ناگهان موضوع حرفش را از جهیزیهٔ چشمگیر دخترش به اوضاع جوّی تغییر می‌دهد.

+ پیامها ۸:٠٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٦

شیرینی را تعارف می‌کنم و حس می‌کنم اگر بگویم اینها توی تنور پخته شده -که راست هم هست- حتماً برمی‌دارند. برمی‌دارند. در حال تبلیغ و توضیحم؛ چای را می‌گویم تازه‌دم است، ریختم را می‌گویم خواب بوده‌ام و حرفی از دلم که دیده نمی‌شود و کنجکاوی هم برنمی‌انگیزاند، نمی‌زنم.

+ پیامها ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  چای ::  سیمرغ ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::