Home  Feed  Email
یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥

یکشنبهٔ جمعه‌ای بود، که به‌هرحال گذشت.

+ پیامها ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ
یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥

غروب است... ادامه بدهم؟ بنویسم؟ با هزار جرح و تعدیل بنویسم، تازه می‌شود این. مفرح ذات است یا ممد حیات؟ در و دیوار و رنگ و حال هوا هم که این. سر و دل و حال و هوای خودم هم که هیچ. بیدل می‌خوانم برای خودم. چه شعرهایی! چه خواب‌هایی!

+ پیامها ٥:۳۸ ‎ب.ظ
یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥

هوای ابری می‌تواند همینطور زیر لحاف نگهم دارد. پاییز حالم را بد می‌کند. من پاییز به دنیا آمده‌ام؛ مهر، صلات ظهر. کاش پاییز هم بمیرم؛ همین پاییز، همین آخر آبانی، همین ساعات صبح که همه‌اش غروب است. باید بلند شوم...

+ پیامها ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ
شنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٥

غروب است. گل‌ها پژمرده‌اند ولی عطرشان هنوز غوغا می‌کند. دوروبر را جمع‌وجور می‌کنم. خبر می‌دهم که فردا نمی‌توانم بروم. پنجره‌ها را باز می‌گذارم که بوی نقره‌ای بیرون برود. آلودگی هوا را حس نمی‌کنم، نفسم از غمی تنگ است. دلم تنگ است. بوی مانده را فرومی‌دهم. اسفند دود می‌کنم. جای‌جای خانه عود می‌سوزانم. پنجره‌ها را می‌بندم. دوش می‌گیرم. سرمه می‌کشم. موهایم را خشک می‌کنم. چای می‌گذارم. مسافر برمی‌گردد. ته چشم و حلقم، دلم می‌سوزد. اشک نمی‌ریزم. گل‌ها را تا آخرین نفس نگه می‌دارم. فلفل سبز و آب نارنج و کلوچه‌ها را می‌گیرم و توی آشپزخانه گم می‌شوم؛ نمی‌خواهم از بیرون اشک بریزم. چای می‌ریزم. نباید از بیرون اشک بریزم. شب شده دیگر و انگار همچنان غروب است. غروب دیگری است.

+ پیامها ۸:٤۱ ‎ب.ظ
جمعه ٢۸ آبان ۱۳٩٥

غروب است و عطر گل‌های مریمی که دیروز از دور میدان گرفته‌ام، بیشتر شده‌ست؛ باشعور، شبیه محبوبهٔ شب رفتار می‌کند. همیشه همینطور بوده و من تازه حس می‌کنم یا حس وحال آدمی دنیا را زشت و زیبا می‌کند؟ هزارتا کار دارم و عطری که پیچیده نمی‌گذاردم.

+ پیامها ٧:۳٥ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٥

نیمه‌شب است. خوابیده‌ایم. خواهرم لالایی می‌خواند. لالایی که نه؛ مرضیه خوانده، شعر از رهی است. راستش، "دیدی که رسوا شد دلم" است. ول‌کن هم نیست. من هم شکایتی ندارم. هرکس درد و حکایت خودش را دارد. بگذار بخواند. بگذار نخوابم.

+ پیامها ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٥

+ پیش‌درآمد

- رؤیا از پشت قفسه‌ها می‌آید و کتاب‌هایی را که انتخاب کرده، به استاد می‌دهد و می‌گوید «ببین اینا چطوره». استاد کیفش را زمین می‌گذارد، کتاب‌ها را می‌گیرد، شناسنامهٔ بعضی را نگاه می‌کند، ورقی می‌زند. رؤیا می‌رود و دورتر می‌ایستد. استاد: «این‌یکی که عالیه!» رؤیا: «واسه مبتدیا عالیه یا واسه استادا؟» استاد: «تذکرةالاولیاء واسه همه عالیه.» مکث می‌کند. ما نمی‌بینیمش؛ دارد ذکر بایزید بسطامی را پیدا می‌کند. استاد: «گوش کن!» راه می‌رود و می‌خواند «به صحرا شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده بود...» رؤیا خیره به جایی، آرام تکرار می‌کند «به صحرا شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده بود...» میان صدای رؤیا، استاد ادامه می‌دهد «چندانکه پای مرد به گِلزار فروشود پای من به عشق فروشد.» رؤیا تکرار می‌کند: «چندانکه پای مرد به گِلزار فروشود پای من به عشق فروشد.» فضا با صدای سوت می‌شکند. مرد کتابفروش که دستش را زیر چانه زده، نگاه متعجبش را از رؤیا به استاد می‌برد، بعد دست را آزاد می‌کند و کتاب‌ها را برمی‌دارد و ابرویی به نشانهٔ عجب! بالا می‌اندازد. در «شب‌های روشن» دیده‌ایم.

- بعد از تذکرةالاولیاء کتاب دیگری نخوانده‌ام. نه اینکه نخوانده باشم، همه‌چیز آبکی به نظر می‌رسد. بخش‌هایی را که هوش از سرم برده توی موبایلم نگه داشته‌ام؛ بعضی، یک جمله در ساده‌ترین شکل دستوری با سه کلمه است اما عمیق و کامل. نگهشان داشته‌ام و گاهی که دنیا تنگ می‌شود و نفس کم می‌آید، می‌خوانم. می‌خوانم و تکرار می‌کنم. ذکرهای آرامبخش منند.

- «همه‌چیز در دوچیز یافتم: یکی مراست، دوم دیگری را. آنکه مراست اگر من از آن بگریزم، او به سر من آید و آنکه دیگری راست به جهد بسیار به من نیاید.» :: ذکر ابوحازم مکّی

+ پیامها ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ
جمعه ٢۱ آبان ۱۳٩٥

الهامِ خاله، سه-چهارسال پیش، عاشق حامد شده بود. شب‌های زیادی پیش ما می‌ماند. جاها را توی هال می‌انداختیم که همه کنارش باشیم. آنقدر حرف می‌زد و گریه می‌کرد تا خوابش می‌برد. مثل رسم عزاداری، دورش را شلوغ می‌کردیم که تنها نماند و غم خفه‌اش نکند. یک شب‌بیداری خنک اردیبهشتی عاشقی و ناکامی‌اش، زیر پنجره‌کوچیکه ولو شده بودیم؛ من و الهام هنوز بیدار بودیم. حرف‌ها ته کشیده بود و هرکدام توی تاریکی، بی‌حرف خیره به ناکجایی مانده بودیم. انگار در نور کمی که از چراغ خیابان تابیده بود، گذشته‌ای و حکایتی زنده شده بود که بی‌هوا از دل آن، حقیقتی حسرت‌انگیز دربارهٔ احساسش‌به‌حامد گفتم که نوشتنی نیست. چشم‌های درشتش را یادم است که چطور خیس شد. آن‌شب دیگر هیچکدام حرفی نزدیم تا خوابمان برد. حامد با الهام نماند. الهام پارسال با دیگری عروسی کرد. هیچکدام دیگر حرفش را نزدیم.

* سعدی

+ پیامها ٢:۱۸ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٥

دیگر پرنده‌بودن آرزویم نیست. کاش از پرواز پرنده‌ای بر سطح رودی جا مانده بودم؛ یک‌پر بودم که با موج ملایم راهی می‌شدم و نرسیده به دریا زیر آب می‌رفتم.

+ پیامها ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٥

اذان صبح بود که نمی‌دانم پریدم یا بیدار شدم یا هنوز نخوابیده بودم. بختک شده بودم بر یوتیوب. نمی‌دانم چند ویدئو دیدم و این را هم نمی‌دانم که آنهایی را که انتخاب کردم چندصدبار دیدم و شنیدم تا خوابم برد یا خوابم نبرد. من با خواب قهرم یا خواب از من بریده است؟

+ پیامها ۱:٥٧ ‎ب.ظ
شنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٥

اینطوری است که یکی‌شان کله‌قندی‌های بزرگ شبرنگ را می‌چیند ورودی بلوار و راه را می‌بندد. ماشین مخصوص راه می‌افتد و خیابان را خط‌کشی می‌کند. صدای پاشیدن رنگ روی آسفالت و نور زیادی زرد چراغ ماشینشان، پشت پنجره می‌کشاندم. خیلی دیروقت است. موقع استراحت، سه چهارتایی دور هم جمع می‌شوند. لابد بیرون سرد است. اگر روز بود می‌شد برایشان چای برد. دور هم چه می‌گویند که بعدش صدای خنده‌شان هم می‌آید؟ بیشتر مشتاق قصهٔ آن یکی‌ام که لب جدول، کمی دورتر نشسته و تنهایی سیگار می‌کشد.

+ پیامها ۳:٥٢ ‎ب.ظ
جمعه ۱٤ آبان ۱۳٩٥
+ پیامها ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ
پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٥

بعد از شام، تکیه دادم به کابینت کنار گاز. کدو سرخ می‌کردم و سعی می‌کردم لزجی خشک‌شده‌ای را که از پوست‌کندن کدوها به دستم مانده بود، بکنم؛ کارهایی که هیچ قلب و حواس نمی‌خواهد. به‌زور یک نصف‌لیوان چایی مانده ریختم و بی‌قند خوردم که از کجاها و کی‌ها برگردم به آشپزخانه و ساعت ده امشب... بی‌فایده است. باید عالمی‌ظرف را بی‌دستکش بشویم تا شاید دستم از شر کدوهای چسبیدهٔ سمج و ذهنم از فکرهای سمج‌تر رها شود. یک‌روز بهار، یک‌روز زمستان؛ خدا داند این فصل چطور بگذرد.

+ پیامها ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٥

رفتنی، دو ایستگاه مانده به تقاطع، خانمی سوار مترو شد که در کسری از ثانیه شناختمش. همراه بیمار اتاق کناری مامان، دو سال و چند ماه پیش. همان خانمی که خواهرم را برد میدان امام‌حسین و دستمالی را روی مزار پنج شهید گمنام مدفون در میدان کشید و داد دست خواهرم که اینها جوانند و معصوم و شفای مادرت را شفاعت می‌کنند. بله؛ وقتی همهٔ درهای معقول و غیرمعقول بسته و پای جان عزیزی در میان است، آدمیزاد به پای همه می‌افتد و از این‌دست کارها هم می‌کند. وقت‌هایی که او بود، بیشتر خواهرم پیش مامان بود و به‌خاطر همین من را کم دیده بود ولی اگر آشنایی می‌دادم می‌شناخت. بیمارشان زودتر مرخص شده بود یا جای دیگری منتقل شده بود و از مرگ ما خبر نداشت؛ گفتم اگر بروم،‌ سر حرف مرگ باز می‌شود و حتماً گریه خواهم کرد. همینجوری‌اش هم، فقط با دیدنش، بغض کرده بودم و اگر تحت فشار میلیون‌ها دستفروش مترو نبودم، زده بودم زیر گریه. خدا را صدهزار مرتبه شکر و سپاس که عجله داشتم و نمی‌خواستم ایستگاه را از دست بدهم. من خسته‌ام، نمی‌خواهم مرگ را یادآوری کنم؛ حی و حاضر هست، تنیده به هر لحظهٔ زندگی.

+ پیامها ٥:۳٠ ‎ب.ظ
جمعه ٧ آبان ۱۳٩٥

شب نخوابیده‌ام ولی صبح دارم بیدار می‌شوم.

+ پیامها ٧:٢٩ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳٩٥

«به هزارکوچه دویده‌ام‌ به تسلّی‌ای نرسیده‌ام
ز قد خمیده شنیده‌ام‌ ‌که چو حلقه شد به دری رسد»

:: بیدل

+ پیامها ۱:٢۳ ‎ق.ظ
یکشنبه ٢ آبان ۱۳٩٥

سد می‌گذارم که نخندم و بد خودم را هم نگویم تا پشیمان نشوم ولی عملاً اصلاً نمی‌شود. من طغیان می‌کند و به دقیقه‌ای نمی‌کشد که سد می‌شکند؛ هم خیلی می‌خندم و هم بی‌محابا بد خودم را می‌گویم. بد و خوب و تازه اینکه پشیمان هم نیستم.

+ پیامها ۸:٢٤ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::