Home  Feed  Email
جمعه ۳٠ مهر ۱۳٩٥

سحر، شهر خواب است. من از خواب خوبی پریده‌ام. نمی‌خواهم باز بخوابم چون به خواب دیگری می‌روم و نمی‌توانم بیدار بمانم چون هنوز خوابم می‌آید. در ساعت چار به گریه می‌افتم از آن خواب، از این دوری غریب.

+ پیامها ۳:۱۳ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٥

چای را فوت می‌کنم، عینکم بخار می‌گیرد، همه‌جا مات می‌شود. پیش از هر جرعه این‌بازی را تکرار می‌کنم. طفره می‌روم. مثل فنّی، هنری که سال‌ها به آن نپرداخته باشی؛ چقدر سخت شده است حرف‌زدن با تو.

+ پیامها ٧:۱۱ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٥

امروز، نظام وظیفه از خروسخوان برای معافیت مسخره و لازم. قبلاً سر کارهای امیر که گیر می‌کردیم وقتی با هرسختی بالاخره انجام می‌شد و خیالمان راحت می‌شد، بلافاصله می‌نشستم یک دل سیر گریه می‌کردم. حالا دیگر نه. از ظهر گذشته و پدر تازه برگشته؛ ماند برای تکمیل کارهای اداری. برگشتنی، با راننده بد مملکت را گفتیم. امیرکم، شازدهٔ قشنگم، بیشتر از برادرم، پسرم، خسته و گرسنه، بغلم بود و زیر گوشش می‌خواندم «تو از قبیلهٔ لیلی، من از قبیلهٔ مجنون/ تو از سپیده و نوری، من از شقایق پرخون». فقط دلم می‌خواهد ۴۸ساعت پیوسته بخوابم.

+ پیامها ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ
شنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٥

درصدی هم احتمال بدهید نداشته‌ها و نکرده‌های دیگران از نتوانستن‌هایشان نبوده و از نخواستنشان باشد.

+ پیامها ۱:٤۱ ‎ق.ظ
جمعه ٢۳ مهر ۱۳٩٥

«رمیدنیست ز شور زمانه رو به قفایم
چو کودکی که سگی را زند به سنگ و گریزد»

:: بیدل

+ پیامها ٢:۳٠ ‎ب.ظ
جمعه ٢۳ مهر ۱۳٩٥

شوریده‌ای است به همان‌شکلی که شنا می‌کرده، فقط از شکم برش خورده‌ست، مزه‌دار شده و ازش بخار بلند می‌شود. تو الان یا هوس می‌کنی یا دلزده می‌شوی.

+ پیامها ٢:٠٥ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٥

اولین بار است حافظ اینطور دست رد زده‌ست. من خل را بگو با دیوانه‌ای مشورت می‌کنم که با عقلش مشورت می‌کند که به می می‌خواندش. کاش یکی از آن می بنوش‌ها و غم مخورها را رو می‌کردی مستشار مؤتمن، نه این پشیمانی را.

+ پیامها ۱:٥۱ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٥

+ Hawkeye: ...You're strong! You survive! You stay alive, no matter what occurs! I will find you! No matter how long it takes, no matter how far. I will find you!

The Last of the Mohicans

حتماً دیده‌ایدش و شاید بارها. بین این سه تصویر، بین این سه زمان، دنیایی جنگ و خون و فقدان جاری است. سنگ روی سنگ بند نیست و تنهااطمینان این جهان، تنهاناجی این جهان عشق است. مرد اگر آن مرد باشد، زن اگر آن زن باشد، این عشق هیچ غریب نیست.

+ فیلم

+ پیامها ۸:٢٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٥

کبوترها دسته‌ای می‌نشینند، پر می‌کشند، می‌چرخند و باز همه با هم می‌نشینند. بار اول که ده دقیقه‌ای نشستم روی نیمکت پارک، دیدمشان. خیلی خوشرنگ و طوقی و تپل. از آدمیزاد هم نمی‌رمند. بار بعد که زودتر رسیدم، سرد هم بود، رفتم نزدیکتر به کبوترها و دیدم به‌به، آفتاب افتاده؛ پاییز بهار شد و آبتنی در حوضچهٔ اکنون و کاش برایشان گندمی ارزنی آورده بودم، که تا نشستم گفتم اینها که فوج‌فوج می‌نشینند و فوج‌فوج دانه می‌خورند و فوج‌فوج چرخ می‌زنند، چرا از شانس خوش من، فوج‌فوج بالای سرم گند نزنند؟ پس بلند شدم و دیدم نیمکت‌های دورتر همراه با چمن‌ها آبپاشی شده و تنها نصف یک نیمکت در سایه خشک است؛ البته خشک کثیف و کثافت خشک به‌هرحال بهتر از کثافت تر است.

+ پیامها ۸:٥٧ ‎ب.ظ
جمعه ۱٦ مهر ۱۳٩٥

اصطلاح زخمی شدن را برای میوه‌ها وسبزی‌ها و درخت‌ها به‌کار می‌برد؛ طوری با حس و جان که مطمئن شدم رفتارش با آدمها باید مهربان‌تر از معمول باشد. می‌بینم و واقعاً هست.

+ پیامها ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ
پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٥

عمه‌بزرگم چندصدسال عمر دارد. حالا چندصد نه و به‌قولی یکصد. راز زندگانی درازش را گفته‌اند یکی اینکه خوراکش را همیشه ملاحظه می‌کند و دیگری اینکه هیچ حرفی را هرگز توی دلش نگه نمی‌دارد. بخاطر همین نه غصه‌ٔ پنهانی دارد که از پا بیندازدش و نه کینه‌ای جانش را می‌کاهد و نه نهفتهٔ نگفته‌ای پشتش را می‌شکند. قبراق‌تر از ما؟! قرقی‌تر از بچه‌های ما؛ بزنم به تخته.

+ پیامها ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٥

هرکس دلایل خودش را دارد. من هم. لابد او هم. نمی‌دانم دلایل او کدام مصلحت را مراعات می‌کند. آیا یک دلیل، فقط یک دلیلش به خاطر خود من بوده؟ نمی‌دانم و ممکن است هرگز نفهمم؛ این باعث نمی‌شود یک دلیل، حتی یک دلیل را به نفع خودم بگردانم. پای حرف نگفته‌ام می‌مانم.

+ پیامها ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٥

لحاف سنگینم را آورده‌ام روی کار. سرد است. شبها سرد است. من عادت دارم کل وجودم را می‌برم زیر پتو، لحاف. سر و دماغ زیر پتو را مذمت می‌کنید؛ می‌دانم. من هم مذمت‌کردن را مذمت می‌کنم. فقط هم این نیست؛ اگر بفهمید یکی وسواس دارد که یک تار مویش هم بیرون پتو نماند، دست از مذمت خفگی برمی‌دارید و دهان به مذمت وسواس می‌گشایید. بشر چنین موجودی است.

+ پیامها ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ
جمعه ٩ مهر ۱۳٩٥

«شش‌جهت شور سپندی است ندانم بیدل
دل آواره کجا سوخته یا می‌سوزد»

+ پیامها ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ
جمعه ٩ مهر ۱۳٩٥
+ پیامها ٩:٥۸ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٧ مهر ۱۳٩٥

به یاد نمی‌آورم. این زندگی نیست.

+ پیامها ۳:٢٢ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٧ مهر ۱۳٩٥

به یاد می‌آورم. این زندگی نیست.

+ پیامها ۳:٢٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳٩٥

خم شده بودم از پل و توی رودخانه استفراغ کرده بودم. تمام دنیا را بالا آورده بودم و فقط محبّت خالص می‌پذیرفتم که اگر به قلبم نازل نشده بود، اگر نیامده بود سراغ شانه‌هایم، به جای دل او حتماً همان‌وقت کف رود خروشان آرام گرفته بودم.

+ پیامها ٥:٢٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥

عصر، از نامه‌نوشتن نوشتم و نگذاشتم اینجا و به جایش نامه را نوشتم. نوشته بودم که هر کاری، حتی نوشتن یک نامهٔ ساده، یک شاهنامه پیش‌درآمد ذهنی دارد تا عملی‌اش کنم. بعد هم که نامه را می‌فرستم می‌افتم توی ظلمات به انتظار جواب. به دوری و نزدیکی هم نیست، به همان احوال روزگار است که گفتی و بنده هم، خصوصاً با هر زنگ تلفنی، چارستون بدنم می‌لرزد و از هم می‌پاشد در انتظار جواب. غرض همان بود که رفت، و بسیاری‌دیگر هم اینجا می‌بوسمت بابت وعده‌ای که وفا کردی و بیشتر برای جواب فوری نامه.

بیابم، شعری برایت خواهم خواند خواهرم.

+ پیامها ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥

دیگر حرفی، گله‌ای ندارم که با رازها بمیرم، ولی می‌دانم این چندسؤال چندساله نمی‌گذارند زیر خاک هم نفس راحتی بکشم.

*خیام

+ پیامها ٤:٠٤ ‎ب.ظ
یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥
+ پیامها ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ
شنبه ۳ مهر ۱۳٩٥

یکپارچه خشمم. دندان تیز کرده‌ام برای پاچهٔ هرکه حتی قدمی مورچه‌ای سمتم بردارد. دورتر از آنی که دستم به شما برسد و آتشم به شما بگیرد و البته آنچه شما را خارج از دایرهٔ "همه" در خط‌ونشان‌ها می‌نشاند، بُعد و مسافت نیست و قرب و محبّت و بسیاری از این‌دست و وفاست.

+ پیامها ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ
جمعه ٢ مهر ۱۳٩٥

نخ را گره می‌اندازم. گره‌ها را تا بشود با دست و تا بتوانم با دندان باز می‌کنم و سرانجام می‌رسم به همان نخی که اول بوده‌ست. کرم دارم.

+ پیامها ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ
جمعه ٢ مهر ۱۳٩٥

وقتی مشغول کاری‌ام که تمرکز زیادی می‌خواهد، ذهنم به هزار راه می‌رود -بله، پانصد بار گفته‌ام و پانصدهزار بار هم گفته‌ام چاردیواری اختیاری- به یک‌هزار راه و دوهزار بیراه می‌رود و یکی، همیشه، همانی است که نمی‌دانم چه اصراری به تکیه بر بن بسته‌اش دارم. چرا به کوچه‌راهی وفادارم که با چشم دیده‌ام و با سر چشیده‌ام تهش دیوار است!

+ پیامها ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ
پنجشنبه ۱ مهر ۱۳٩٥

آن وبلاگ‌نویس‌هایی که نه گذاشته‌ایم و نه برداشته‌ایم، راوی یا دوربین را برداشته‌ایم گذاشته‌ایم توی دلمان. آنچه می‌نویسیم معمولاً شرح وقایع نیست، پنهان‌تر از حرفی است که به زبان می‌آوریم، می‌شود پوشیده‌تر از رازی باشد که به رازدارمان می‌گوییم، حتی رؤیای کف دست دلمان را روایت می‌کنیم. دلم نمی‌خواهد آشنایم اینجا را بخواند چون همین، چون انگار برهنه و معذّب وسط جمع ایستاده باشم، و گاهی بی‌سپر و بی‌پناه وسط جنگ. واقعاً.

+ پیامها ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::