Home  Feed  Email
دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٥

اولین ایستگاه سوارشدن، آخرین ایستگاه پیاده‌شدن، نیم‌ساعت در اتوبوس، جلوس بر صندلی پادشاهی ردیف ازدنیاآزاد آخر کنار پنجره؛ و بعد رفتن به هرکجا که ذهن آدمی می‌رسد و رفتن به هرجا که عقل جن هم نمی‌رسد. فتوحات، شکست‌ها و سقوط.

+ پیامها ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ
یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٥

+ جایی هم هست که در فیلم، جینی از فارست درباره جنگ ویتنام می‌پرسد. که آیا در آن وضعیت می‌ترسیده یا نه؟ فارست مردد بین جواب مثبت و منفی می‌گوید:«آره خب، نمی‌دونم» و بعد شروع می‌کند به تعریف کردن از لحظات زیبایی که در تصور ما سخت و طاقت‌فرسا بوده؛ از شب‌های بارانی جنگ می‌گوید که بعد از بند آمدن باران بی‌وقفه‌‌اش، تلالو ستاره‌ها روی آب دیدنی بود. از دریاچه‌ای که در آن میگو صید می‌کرد و هنگام غروب خورشید، انگار که دو آسمان در مقابلش روی هم قرار گرفته باشند. از طلوع خورشید در صحرایی که در آن می‌دوید؛ جایی که نمی‌توانست مرز میان آسمان و زمین را تشخیص بدهد.

جینی بعد از شنیدن حرف‌های فارست، صمیمانه و صادقانه می‌گوید:«کاش من هم کنارت بودم» و جواب کوتاه فارست که: «بودی» شاید کلید حل معما، برای دیدن همه زیبایی‌هایی که ما ندیده‌ایم‌ش.

- باز ببینمش. چطور اینها را از فیلم یادم نمانده‌ست؟! کم‌کم جمع کنم، بروم، با خیال آسوده و خاطر جمع بخواهم محدثه زرمان را هم بنویسد.

+ پیامها ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ
جمعه ٢٦ شهریور ۱۳٩٥

مشهد شهر پدر و تهران شهر مادرم است. در هردو شهر زندگی کرده‌ایم. در مشهد تهرانی خطابمان می‌کردند، در تهران مشهدی؛ لهجه‌مان به گوش مشهدی‌ها تهرانی بود و به گوش تهرانی‌ها مشهدی. خودم متولد مشهدم و می‌دانم ته‌لهجهٔ مشهدی دارم و سالهاست ساکن تهرانیم. وطنم هیچکدام از این دو شهر نیست. هردو را می‌شناسم و در هردو غریبم. مثل سهراب سپهری حس می‌کنم شهر من هم گم شده است؛ شاید شهرم پشت دریاها باشد، شاید جایی بیرون از دنیاها. کاش دلی وطنم بود!

*از «قاب شیشه‌ای» سیاوش قمیشی

+ پیامها ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٥

یک قمقمه شبیه نارنجک و نارنجی‌رنگ از زیرزمین مادرجون پیدا کرده بودیم و صاحب شده بودیم. چرا باید ظرف آب این‌شکلی می‌بود؟ شاید چون جنگ بود. این قمقمه زشت بود، زیادی بزرگ بود، بدترکیب بود و درست در کیف جا نمی‌گرفت. در سیاهش را که باز می‌کردی انگار ضامن نارنجک را می‌کشیدی. نمی‌شد ببری سمت دهان، حتماً باید لیوانی هم همراه می‌داشتی چون بدقلق بود، ریخت‌وپاش داشت، پلاستیک‌های از خط بیرون‌زدهٔ لبه‌ها دست را اذیت می‌کرد. بله، پلاستیکی بود؛ یعنی آب را خنک نگه نمی‌داشت، فقط نگه می‌داشت. اگر در ضامنش نمی‌شد، بیشتر شبیه قلّک بود. یک اردوی مدرسه بردمش که به شرّش ماندم. بعدش تا سالها توی  انباری نگهش داشتیم. آدمها به «هرچیز که خوار آید یک روز به کار آید» معتقد بودند. جنگ دیده بودند.

*اسم سریال

+ پیامها ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٥

از مائده‌های بهشتی، یکی هم ترکیب پستهٔ تازه و تخمهٔ آفتابگردان درشت است.

+ پیامها ٢:٥٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٥

بعد از مرگ پدربزرگم، خیلی سال پیش، سر ارث و میراث بین بچه‌هایش اختلاف افتاد. یعنی تک‌عمه و عموهای ناتنی‌ام یک وصیتنامه رو کردند که اموال مرحوم -که زیاد هم نبود- به نفع آنها تقسیم شده بود. تنی‌ها زیر بار نرفتند و کار به دادگاه کشید. وصیتنامه ایرادهای محکمه‌پسندی هم داشت ولی اینها با اصل وصیتنامه مشکل داشتند چون معتقد بودند که پدرشان اصلاً اهل مرگ و وصیت‌کردن نبوده‌ست؛ سه-چهار بار زن گرفته بود و تا پیری هم سروگوشش می‌جنبید و می‌شنگید و... و هیچ در قید مرگ نبود و این برایشان حجّت بود، طوری که اگر صد محکمه هم به صحّت وصیتنامه حکم می‌داد باز یقین داشتند که جعلی در کار بوده‌ست. همین حجّت، برهان، این دلیلی که خود آدمی می‌داند و باورش دارد؛ نگاهی که مانده، دستی که دیرتر رها شده، یا رازی که زن کشور به کشور با خودش حمل کرده تا نشانه‌ای کوچک باقی بگذارد برای مرد که حجّت عشق باشد.

*سایه

+ پیامها ۸:٠٠ ‎ب.ظ
جمعه ۱٩ شهریور ۱۳٩٥

رفته بودم کالیفرنیا، تنها. هیچ ماهی در آسمان نبود. هیچ صدایی،‌ هیچ نور قشنگی نبود. فصل هیچ بارانی، هیچ برگ و شکوفه‌بارانی، فصل هیچ رایحه‌ای نبود. شب بود. آسمان سیاه و زمین سربی و هوا ساکن بود.

آن چوب جادو، دست‌های او بود که می‌گرفت سمت آسمان و ماه می‌تابید، می‌کشید به شمشادها و جیرجیرک‌ها می‌خواندند، می‌زد به درخت‌ها و شکوفه‌های گیلاس فیلم‌های ژاپنی، رقصان و ملایم می‌بارید و از خشک‌ترین شاخه‌ها عطر اقاقی و یاس برمی‌خاست؛ وقتی که راه تنهارفته را با هم برمی‌گشتیم.

+ پیامها ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٥

بعد از مدتها نشستم خیاطی، مجبوری. همّتی برابر همّت شروع دوبارهٔ ورزش می‌طلبید. بله؛ یعنی می‌خواهم بگویم کوه کنده‌ام. چهار ساعت بریدم و دوختم. حالا نشسته‌ام به ماتم حمّام. چون حمّام‌رفتن کلاً زور دارد و همّتی برابر همّت رفتن به کوه و حوصله‌ای برابر حوصلهٔ برگشتن از کوه می‌طلبد. یعنی آن چهارساعت وقت و چشم و پشت را حاضرم دوباره بگذارم به شکافتن و دوختن ولی این یک‌ربع دوش را نه. معلوم است که همین الان می‌روم که از کوه برگردم. معتقدند تازگی غرغرو شده‌ام. حاشا.

+ پیامها ٧:٥۸ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٥

نامه را می‌نویسم. عنوان می‌گذارم. یک‌بار دیگر می‌خوانمش. بعضی کلمه‌ها را عوض می‌کنم و یکی-دو جا می‌آیم سر خط. پیش‌نویس نو می‌شود. حالا باید بفرستم. دلم دستم را نمی‌فرستد که «ارسال» را بزند. به دلم احترامی می‌گذارم که شاید بی‌جا باشد، یا بهایی می‌دهم که شاید زیادی باشد. اینطوری است خلاصه؛ درنهایت حرف آخر با اوست. درحقیقت افسارم دست اوست. نمی‌فرستم.

-دل‌آباد اسم دهی است.

+ پیامها ٢:۳٦ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٥

معمولاً، از بیرون که می‌آیم اول زیر کتری را روشن می‌کنم اگر روشن نباشد و بعد هم می‌روم لایهٔ کرم ضدآفتاب خفه‌کننده را از صورتم می‌شویم؛ اینقدر که بدم می‌آید به سر و صورتم چیزی باشد ولی آنقدر هم از نور خورشید بد می‌گویند و چایی خیلی خوب است، خیلی.

+ پیامها ٢:٢۱ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥

دیده‌ای ذهن آدم در تب چه شکوفا می‌شود! یک‌شب در تب صد نامه برایت نوشته‌ام، نه بر کاغذ و با کیبورد؛ در ذهنم. همه با بیتی، بریدهٔ شعری شروع شده، هرکدام به راهی رفته و هر صد تا به امید دیدارت ختم شده‌ست. عاقبتم چه می‌شود؟

*حافظ

+ پیامها ٢:٤٤ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥

مامان برگهای اکالیپتوس را جدا می‌کند و برای بخور می‌آورد. اکالیپتوس حاشیهٔ قطعه‌اش در بهشت زهرا را تازه دیده‌ام. این بار از برگهایش بیاورم، شاید این سرماخوردگی که در من ریشه کرده با درختی که در آن خاک ریشه دارد درمان شود.

+ پیامها ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥

«رنج دنیا فکر عقبیٰ داغ حرمان‌ درد دل
یک نفس هستی به دوشم عالمی را بار کرد»

:: بیدل

+ پیامها ٢:٢٥ ‎ب.ظ
یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥

خیر سرم، امروز نرفته‌ام کلاس که استراحت کنم؛ فکر و خیال همهٔ آشناهای دور و نزدیک عمرم و دلتنگی مگر گذاشته‌ست!

+ پیامها ٢:٥٤ ‎ب.ظ
شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥

من با تو هزارسال حرف دارم و هیچ مجال نیست.

+ پیامها ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ
جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥

یازده صبح روز جمعه. نیم‌ساعت پیش بیدار شده‌ام. سرماخوردگی سینه‌به‌سینه در خانهٔ ما گشت و سبک‌تر به من رسیده است. نیم‌ساعت پیش بیدار شده‌ام و هنوز توی رختخوابم. بویایی تعطیل؛ رفتم با چشم‌هایم دو قابلمه غذای در حال پخت روی گاز دیدم، پس خیالم راحت شد و آمدم باز افتادم. سرماخوردگی در فصل گرم پانصدهزار مرتبه بدتر از فصل سرد است مثل پریود در فصل گرم. و هردو همزمان در گرماها جفاست.

- البته من الان فقط سرماخورده‌ام و با جملهٔ آخر فقط خواسته‌ام کمی پیازداغش را در چاردیواری اختیاری‌ام زیاد کنم :)

+ پیامها ٢:۳٥ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥

برادرزاده‌ام این‌بار که آمد، روی دو نرمهٔ گوشش دو ستارهٔ طلایی داشت. من ابتدایی بودم که مادربزرگم با سوزن گوش‌هایم را سوراخ کرد و اول نخ روغنی و بعد دو قلب بدلی سوغات خودش روی گوش‌هایم نشست. نمی‌دانم در عالم بچگی چرا گوشواره نخواستم؛ آنقدر نخواستم و نینداختم که سوراخ گوش‌ها بست. تا حالا هم نخواسته‌ام. ازش چندوچون کار را پرسیدم که شاید، شاید بروم سر پیری و بی‌دلیل و بالاخره گوش‌هایم را سوراخ کنم؛ که البته حرف است.

+ پیامها ۸:۱٥ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥

بله، من طاووس می‌خواهم. یک‌پر هم کم از این طاووس، نه.

+ پیامها ٧:٤٩ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::