Home  Feed  Email
جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥

خودم را زدم به خواب که جواب تلفن را ندهم. دوسال آزگار به امان خدا و حالا که باز نزدیک آخر مرداد و سالگرد مرگیم، اینها ماها را یادشان افتاده‌ست. دلم می‌خواهد هفت‌تیرم را بردارم و یک تیر حرام هرکدامشان بکنم و خلاص اما فقط زورم رسید خودم را بزنم به خواب که جواب تلفنشان را ندهم. دلم را سیاه کرده‌اند.

+ پیامها ۱:۱۱ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٥

از کلاس که برمی‌گردم، سوار اتوبوسی می‌شوم که چلهٔ جهنم تابستان هم مسیر بزرگراهی و پنجره‌های باز، بهشت و بهاری‌اش می‌کند و به جان همدیگر که آدم دلش می‌رود بردارد به یارش پیغام‌ها بفرستد.

یک بار نشده مثل آدم حافظ بخوانم؛ یعنی از اول و کامل. پس خواستم مثل آدم بخوانم و شروع کردم. دیدم مثل همه، بسیاری ابیات را پراکنده و بعضی شعرها را کامل حفظم. پس به سرم زد همینطور که پیش می‌روم غزل‌ها را به خاطر بسپارم؛ به آن بلندمدت‌ترین حافظهٔ سربه‌هوا. هم کمک می‌کند ذهن آشفته‌ام جمع‌وجور شود و هم یاری‌ام کرده در اتوبوسی که شرحش رفت، از یار نداشتهٔ هوش‌ازسربرم فارغ شوم و سرم گرم حافظ باشد؛ البته اگر غزل‌ها بیشتر از آن‌ور بام هلم ندهند.

+ پیامها ٢:٥٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥

«قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا»

+ پیامها ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ
شنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٥

آب و روغن و گاز و شقیقه را در مخلوط‌کن ریختن و پیوندهایی به قوّت پیوندهای کووالانسی میانشان برقرارکردن از هنرهای قدیمی ذهنم است؛ در ساعت چهار صبحش تازه است.

+ پیامها ٥:٠٠ ‎ق.ظ
جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥
+ پیامها ۸:٢٥ ‎ب.ظ
جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥

ذهنم افراد را به دو گروه افراز می‌کند: آنهایی که وقتی صدایم می‌زنند «زهرا» را درست بیان می‌کنند و دیگران. دیگران، به دلخواه یا به عادت، بلایی سر این اسم می‌آورند. ناخودآگاه به اولی‌ها بیشتر اعتماد می‌کنم.

+ پیامها ۸:٢٠ ‎ب.ظ
جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥

کاش دل تاج سرم نبود!

+ پیامها ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥

باشد؛ من حرفی نمی‌زنم اما دست‌کم در بهترین احساس و بدترین احساس‌، دل نمی‌نشیند، دست خودش نیست، نمی‌تواند. کافیست ذره‌ای از آنچه در چنته دارد به چشم و چهره آورد. قول که دهانم بسته باشد اما دلم را نمی‌توانم کاری کنم.

*بیدل

+ پیامها ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥

حالا راجر فدرر را مرد سوم تنیس جهان می‌نامند؛ برای منِ هیچ‌کاره سنگین است، هرچند در این برهه واقعیتی باشد. من همان برترین تنیسور تاریخ را حقیقت و عنوان برازنده‌اش می‌دانم. قهرمان‌های زندگی‌ام هم تا ابد قهرمان‌های زندگی‌ام می‌مانند با بهترین یادها و خطاب‌ها.

+ پیامها ٤:۳۳ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥

آشتی آدابی دارد، صلح قوانینی، بازپیوستن تعهداتی تازه؛ پشیمانی و بازخواستن است و پاپیش‌گذاشتن و عذرخواستن، همه از ته دل. در این عالم ولنگار پر از آدم یلخی، کیست که این آشتی و صلح و وصل را با دل‌وجان نپذیرد!

+ پیامها ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٥

سه-چهار روزی که اینجاست می‌خواهد برای من شغلی حسابی پیدا کند چون فعالیتهای من شغل حساب نمی‌شود، و می‌خواهد شوهرم دهد. گفتم مگر نمی‌شود آدم بی‌شوهر باشد؟ گفت چرا. اما درهرصورت می‌خواهد خیلی‌زود بچه‌ام را ببیند. باورت می‌شود؟! باورت می‌شود امسال می‌رود مدرسه؟! همینجا بود که به دنیا آمد. سال ۸۸.

+ پیامها ۳:۱٥ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٥

بعید هم نیست چارنفری که فید زرمان را در فیدخوانشان دارند، یک روز صبح از خواب بیدار شوند و ببینند سه‌هزاروپانصدوخرده‌ای نخواندهٔ نو دارند. خرده‌ای خبر و دیگران و سه‌هزاروپانصد رؤیای تازه از زرمان تنها از یک شب در کالیفرنیا، که قصه است. من به مبالغه علاقه دارم، مخصوصاً در حکایات عاشقانه. و نیز چاردیواری اختیاری. آری.

+ پیامها ۳:٥٧ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٥

آخر مرداد می‌شود دو سال. دو سال است که پیش از هر پست وبلاگم بینهایت خط می‌نویسم دربارهٔ مرگ، مامان و مرگ مامان. بعدش اشکها و نوشته‌ها را پاک می‌کنم و یا هیچی نمی‌گذارم اینجا یا چیز دیگری می‌نویسم و می‌گذارم. از همان روزها دچار وسواس خاصی شدم که درباره‌اش در وبلاگم ننویسم. گاهی موقع نوشتن، سراسر خشم می‌شوم و گریه به جای اشک تبدیل به خاری در قلبم، سنگی بر سینه‌ام، سدی در مسیر نفسم می‌شود. البته شده از دستم در برود و چیزکی در وبلاگم نوشته باشم که نه تنها بهترم نکرده بلکه پشیمانی از نوشتن را هم به دردم اضافه کرده‌ست. کمی که گذشته بود، یاد چارهٔ پارانوئید پارک افتاده بودم؛ پس می‌سوختم و می‌نوشتم و می‌سوزاندم. خیلی سخت بود اما راستش تا مدتی آرام‌تر بودم و راه نفسم بازتر بود. نمی‌دانم چرا یا خیلی شفاف می‌دانم چرا نمی‌خواهم درباره‌اش اینجا بنویسم. شاید باز باید از کاغذ و آتش مدد بگیرم.

+ پیامها ۳:۳٤ ‎ب.ظ
جمعه ۸ امرداد ۱۳٩٥

«ملالی نیست جز دوری شما!»

همین حالا بگو؛ بی‌دردی‌اش را طعنه می‌زنی که خوشا به حال او که همهٔ رنج و ملالش فقط دوری یکی است یا همدردی می‌کنی با کسی که همهٔ بیقراری و خستگی‌اش فقط دوری یکی است؟ بگو تا بدانی کجای کاری، کجای زندگی دست‌وپا می‌زنی.

+ پیامها ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ
جمعه ۸ امرداد ۱۳٩٥

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
:: کوچه، مشیری

مهتاب‌شبی از کالیفرنیا برمی‌گشتیم؛ با هم.

 - همین؟!
+ آنکس که رنج مهتاب‌شب بی‌او را کشیده باشد، می‌داند که پیمودن کوچه‌ها و خیابان‌ها در مهتاب‌شب با او چه حکایت عاشقانهٔ کاملی است.

+ پیامها ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٥

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان. توی راه، دستهای دور ما کم‌کم نزدیک و یکی می‌شد. «چه خوبه که دستبند و انگشتر و حتی لاک، بندی به دست تو نیست!» حقیقت این است که اینها راه نفسم را تنگ می‌کند اما گفتم «نمیخوام ذره‌ای از دستم از درک دست تو محروم بمونه». دروغ و غلو که نه؛ آن‌موقع حقیقت والاتری را گفتم.

+ پیامها ٢:۳٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٥
+ پیامها ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ
یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥

«رحم کن بر حال محرومی که مانند سپند
سوخت اما ناله‌ای پیغام نتوانست کرد»

:: بیدل

+ پیامها ٧:٠٥ ‎ب.ظ
یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥

داشتم وسایلم را پهن می‌کردم که ایشان گفت دیشب بدخواب شده بوده و پرسید «بدخواب نمیشی؟» کاش می‌شد ضربه‌ای روی هوا می‌زدم و از این مانیتورهای شناور توی فیلم‌ها شکل می‌گرفت و چند نوشته از وبلاگم می‌آمد و آنها را معلق در فضای تاریک اتاق می‌خواند که هم بدخوابی دستش بیاید و هم بداند که چقدر نفسم باز می‌شود اگر پرده‌ها را بزند کنار که آفتاب بتابد نه اینکه برود چراغ را توی روز روشن کند. واقعاً حوصلهٔ حرف‌زدن نداشتم و فقط گفتم «چرا».

+ پیامها ۳:٠٠ ‎ب.ظ
جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥

تنها زندگی می‌کند. داشت جلویش از دهنم درمی‌‌رفت که من اگر مجبور باشم تنها زندگی کنم ترجیح می‌دهم اصلاً زندگی نکنم. شکر که دهانم با این نفس سرد باز نشد. فعلاً دیدم به زندگی همین است. الان هم در قید اعضای خانواده‌ام هستم که آن مرگ ناگهانی جانهای خستهٔ ما را به هم بسته‌تر و همه‌مان را نگران‌تر کرده است. می‌دانم بد و نومیدانه است که اگر تنها باشم دیگر هیچ، و شاید فقط فکر است و در واقعیت اینطور نباشد؛ همانطور که خیال می‌کردم اگر مادرم نباشد بی‌درنگ می‌میرم، که در واقعیت هنوز هستیم ظاهراً. از ناامیدی بیزارم ولی گاهی توی دلم خیلی خالی است.

+ پیامها ٧:٥٩ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::