Home  Feed  Email
دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٥

وبلاگ‌نویس‌ها دو جورند: حاضر یا فعال در شبکه‌های اجتماعی، گریزان از شبکه‌های اجتماعی. گونهٔ گریزان، پناهندگان به وبلاگند و گاهی ناگزیر در وبلاگشان توئیت می‌کنند، نقل قول می‌کنند، به اشتراک می‌گذارند، عکس می‌چسبانند و... . زرمان گونه‌ای گریزان از انواع شبکه‌های اجتماعی است که شبیه هرچه شود از اینستاگرام‌شدن برائت می‌جوید.

+ پیامها ٧:٥۱ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٥

در همین میدان گاو پیشانی‌سفید سرویس بهداشتی هست. تابلوی راهنما هم دارد. در بسیاری میدانهای دیگر و همهٔ پارکها و مسجدها هم. اما همیشه مردانی از سرزمین پارس پیدا می‌شوند که روز روشن، نزدیک میدان، پای درختها و رو به این‌همه پنجره می‌شاشند.

+ پیامها ٢:٠۸ ‎ب.ظ
شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥

در اتاقک پشت وانت دوست پدر راهی کاشمریم. دختر همسن و همسفرمان، محبوبه، از اول تا آخر راه یک سکهٔ پنج‌تومانی زرد چرک را در دهان می‌چرخاند. من شاید شش یا هشت ساله‌ام و به جای اینکه از سفر در آن اتاقک، کودکانه کیف کنم، به فکر کثیفی سکه‌ام و نگران اینکه در یکی از دست‌اندازهای جاده، سکه نرود ته حلق محبوبه. رو و زبان آن را هم ندارم که حرفم را به بزرگتری بگویم. فقط نگرانم. همه و محبوبه سالم به کاشمر می‌رسیم. با خودم می‌گویم حتماً دهانش مزهٔ فلز گرفته ولی او انگار تمام راه قرص نعنا در دهان داشته، حتی وقتی سکه را از دهان به جیبش می‌راند تف نمی‌کند. هیچ‌چیز دیگری از آن سفر یادم نیست.

+ پیامها ٥:٢٤ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٥

اگر عروسی بشود عزا می‌گیرم. هیچ لباسی مناسب هیچ مراسمی ندارم و چون از رفتن و گشتن و پرو کردن و گشتن و پرو کردن و گشتن و پرو کردن و برگشتن بدم می‌آید باید بروم پارچه‌ای از توی بقچه بیرون بکشم و لباسی چیزی سرهم کنم و چون حوصلهٔ دوخت‌ودوز ندارم، پیش‌پیش دارم عزا می‌گیرم برای احتمالی در حد صفر؛ این یکی از هزاران‌هزاران‌هزار عادت ناپسند بنده است.

- از بدی‌هایم می‌نویسم که کلمات توی سرم بزنند تا سرانجام کاری، فکری به حال خودم بکنم و البته همچنان چاردیواری اختیاری؛ چاردیواری آنچنان اختیاری که رفتم در «دربارهٔ وبلاگ» وارد کردم «چاردیواری اختیاری».

+ پیامها ٢:٥۸ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٥

ملافه‌ای سفید رویم انداخته‌ام که بخوابم. سر و ته ملافه را زیر سر و پایم کرده‌ام که دست باد کولر به ما نرسد. ما یعنی من. ملافهٔ سفید یاد دو چیز می‌اندازدم؛ رختخوابهای ژاپنی و مرده‌ها. کسی که هرچیزی یاد چیزهای دیگری نیندازدش خواب و زندگی راحت‌تری دارد. رختخواب ژاپنی و مرده هرکدام شاخ و برگهای فراوان دیگری پیدا می‌کنند که نمی‌دانم به آنها تن بدهم یا باد کولر!

+ پیامها ۳:۳۱ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٥

صبح سوار اتوبوس رسالت-ونک بودم. خلوت بود؛ یعنی کسی ایستاده نبود. به ذهنم رسید «آدم اینجا تنهاست» و بعد به یادم آمد که زودتر از من به ذهن سهراب سپهری رسیده بوده و ادامه داده، و ادامه دادم «آدم اینجا تنهاست، و در این تنهایی سایهٔ نارونی تا ابدیت جاریست».

*سهراب سپهری

+ پیامها ۳:٥٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٥

با اینکه بندهٔ عشقم اگر پیدا شود ولی از این تنهایی هم راضی‌ام. چندسال پیش، یک رابطهٔ دوستی چندماهه داشتم که درحقیقت اصلاً شکل نگرفت و دیگری یک رابطهٔ بلاتکلیف یکطرفه -از سمت من- که همان بهتر که شکل نگرفت. همین. شاید از بالارفتن سن باشد -نمی‌دانم- که حالا دیگر هوا و هیجانِ بودن در یک رابطه هم از سرم پریده و سرم به زندگی خودم است و هیچکس در ذهن یا زندگی‌ام نیست. فقط همچنان عشق را می‌پرستم و تنهایی را می‌ستایم و گاهی بیقرارم.

- منظورم از رابطه، در طیفی، از دوستی بی‌سروته رایج روز تا ازدواج است.

*سهراب سپهری

+ پیامها ۳:٢٧ ‎ب.ظ
شنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٥

فاصلهٔ بین چایی که می‌چسبد و چای بعدی، تا آن هم در همان حدوحدود بچسبد؛ فاصله‌ای است شبیه و به‌ظرافت آن نقل‌قول از دیوانه‌بازی که از بس درست و غلط و به اسم بوبن و دیگران شنیده‌ایم، غلط می‌کنم تکرارش کنم.

+ پیامها ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ
جمعه ۱۸ تیر ۱۳٩٥

گویی داشتم نقاشی بر دستهایش می‌دیدم و نه آن تاولها و زخمها را، که تماشا می‌کردم و نه آخ و وای.

شما با آن دستها معجزه‌ها می‌کنی؛ حواس عالم و آدم باید به دستهای شما باشد. عالم و آدم تعطیلند، همیشه تعطیلند؛ بیشتر به خودتان بها بدهید. من یکی که ارزش شما را خوب می‌دانم و اهل اهمال نیستم؛ احوال‌ناپرسی‌ام از مراعات روحیات شماست. یکشنبه می‌بینمتان.

+ پیامها ٢:۱٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٥

دم غروب خسته می‌شوم و خوابم می‌گیرد. نمی‌ارزد بخوابم؛ دیگر هرکاری بوده تا این موقع روز کرده‌ام و اگر بیفتم بخوابم که خستگی در کنم، بعدش کار چندانی ندارم و شب هم بی‌خواب می‌شوم و تازه این تقریباً تنهازمانی است که دیگر همه خانه‌اند و خیالم راحت است. کمی وبلاگ می‌خوانم. دردهای خاکستری در جواب کامنتم نوشته: "هرجا که آسمان دیده‌شود خود بهشت است." بعد از دوسال و دوماه، هنوز هرکه از خانه بیرون می‌رود، تا برگردد نگرانم. این ساعت‌ها، حالا، همه خانه‌اند و جایی که تکیه داده‌ام، از دو پنجرهٔ روبرو و کنارم آسمان هنوزروشن پیداست.

+ پیامها ٧:٥٢ ‎ب.ظ
شنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٥

- دیشب صدای جیرجیرکه نذاشت بخوابیم.
+ دیشب صدای جیرجیرکه بود که گذاشت بخوابم.

* سایه

+ پیامها ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ
جمعه ۱۱ تیر ۱۳٩٥

«بیدل بنال ورنه درین دامگاه یأس
خاموشی‌ات ز خاطر صیاد می‌برد»

+ پیامها ۸:٥٤ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳٩٥

آخ که اگر لحظه‌ای با من می‌بودی...

هیچ وقت سودای نویسندگی نداشته‌ام. بلد هم نبوده‌ام. انشاهای مدرسه‌ام را به‌زحمت به ده-دوازده خط اجباری می‌رساندم. سخت‌ترین تکلیف خانه و بدترین امتحان مدرسه انشا بود. هیچ دفتر خاطراتی نداشته‌ام. همهٔ آنچه نوشته‌ام وبلاگ‌هایی دست‌وپاشکسته بوده. اما امروز ِ دلتنگی آرزو کردم -یا نمی‌دانم حسرت خوردم- که کاشکی می‌توانستم یک داستان بسیار عاشقانهٔ سوزناک بنویسم که پیر و جوان گوشه‌گوشهٔ دنیا را به شور و گریه بیندازد...

از اینجا به بعدِ نوشته‌ام را پاک می‌کنم؛ رسیده به عشق. هرچه می‌نویسم تهش عشقی می‌شود، پیش‌نویس می‌شود، دو روز خاک می‌خورد، دوباره می‌خوانمش، متن را پاک می‌کنم و چیز دیگری به‌جایش می‌نویسم که باز به عشق می‌رسد. دوباره. ده‌باره. من از وهم عشق می‌ترسم. همین بالا نوشته‌ام "امروز دلتنگی"؛ دیروز بوده. دلتنگی برای کی؟ کدام آدم؟ کدام مرد؟ بالاتر نوشته‌ام "آخ که اگر لحظه‌ای با من می‌بودی"؛ منظورم کیست؟ ترانه را که گوش می‌دهم دلم هوای که را می‌کند که لحظه‌ای با من باشد و نیست؟ شعر و قصه و ترانه‌ای که ساز می‌شود از کیست؟ وهم. وهم. وهم.

- پریز برق آن‌سر دنیاست و من این‌سر دنیا در رختخوابم و این موبایل هی هشدار می‌دهد که محتاج برق است و متن می‌خواهد چی را به چی ربط دهد و مثلاً برق را به عشق. تا پشیمان نشده‌ام و تا عشقی نشده و تا خاموش نشده، به‌جای پیش‌نویس بزنم انتشار و بروم. ساعت این‌سر دنیا: یک و نه دقیقهٔ بامداد. ساعت آن‌سر دنیا: یک و نه دقیقهٔ بامداد. با اینکه دوریم، دنیا کوچک است و حس می‌کنم و شکر می‌کنم که ما در یک مداریم ای عشق.

* از ترانهٔ «با من باش» سیاوش قمیشی

+ پیامها ۱:٠٩ ‎ق.ظ
جمعه ٤ تیر ۱۳٩٥

خواهرم می‌خواهد ظرف چای را پر کند؛ رفته به اعماق خشک، تاریک و خنک کابینت و می‌پرسد از آن پاکت؟ می‌گویم نه؛ از این قوطی. چای خیلی خیلی مرغوب توی پاکت را قدر طلا پول داده‌ایم و برای خواص دم می‌کنم. خوب نگهداری‌اش می‌کنم ولی مگر عمر چای خشک چقدر است؟ می‌ماند که یک قوری از آن با شما نوش جان ما شود؟ کی دیگر؟ عمر آدمیزاد چقدر است، صبر آدمیزاد؟

* بیدل

+ پیامها ۳:٤۸ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢ تیر ۱۳٩٥

همهٔ فکرهای خوب و همهٔ فکرهای بد دنیا، همزمان، توی سرم است. زمانی از شب است که فردا حساب می‌شود. به خودم که می‌آیم نمی‌دانم چه مدت است که به سقف خیره مانده‌ام. نمی‌دانم این سیاهی در آن سیاهی پی چیست. یک فکر بد تازه جان می‌گیرد. موبایل را برمی‌دارم که بنویسمش و سقف کمی روشن می‌شود. می‌نویسم " شاید سرآغاز تمام جنون‌ها خیره‌ماندن شبانه به سقف‌ها باشد." سقف را کنار می‌زنم و آسمان پاک پرستارهٔ پشت‌بام قدیم می‌نشانم. راحت نیست. بابتش ساکت اشک می‌ریزم.

+ پیامها ۱:٠۱ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳٩٥
+ پیامها ٩:٤٩ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::