Home  Feed  Email
یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٥

من از آن تیپ و قیافه‌هایی نیستم که توی خیابان نگاهم کنند و روزهایی مثل امروز که زیاد نگاهم می‌کنند شک ندارم که یا دماغی چیزی به صورتم چسبیده، یا جوش غریبی، شاخی ناگهان سر زده، یا بخیه‌های کنار صورتم، بعد از سی‌سال، شکافته و دندان‌هایم پیداست و از این قبیل. البته ماه رمضان را هم واقعاً یادم نبود؛ موهایم را جمع و جور کردم و آدامسم را هم تا سطل آشغال بر سقف دهان جاسازی کردم.

من از آن تیپ و قیافه‌هایی نیستم که توی خیابان نگاهم کنند و درعوض می‌توانم من به بقیه نگاه کنم و گاهی چهره‌هایی شبیه آنها که دورند، آنها که دیگر نیستند، یا «چه و چه» پیدا می‌کنم. خلاصه دلم سوزن‌سوزن می‌شود. و این چه و چه و این دهان بسته چه حکایات پرسوزوگدازی می‌تواند باشد.

-متن طولانی‌تر از اینها بود. همینش هم زیاد شد و زیادی است. اصل، گفتن آنچه بود که معمولاً نگفته می‌ماند. چرا می‌نویسم؟!

+ پیامها ٤:۳٠ ‎ب.ظ
شنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٥

جایی که هزار حرف و حدیث احتمالی پشت سر را به جان می‌خری و بی‌خداحافظی می‌گریزی.

+ پیامها ۳:٤٠ ‎ب.ظ
جمعه ٢۸ خرداد ۱۳٩٥

«اگر صد بار آید موج تیغش بر سرم بیدل
حباب من ز جیب دل سر دیگر برون آرد»

+ پیامها ٢:۱٤ ‎ب.ظ
جمعه ٢۸ خرداد ۱۳٩٥

«نمی‌ارزد به رنگ خوش عیار چهرهٔ عاشق
خزان از بوته‌های گل گرفتم زر برون آرد»

:: بیدل

+ پیامها ٢:۱٢ ‎ب.ظ
جمعه ٢۸ خرداد ۱۳٩٥

«لبت در خنده گوهر ریزد از آغوش برگ گل
رُخت گاه عرق از آفتاب اختر برون آرد»

:: بیدل

+ پیامها ٢:۱۱ ‎ب.ظ
جمعه ٢۸ خرداد ۱۳٩٥

«نگاهت جوش صد میخانه از ساغر برون آرد
تبسم شور چندین محشر از کوثر برون آرد»

:: بیدل

+ پیامها ٢:۱٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٥

فیلم می‌بینی که خودت را توی فیلم گم کنی، خودت را درش پیدا می‌کنی. تف!

+ پیامها ٩:٢٥ ‎ب.ظ
شنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٥

همیشه از میزبان‌هایی که برای بچه‌های کوچک مهمان پیش‌دستی جداگانه نمی‌گذاشتند بدم می‌آمد. از گذشته می‌گویم. از این آدمها هستند هنوز؟! با سینی چایی که از جلوی بچه‌ها عبور می‌کرد و هنوز عبور می‌کند نیز کنار نیامده‌ام. یک توقف و تعارف جای دوری نمی‌رود. بچه هم اهلش نباشد، چای که روی زمین نمی‌ماند. آن آب سرد را هم سرخود سر استکان نبند؛ با اجازهٔ خود بچه یا والدین باشد بی‌زحمت.

+ چای

+ پیامها ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ
شنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٥

دوست ندارم با این کینه زندگی کنم، با این کینه بمیرم.

+ پیامها ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ
شنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٥

تلویزیون، سریال جنگی. عراقی‌ها ایرانی‌ها را اسیر کردند. تعداد عراقی‌ها زیاد بود. چندتایشان اسلحه‌ها را سمت ایرانی‌ها که حالا زخمی و درمانده و غریب پشت ماشین روبازی بودند، نشانه رفته بودند و بقیه پایکوبی می‌کردند. دو فضای کاملاً متضاد. آنها اسیر گرفته بودند و شادی می‌کردند؛ حق داشتند. اینها هم اسیر شده بودند و حق داشتند که دنیایشان به آخر رسیده باشد. ولی... ولی واسطهٔ شادی آنها وضعیت اینها بود. یعنی آنها داشتند روی زخم و خون و دست‌های بستهٔ اینها پای می‌کوبیدند. مشغول کار خودم بودم، تلویزیون بی‌صدا بود و نمی‌دانم موسیقی محزونی وارد شد یا صدا غوغای عراقی‌ها بود و نفس‌نفس خستهٔ ایرانی‌ها. نمی‌دانم این سکانس خاموش از یک سریال جنگی قدیمی ایرانی اینقدر اثرگذار بود یا نه ولی من را منقلب کرد، چون دیده‌ام و حس کرده‌ام و تجربه کرده‌ام، نه در جنگ و در برابر دشمن؛ در صلح و در کنار دوست.

* سایه

+ پیامها ۳:۳۱ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٥

نمی‌دانم چرا نشستم با ایشان از زندگی‌ام گفتم! چرا جواب یک سؤال، شبیه درددل شد اصلاً؟! پشیمانم؛ درست مثل وقتی که توی وبلاگم درمورد زندگی‌ام می‌نویسم. مثل همین الان که دارم از پشیمانی می‌نویسم و پشیمانم. هر حرف بیشتری دارد یک حلقهٔ تازه به زنجیرهٔ پشیمانی اضافه می‌کند و من بس نمی‌کنم؛ درست شبیه صبح یکشنبه که در جواب یک سؤال، حرف قاطی حرف آمد و کار به درددل کشید. نمی‌خواهم با کسی حرف بزنم. نمی‌خواهم از این نخواستنم بنویسم. ولی حرف زدم و دارم می‌نویسم...

+ پیامها ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٥

اگر با حرف خرابم می‌کردند باز هم حرفی نمی‌زدم. نه اینکه نمی‌توانستم؛ نمی‌خواستم. حرف، مفت و زیادی بود. به طلا که پاکه چه منتش به خاکه معتقد بودم. از تهمت با سکوت رد می‌شدم. دست‌و‌پا نمی‌زدم. بالای دار نرفتن سر بی‌گناهِ پای دار باورم بود مخصوصاً که محکمه دل آدمی بود. به دل آدمها ایمان داشتم. چه شد؟! با این فعل‌های ماضی انگار دارم از یک موجود دیگر می‌گویم. ضرب‌المثل‌ها همان‌هاست اگر دل و جگر پاره را بشود باز ساخت.

می‌شود.

+ پیامها ۱:۳۸ ‎ق.ظ
یکشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٥

می‌نویسم. می‌نویسم. بک‌اسپیس را نگه می‌دارم و قصهٔ حسین‌کرد را حرف به حرف پاک می‌کنم، نه اینکه کل متن را یکجا حذف کنم. وبلاگ‌نویسان دانند.

+ پیامها ۳:٥۱ ‎ب.ظ
یکشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٥

بالارفتن از پله‌برقی خاموش شبیه کوهنوردی است.

+ پیامها ۳:٤٠ ‎ب.ظ
جمعه ٧ خرداد ۱۳٩٥

گرمم است. سردم است. چایی می‌خواهم. چایی نمی‌خواهم. چه غلطی بکنم؟ چه غلطی نکنم؟ رادیو را روشن می‌کنم: بشنویم تصنیف بی‌قرار را با صدای شهرام ناظری.

+ پیامها ٧:٢٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٥

به یاد روزگاری که آدمها ساده و نامه‌ها مسئول بودند

+ نفیسه: پدر من یه نامه به مادرم نوشته بود دوران جبهه
بعد از یه خط سلام و احوالپرسى نوشته بود:
ترسم که قلم شعله کشد نامه بسوزد, با این دل خونین به عزیزم چه نویسم

+ پیامها ٢:۳٤ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٥

می‌خواهم نامه بنویسم؛ نمی‌توانم. چطور شروع کنم؟ از حالش بپرسم؟ از حالم بگویم؟ از آب‌وهوا؟ چطور است با بیتی، شعری شروع کنم! از حافظ یا سایه؟ از بیدل یا سهراب؟ از سعدی یا فروغ؟ قرار است چه بنویسم؟ از کرده‌ها و نکرده‌های دم‌دستی بگویم یا از امیدها و آرزوهای دور از دست؟ دلتنگم را بگویم «دلتنگم» یا مبهم، پنهان در هزار جمله با راه دررو بپیچانم؟ آخر نامه قربانش شوم، دوستش بدارم، یا چشم به راهش باشم؟

به یاد روزگاری که آدمها ساده و نامه‌ها مسئول بودند:
«ای نامه که می‌روی به سویش
از جانب من ببوس رویش»
دلتنگ و چشم‌به‌راهم.

+ پیامها ٦:۳۱ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٥
+ پیامها ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::