Home  Feed  Email
پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٥

- خوبی؟
+ پا روی دمم نذارن، دست روی دهنم، خوبم.

+ پیامها ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٥

باقالی تازه، شوید تازه، برنج کلات. مرغ زعفرانی.

دیروز عصر درحالی‌که داشتم آب‌وهوا را چک می‌کردم تا ببینم چه برنامه‌های دیگری تا آخر شب برایمان دارد، اسم ایشان افتاد روی صفحه. آب‌وهوا به دورترین حاشیه‌ها رفت. مکالمه برقرار شد.

دیشب با صدای انفجاری رعدوبرق از خواب پریدم و در ادامه با امتداد صدای دزدگیر ماشینها بی‌خواب شدم، یاد وضعیت آب‌وهوا افتادم که رها شده بود و بعد که یادم افتاد چرا رها شد، ای؛ توانستم بخوابم.

صبح زودتر از زنگ بیدار شدم. کار همیشگی است که پیش از هر زنگ بیدارباشی بیدار می‌شوم، خاموشش می‌کنم و می‌خوابم ولی صبح بیدار شدم و بیدار ماندم چون دیشب که به فکر شویدباقالی پلو با مرغ برای فردا افتادم، برنج را خیس کردم، درست است که قورمه‌سبزی نیست ولی تازگیِ موادش نیاز به کمی سحرخیزی که دارد.

آخرش دوباره از حالشان پرسیدم که گفت خیلی خیلی بهتر است. «خدا را شکر» را هم همان‌موقع گفتم، هم الان. من چطورم؟ شما خوب باشی ما هم خوبیم؛ راست است؟ نمی‌دانم.

ساعت دوازده‌ونیم؛ غوغای عطر آن برنج بی‌نظیر و آفتاب ظهر.

+ پیامها ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٥

دیگر داشتم مطمئن می‌شدم که فقط تجربه است که فهم شرایط و احوالات دیگران را ممکن می‌کند که فهمیدم در کنار خود تجربه، بیشمار عوامل بیرونی دیگر در تجربه و فراتر از آن، ویژگی‌های شخصیتی و احوال درونی هم هست که اتفاقات را کاملاً مختص به هر فرد می‌کند. آنچه در تصادف، کما و مرگ مادرم از سر من گذشته و هنوز سنگینی می‌کند، حتی با آنچه که از سر هرکدام از خواهرها یا برادرانم و قطعاً پدرم گذشته فرق می‌کند چه برسد به دیگران بیرون گود. حاضرم به حال مرگ بیفتم از بی‌کسی ولی لب به سخن از حالم پیش هر کس و ناکس نافهمی باز نکنم. مثلی را که می‌گوید فامیل اگر گوشت هم را بخورند استخوان هم را دور نمی‌اندازند، به‌روز می‌کنم که بعضی‌فامیل اگر گوشت هم را بخورند استخوان هم را پیش سگ می‌اندازند.

* عنوان، سیدعلی صالحی: سر به بیابان بی‌آب و آدمی/ می‌روم پی چاهی گلوبریده بگردم

+ پیامها ۸:٢٩ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٥
+ پیامها ٧:٢۸ ‎ب.ظ
شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٥

وقت ناگوار و اصلاً در خود دنیا، که مثل حادثه‌ای می‌ماند، بودنش غنیمت است. همه دایی صدایش می‌زنند، انگار که دایی همهٔ عالم و آدم باشد؛ دایی ِ زیر تیغ.

+ پیامها ۱:۳٤ ‎ب.ظ
جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٥
+ پیامها ٦:۱٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٥

سلام! و نشسته بود به سیگارکشیدن. در چرخهٔ سیگار، چای، سیگار افتاده بود. چرا؟ دود و سؤال را فرومی‌خوردم. حرفی نمی‌زد. حرفی نمی‌زدم. هیچ‌کدام، هیچ‌حرفی؛ فقط آخر راه برگشت از کالیفرنیا، پیش از خداحافظی، تشکر کرده بود. بعدها که دیگر حرف‌زدن را شروع کرد، سیگار کم و کمتر شد. از پریشانی آن روز هیچ‌وقت حرفی نزدیم.

+ پیامها ۱:۳٥ ‎ب.ظ
شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٥

تذکرةالاولیاء دیشب تمام شد. تمام که شد دلم می‌خواست بلند شوم وضو بگیرم، نماز بخوانم. بعد دیدم سالهاست دین و ایمان و نماز و... را ترک کرده‌ام. حالت روحانی و معنوی را تبدیل به نماز نکردم، فقط تا آخر شب کمی سبک‌تر بودم و الان هم. یک بار دیگر هم توی راه به یک امامزاده رسیده بودیم. هوا سرد بود. رفته بودیم تو و یک حالی داشت که دلم خواسته بود نماز بخوانم ولی با آن کفش‌های کوه و آب یخ وضوساختن سخت بود. این بود که آن موقع هم نماز نخواندم، فقط رفتم جلوی ضریح کوچک ایستادم و اشکم سرازیر شد و بعد بلند به هق‌هق افتادم. کسی نبود، فقط یک خانم مُسن که شاید هم مال همانجا بود، آمد جمع‌وجورم کرد. غیر از گلاب بود، به‌گمانم مشکی عنبری، ریخت کف دستهایم و گفت بو کن، جانم عزیزم گفت و دست برد به آسمان و خواست حاجتم روا شود. من هیچ حاجتی نداشتم؛ مامانم را بدجوری از دست داده بودم و اگر به‌جای امامزاده توی یک اتاق خالی هم پا گذاشته بودم، به همان کیفیت زار می‌زدم. بعد هم ضریح را خوشبو کرد. توی راه برگشت، توی سرماها ازم بوی غلیظ حرم بلند می‌شد و کمی گرم‌تر و سبک‌تر شده بودم.

+ پیامها ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ
جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٥

شب. می‌گویم خواب بیاید و بروی، می‌بینم خواب می‌آید و بیشتری. از این پهلو به آن پهلو، ده‌هزار بار.

شش عصر. این باران بیخودی که الان می‌بارد شبیه من است. می‌بارد، بعد جوری ول می‌کند انگار اصلاً نبوده. ابرهایش کنار می‌رود، به‌زحمت می‌خواهد آفتاب رو کند، باز تردیدی هست که به کارش می‌رسد؛ دوقطره می‌بارد و ادامهٔ نصفه‌نیمهٔ قصه. دو کلمه حرف می‌خواهم بزنم، تا پشیمان نشده‌ام بزنم، تا می‌زنم پشیمان می‌شوم... می‌روم؛ یک فنجان چای و پیاله‌ای آش از ظهر.

همین حالا که آمدم صفحهٔ باز ماندهٔ نوشته‌های دست‌وپاشکسته را ببندم و بروم پی کارم، دوباره یکی‌درمیان صدای قطره‌های باران از کانال کولر می‌آید. هفت عصر.

بیدارم نمی‌گذاری. خوابم نمی‌گذاری. به یادم می‌آیی و مثلاً می‌روی. مثلاً.

+ پیامها ٧:۱٥ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥

نمی‌خواهم به این فکر کنم که اگر دنیا کمی، فقط کمی، جور دیگری گردیده بود چه شده بود و چه‌ها نشده بود. پوچ است. حالا که ما در این هولوگرامیم، فکرکردن به میلیون‌ها میلیون وضعیت ازدست‌رفتهٔ سرگردان پشت‌سر بیهوده است. نمی‌خواهم به این هم فکر کنم که اگر دنیا جوری که خواهانم بچرخد چه‌ها می‌شود و چه نمی‌شود. این هم پوچ است. حالا که ما در این هولوگرامیم و به یک، و تنها یک، وضعیت بعدی خواهیم رفت، فکرکردن به میلیون‌ها میلیون حالت به‌دست‌نیامدنی مبهم پیش‌رو بیهوده است.

دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی و تا خود صبح و تا آخر عمر بنویسم دلتنگی، حق مطلب حالای دل ادا نشود که نشود. دلتنگی؛ این هولوگرام موجود واقع الان جهان هولوگرافیک من است که هیچ کاری هم از دستم برایم ساخته نیست. وضعیت بعدی این لحظه می‌تواند به همین هیچ و پوچی باشد؛ بروم مسواک، بروم خواب.

+ پیامها ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ
شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٥

قطرهٔ خوراکی گل سرخ، گیاهی و بی‌ضرر است و آدمی را شاد می‌کند. دوستی که سفارش کرد از معجزهٔ این قطره در تغییر حال روحی‌اش گفت. حالا من انتظار ندارم آنچنان شادم کند، همین که کمی از غمم بردارد یعنی شق‌القمر. بعد بروشورش را خواندم که ۱-درمان افسردگی ۲-افزایش میل جنسی. با کسی که قطره را بهم پیشنهاد کرده بود سر این خاصیت دوم سربه‌سر گذاشتم. به هرحال تا اینجا که خود خاصیت گل سرخ یک خندهٔ سخیفی بخشیده تا ببینیم چه گل‌های دیگری به سرمان خواهد زد.

+ پیامها ٢:۳۳ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٥
+ پیامها ٢:٠٦ ‎ب.ظ
دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٥

سه، شب است. پنج، صبح. چهار چی؟ کسی هم که ساعت چهار بیدار باشد معلوم نیست هنوز نخوابیده یا تازه برخاسته. گیج و گیج‌کننده. 

+ پیامها ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٥

توسّل به سیما بینا.

+ پیامها ٥:۳٠ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::