Home  Feed  Email
جمعه ٢٩ بهمن ۱۳٩٥

«ماهی دریای وهمیم آه از تدبیر پوچ
مغز آماج خدنگ و پوست جوشن می‌کشد»

:: بیدل

+ پیامها ٥:۱٩ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥

...و واقعاً دلم می‌خواهد کتاب‌های عزیزکرده‌ام را دانه‌دانه، ورق‌به‌ورق آتش بزنم. بر آتشم.

+ پیامها ٦:۱٦ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥

بعضی در مراقبت از دندان می‌گویند اول مسواک، بعد نخ‌دندان. بعضی هم برعکس. با هرترتیبی، آخرین مرحله سجده بر آنان است.

* مصرع مجروحی از قصیدهٔ معروف رودکی

+ پیامها ٦:٠٥ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥

اسفند، خودش یک فصل بهار مفصّل است با سه ماه معطّر اردیبهشت که آخرش تازه نوروز است.

+ پیامها ٤:٥٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥

هرآدمی باید هردندان سالمش را توحیدی بپرستد.

+ پیامها ٤:٤٢ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥

پرده را جمع می‌کنم و پنجرهٔ خانهٔ روبرو را می‌بینم که پرده‌اش جمع شده و قابش خالی از آدمی است؛ پس تو را می‌گذارم که گاهی از قابش بگذری یا بایستی و نگاهی به بیرون بیندازی. من را می‌بینی، نمی‌بینی؟ نمی‌دانم؛ فاصله زیاد است. پرده را کنار می‌زنم و کنار می‌روم که اگر ادامه دهم از کاروزندگی افتاده‌ام برای ازدست‌ندادن ثانیه‌های خیالی حضور و عبورت سوئینی تاد. فاصله هم که زیاد است. 

+ پیامها ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٥

چهار و پنج عصر که می‌شود، عقربه‌ها دیگر می‌دوند. سعی می‌کنم توی چای ساعت چهار غرق نشوم ولی باز از قصه‌های توی فنجان که بیرون می‌آیم، شده هفت، هشت، نه. نَه! توی فنجانْ آب می‌چرخانم و از آب شیر پرش می‌کنم و سرمی‌کشم -بله؛ هربار به‌جای اینکه بروم سمت بساط چای، می‌روم سمت شیرآب، آب می‌ریزم و به خودم می‌گویم این چایی است، چایی ریخته‌ای؛ جواب داده و اینطوری توانسته‌ام چای را کم کنم- و چشمم روی گیاهی که کلی ریشه داده و وقتش است که کاشته شود می‌ماند. انگار دیروز گذاشتیمش توی آب و همزمان انگار عمری می‌گذرد. توضیح گذر زمانی که پرشتاب می‌گذرد و در عین حال جانکاه و کند هم می‌گذرد از بنده ساخته نیست. دوباره فنجان را پر می‌کنم و می‌ریزم پای گلدان دیگری. هشتِ شب شد. اسفند شد ها.

+ پیامها ٧:٥٦ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٥

باران قبل، عقلم نرسیده یا یادم نبوده که توی مترو چتر بسته را خیس گذاشته بودم توی کوله‌پشتی‌ام. امروز کوله را خالی کردم، دیدم کتابم به عطر نشسته و موج افتاده؛ عطرش که در دم غرقم کرد، چندروز دیگر می‌پرد ولی این موج‌ها، رد آن باران، تا ابد بر صفحات این کتاب می‌ماند دیگر.

+ پیامها ٥:٠٤ ‎ب.ظ
شنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٥

بی‌خیال است؛ غصه را هم جوری می‌گذارد لب طاقچه که رو برگردانَد افتاده، هزارتکه و نیست می‌شود، نه مثل ما که می‌‌گذاریمش ته طاقچه با حباب و حفاظ، خوشی‌مان هم با دست‌ودل نگران، پاسبانش است.

+ پیامها ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ
جمعه ٢٢ بهمن ۱۳٩٥

تا رسیدم چتر را باز کردم و کنار شوفاژ گذاشتم تا خشک شود. ماند. آخرشب رفتم جمعش کنم، دیدم ولم نمی‌کند. محلش نگذاشتم، جمعش کردم و تکیه‌اش دادم به دیوار زیر جالباسی. باز دیدم ولم نمی‌کند. جهنم! برداشتم و بو کردمش و بعله؛ گیر افتادم و خودم هم زانوبه‌بغل، جمع، تکیه دادم به دیوار زیر جالباسی، در حریم عطر مانده به دستهٔ چتر.

+ پیامها ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٥
+ پیامها ٢:٢٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٥
+ پیامها ٢:٢٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٥

«در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.»

:: سهراب سپهری

+ پیامها ٥:٠٧ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٥

توی متروی خلوت دیروقت، غم سراغم آمد. بلوار را با غم توی سرما و تاریکی و ترس بالا می‌آیم. یک‌آن نمی‌توانم نفس بکشم یا شاید حس می‌کنم نمی‌توانم نفس بکشم. باید بایستم تا نفسم جا بیاید ولی نمی‌ایستم؛ هم از صدای قدم‌هایی که پشت سرم می‌آید می‌ترسم و هم اگر توقف کنم می‌زنم زیر گریه و نمی‌خواهم اشک‌آلود وارد خانه شوم. سعی می‌کنم نفسم را عمیق فرودهم. قدم‌هایم را تندتر می‌کنم. نفسم به شکل آه برمی‌آید. دلم می‌خواهد داد بزنم.

قطار مسیر رفت، توی تونل متوقف شد. قطار از این قدیمی‌ها بود که واگن‌های مستقل دارند. راهبر اعلام نمی‌کرد چه شده. شلوغ بود و گرم ولی حتی فضا نبود که بتوانم کاپشنم را درآورم. همه بی‌خبر، اولش با خنده و شوخی واکنش نشان دادند، بعدتر خنده‌ها شد «دارم خفه میشم» واقعی. قیافه‌ها نگران بود. نگرانی من بابت دیرشدن وقت دندانپزشکی بود وگرنه فکر مرگ در مترو، که بعدتر با صدای «دارم خفه میشم» به سراغم آمد، هم نگرانی را برد و هم شعف مرگ بی‌دردسر را آورد. قطار با مقداری ادابازی راه افتاد. کمی دیر رسیدم. کارم طول کشید.

ایستگاه مترو و مسافران قطارهای دیروقت برایم غمبارند. غم مسری است. شادی هم مسری است ولی زور غم بیشتر است. شادی در سطح سرایت می‌کند، غم به عمق نفوذ می‌کند. غم من از قطار نبود، دلیل داشت. توی متروی خلوت دیروقت، دیدم عشق اناری سرخ و شکافته و پیدا ولی سر دورترین شاخه از خواهان‌ترین و خسته‌ترین و کوتاه‌ترین دست‌هاست. دلم نمی‌خواهد مرگ آخر کار عشق باشد ولی، اما، اگر... . کلید می‌اندازم و در را باز می‌کنم و می‌ایستم به شستن ظرف‌ها.

+ بعد: این

+ پیامها ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٥

با تو می‌شود از روزمرّه هم در ابعاد کهکشان‌ها سخن گفت و خسته نشد. خسته نشد؟! پرت می‌گویم. دوباره؛ با تو می‌شود از روزمرّه هم در ابعاد کهکشان‌ها سخن گفت و بی‌اغراق جان گرفت. اصلاً من مبالغه کنم، بعدش آینه که رنگ گونه‌ها را دروغ نمی‌گوید. چقدر با تو حرف دارم سوئینی تاد!

+ پیامها ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٥

سردم بود. مردم مثل آدمیزاد لباس نمی‌پوشند؛ بعضی پالتو و کاپشن‌های آنچنانی تنشان بود و باز هم از سرما قوز‌ کرده بودند، بعضی پاییزه و بله، بهاره هم پوشیده بودند و نمی‌دانم هنوز سوز امروز از هوا بود یا نه. زمستان خسته و افسرده‌ام کرده؛ سال‌ها از اول دی می‌گذرد و انگار سرآمدن زمستان و آمدن بهار وعدهٔ سر خرمن است. بروم استخوان‌هایم را بچسبانم به شوفاژ. بروم خواب زمستانی کاش!

+ پیامها ٢:٢٠ ‎ب.ظ
شنبه ٩ بهمن ۱۳٩٥

دوستی، ده‌سال پیش، سه‌رنگ از یک‌مدل بلوز به ما سه‌تا هدیه داد. تا نو بود، جاهایی پوشیدم و بعد شد لباس توی خانه؛ حالا خاطره‌ای در تاروپودش نهفته‌ست. خود خاطره‌ها یادم می‌ماند و یادگاری نگه نمی‌دارم. این آخرین‌باری است که این بلوز قرمز را می‌پوشم؛ نه اینکه نخواهمش، چون چنان عزیز شده که نگهش دارم تا بماند و نپوسد و شاید روزی بیرق عشق شود.

+ پیامها ۱:٥٠ ‎ب.ظ
جمعه ۸ بهمن ۱۳٩٥

سرصبح‌ها، از کنار اتاقک نگهبانی پارک که رد می‌شدم، گاهی دو-سه جفت دمپایی بیرون در بود یا درش که باز بود فرش پیدای داخل، ذهنم را می‌برد به زندگی جمع‌وجور جاری در آن؛ یک خانوادهٔ سه‌نفرهٔ خوشبخت در اتاقی که با خوشبینی شاید سه‌درچهار بود. از تمام لوازم زندگی، تلویزیون و خوراک‌پزی را در دو کنج می‌گذاشتم و رختخواب‌های پیچیده در چادرشب را شبیه پشتی کنار دیوار بزرگ‌تر. کمدی کنار پنجره که در یک لنگه‌اش بساط آشپزخانه بود و در دیگری لباس و بقیهٔ چیزها. کمد کوچک بود و خیلی هم پرش نمی‌کردم؛ همیشه در ذهنم خوشبختی و خلوتی همراهند. اتاقک، پشت کتابخانهٔ وسط پارک، در جوار بید مجنون‌ها بود. شاید هم بیدمجنون‌ها را خودم الان کاشته‌ام؛ نمی‌دانم. غرض اینکه آن زندگی خلوت خوشبخت در این‌یکی اتاق، می‌تواند خواب‌وخیال و قدیمی و حرف نباشد، شاید هم باشد. من که باشم، تلویزیون هم اضافه است.

+ پیامها ٦:٢٩ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٥

«خامش‌نوای حسرت دیدار نیستم
در دیده سرمه گر کشم آهنگ می‌کشد»

:: بیدل

+ پیامها ٢:٤٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٥

تا پرت از سیل آدم‌ها و ماشین‌ها باشم. دستم که به بالاترها  نمی‌رسد پس شده راه‌ها را طولانی‌تر کنم تا به پلی برسم. پل برایم یک معبر نیست که بگذرم و برسم، رسیده‌ام؛ آن‌بالا می‌مانم تا کمی از زمین دورتر باشم، از زمین و از زمان، از زمین و زمان.

+ پیامها ٧:۱٧ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::