Home  Feed  Email
شنبه ٢٥ دی ۱۳٩٥

از جشن دیشب کناری‌ها یک بادکنک سرگردان توی راه‌پله‌ها مانده بود که حالا در خانهٔ ماست؛ نخش به مجسمهٔ حضرت داوود گیر کرده و جلوی شومینهٔ خاموش آویزان است. حالا، داوود چنگ و تنهٔ جنگجوی بی‌سری را زیر پا دارد و فلاخن و بادکنکی آبی در دست. این است؛ جهان، گاهی اتفاقی، همین‌قدر بی‌تناسب و مسخره می‌شود.

+ پیامها ٥:۱٧ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٥

پسری را که دوچرخه‌سواری یادم داد، از یاد نخواهم برد و دختری را که می‌دانست هیچ رانندگی نمی‌دانم و گذاشت با ماشینش برانم، و خیلی‌ها هرکدام به دلیلی. تو. تو را بخواهم از یاد ببرم هم نه می‌توانم، نه می‌شود؛ به هزارویک دلیل که هر یکی هزار دلیل حسابی است. بماند میان من و تو، سوئینی تاد صبور.

+ پیامها ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ
شنبه ۱۸ دی ۱۳٩٥

وقتی یکی صحبتش را با "مامانت خدابیامرز" شروع می‌کند، هنوز گیر میکنم، بقیهٔ حرفش را نمی‌فهمم و مثل گیج‌ها نگاهش می‌کنم؛ از زمان و مکان کنده می‌شوم. همان افعال ماضی هم برای یادآوری حقیقت زیادی است.

+ پیامها ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ
جمعه ۱٧ دی ۱۳٩٥

اضطراب حال عجیبی است؛ نمی‌شود درست بیانش کرد، اصل احساس در تعریف با کلمات جا می‌ماند. زن را می‌بینم که بعد از حادثه‌ای مضطرب مانده و مانده است. هرچه آدم دویده، هرکار کرده، متوسل به هر دوا و دکتر و روشی شده و درمان نشده باشد؛ بنده به شما می‌گویم که عشق درستش می‌کند، آبادش می‌کند. اینکه نصف‌شبی نشسته‌ام همراهش که نه، به‌جایش، اشک می‌ریزم چون دیده‌ام، می‌دانم، می‌فهمم. عشق هم حال عجیبی است؛ نمی‌شود درست بیانش کرد، اصل احساس در تعریف با کلمات جا می‌ماند...

*چارلز بوکوفسکی

+ پیامها ۳:۱٥ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٥

امروز دست دراز کنم، از شیشه و هوا و فضا رد می‌شود و به خود خورشید می‌خورد. اصلاً نباید دست دراز کنم؛ صبح زودتر چشم باز کرده بودم و آفتاب با شیب تند تلاش کرده بود؛ از بین پرده‌های افتاده به شومینهٔ همیشه‌خاموش تابیده بود. نگاه می‌کردم به شومینه‌ای که با دوتکه آفتاب گرما می‌بخشید به جهان.

+ پیامها ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٥

فهمیده‌ام که وقتی جسماً خسته‌ام، دست‌هایم را کشیده بالای سرم می‌گذارم و می‌خوابم و وقتی روحاً هلاکم، دمر می‌خوابم. نیمه‌شب است. دراز کشیده‌ام. برق‌ها خاموش و آن‌طرف‌تر شمع روشن است و بقیه دور همند. هستم و نیستم؛ گاهی حرفی می‌پرانم و باز برمی‌گردم به مکالمهٔ عصر. دوست دارم برآمدن صبح را ببینم. دست‌ها بالای سرم، چشم‌هایم گرم، یاد حرف‌های عصرم که به غروب کشید. دوست دارم برآمدن صبح را ببینم سرانجام. امیدوارم.

+ پیامها ٢:٢٠ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۸ دی ۱۳٩٥

«هیچکس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت»

:: سهراب سپهری

+ پیامها ۱:٢۳ ‎ب.ظ
دوشنبه ٦ دی ۱۳٩٥

اگر یک موضوع و مرض در عالم باشد که در آن به حد کمال و مرگ رسیده باشم، آن دلتنگی است؛ انواعش. و علاجش، اگر بشود، دیدار است و اگر نشود، صبر و صبر تا بشود و اگر نشود تا مرگ.

+ پیامها ٩:۱۸ ‎ب.ظ
یکشنبه ٥ دی ۱۳٩٥

دیر شده بود و اخلاقم نحس. چک کردم ببینم تا کی و کجای بزرگراه پادرگلیم و بعد از بیچارگی متوسل شدم به بیدل که گفت «دل در کف دلدار است در سینه نمی‌باشد». یک‌آن حس کردم چه بی‌دلم! خواستم از پنجره بپرم بیرون و بزرگراه را بدوم تا آن‌سر دنیا، دلم را ببینم؛ که قفل باز شد و ترافیک روان شد و هی دورتر شدم. دورتر می‌شدم و نمی‌دانستم ساعتی بعد که را خواهم دید. حیف آن مه برای این من.

+ پیامها ٧:٤٠ ‎ب.ظ
شنبه ٤ دی ۱۳٩٥

پیدام کنی. مریخ و ماه را، به سرپنجه خاک را بشکافی و برویم شیراز و اصفهان و شمال؛ همین‌جاها که گزینهٔ سفر اول مردم است. مثل همه. توراهی سفر بدهند، سوغات بخواهند، پشت سرمان آب بریزند. مثل همه.

+ پیامها ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ
شنبه ٤ دی ۱۳٩٥

گم شوم، سفری بروم دور؛ مریخ، ماه، دل سرد خاک.

+ پیامها ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٢ دی ۱۳٩٥

دنیا را دل آدم‌ها می‌گرداند.

+ پیامها ۱:٥۳ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢ دی ۱۳٩٥

خواسته‌ام به چشم‌برهم‌زدنی برآورده شد. آرزویی که ناامیدانه حرف شد و اشک می‌شد، بدون دست‌وپا‌زدنم داشته شکل می‌گرفته؛ شاید به‌قوّت و همّت دل شکسته. اشک اول برای «تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه» و اشک دوم برای این «کوته شده‌ست فاصلهٔ دست و آرزو».

* اولی از فریدون مشیری و دومی به‌گمانم از م.امید

+ پیامها ٩:۳٠ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۱ دی ۱۳٩٥

از دلم حرفی به زبانم می‌آید و بس که آرزوی دوری است، اشکی می‌شود، اشکی می‌شود و می‌ریزد، اشک می‌شود و می‌ریزد و بند نمی‌آید. -خوبم.

+ پیامها ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::