Home  Feed  Email
سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٥

امروز رفتم بیرون. بعد از چندوقت؟ کلاس که مدتی است تعطیل است و من کار دیگری در دنیا ندارم. نمی‌دانم، ولی آنقدری بود که آفتاب چشمم را می‌زد و آدم‌ها هم انگار حرکت‌هایشان تندتر شده بود. وقتی گفتم این مغازهٔ تازه چه خوبست. گفت مگر ندیده بودی؟!! تعجب‌ها بیشتر از سؤال‌ها. نه. در خانه سنگر گرفته بودم. حس می‌کردم الان عقاب در آسمان هم کمین گرفته که پا بگذارم بیرون تا تیز بپرد و من را یا از من چیزی بردارد و ببرد. خونم انداخته‌اند. من هیچی نداشتم و هیچی ندارم. به هیچی حسادت کردند. دقیقاً به هیچی. پوست کندند و به گوشت رسیدند و دیدند گوشتی نیست و پیش رفتند به استخوان؛ اینجا، خودم را کشیدم توی خانه. بریدم. ماندم تا آفتاب هم غریبه‌ام شود. حالا امروز روزش بود. عقابی نبود. پلنگی نیست. آدمها بودند و همچنان هستند که حرکت‌هایشان تند و تیزتر از یوز و عقاب و عقرب هم که بر زبانها.

+ پیامها ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٥

«خروشم در غمت با شور محشر می‌زند پهلو»

:: بیدل

+ پیامها ۳:٥٢ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٥

گفته بود بعد از عید. بعد از عید یعنی چاردهم، شانزدهم... الان دیگر خیلی از عید گذشته. بشکهٔ صبرم لبریز شده. بی‌اعلام مدت می‌گذارم؛ ضرب‌الاجل برای ایشان، ضرب‌الاجل برای خودم، ضرب‌الاجل برای زمین و زمان، ضرب‌الاجل برای تافتهٔ جدابافته‌ام. به کجاها می‌کشانید آدم را!

+ پیامها ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ
جمعه ٢٧ فروردین ۱۳٩٥

«بهترم» را به شکرانهٔ استفسار بگو «خیلی بهترم»؛ اغراقی هم نیست چون خود این احوالپرسی احوال را بهترتر می‌کند.

* نه به معنی سرک کشیدن؛ مرزها باریک است.

+ پیامها ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٥

احوالپرسی «بهتری؟» پیش‌درآمد «خوبی؟» را گذرانده. یعنی حواسی به تو بوده و هست.

+عنوان

+ پیامها ۸:۳۳ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٥

همهٔ سلامها هم که سلام گرگ.

+ پیامها ٢:۱٦ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٥

می به کوی خمّاران هرچه بود نوشیدم
با چنین می‌آشامی غایت خمارم بین
::فروغی بسطامی

می‌خواهم بپرسم «هوا چشه؟» اما نمی‌دانم درستش را باید چطور نوشت. شاید «هوا چه‌اش است؟» درست باشد ولی به حالت گفتاری نوشتنش را نمی‌دانم. خلاصه اگر مرگ و مرض هوا را فهمیدی، برداشتی آزاد از حال و هوای ما نیز بکن.

هوای روی تو دارم نمی‌گذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
::سایه

+ پیامها ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٥

قبل‌ترها موسیقی گوش می‌دادم توی مترو که نباشم، حالاها هیچی. صدا که ایستگاه بعدی را اعلام می‌کند مثلاً دروازه شمیران، من در بخارا و سمرقند خودمم.

+ پیامها ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٥

لیوان را در روشنی آفتاب یا چراغ شب کالیفرنیا نگاه می‌کردم که باقیماندهٔ چای را از جایی که لبش را بر لیوان گذاشته، به‌مستی بخورم. نمی‌دانست. تنها چای می‌خورد. بعدها که آشنا شده بودیم گفته بودم.

+ پیامها ۸:۱٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٥

«درددل صور قیامت شد و نشنید کسی»

:: بیدل

+ پیامها ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ
یکشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٥

دل بشکن؛ سخت برنجان، راحت بمیران.

+ پیامها ٤:٥٦ ‎ب.ظ
یکشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٥

مد است که تا بگویی -مثلاً- سرم درد می‌کند، بلافاصله می‌شنوی هزارجای همه درد می‌کند، که می‌فهمی هیچ جنبهٔ همدردی یا درددل ندارد؛ این بزرگنمایی، یک شگرد برای بی‌اهمیت نشان دادن حرف و مشکل تو، فرار از همراهی، رفع تکلیف و بستن دهان توست. من نمی‌‌دانم چه اصراری است وقتی یکی از اول دهانش بسته است دهانش را چنگ بیندازند و باز کنند و بعد باز ببندند.

+ پیامها ٢:٢۳ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٥

میوه بعد از چای؟! نه از بابت سلامتی و ویتامینی، از نظر طعم و مزه می‌گویم. این خانم مهلت نداد و یک پرتقال اندازهٔ کرهٔ زمین را به شکل نیلوفر آبی درآورد و همینطور که نگاه می‌کردم یک پرش را تا نزدیک دهانم آورد. بهانه آوردم که دهانم آفت زده؛ دروغ نگفتم ولی پرتقال به آن عظمت بی‌مزه است، ترش نیست که اذیت کند. بهانه آوردم چون اولاً میوه بعد از چای؟! و مهمتر؛ در چای قبلی چوب دارچین ریخته شده بود و چای دارچین یک چمدان می‌دهد دست من و به یک جاهای دیگری می‌بردم. رفته بودم، نبودم و نمی‌خواستم برگردم. می‌خواستم دست در دستت، میان جمع و دلم جاهای دیگر، زمین را نگاه کنم که شبیه گل نیلوفر می‌شکفد. که نه؛ از هم شکافت سرانجام.

-یعنی که آن پر به دهان رسید خلاصه.

+ پیامها ۱:٠٧ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٥

چون از خرید بدم می‌آید، دندان هیچ اسب پیشکشی را نمی‌شمرم و هدیه، سوغات، هرچه و از هرکه باشد می‌پوشم. الان؛ یک کیمونوی سُر سرخابی از تایلند، یک تی‌شرت قرمز اصلی که از بندر آمده و رویش نوشته لاو لایف و یک شورت زرد خورشیدی که انگار از آسمان افتاده و پشتش با خاکستری اکلیلی چاپ شده آی لاو مای بوی‌فرند.

-از آنجا که شمایان در این وبلاگ زیادی غم خوانده‌اید، گفتم تا لحظاتی همه به بنده بخندید :))

+ پیامها ٢:٥٧ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٥

موضوعات حل‌نشده‌ای هست که ذهن در آسودگی هم می‌داند بیکار نمی‌ماند و می‌تواند پی طناب پوسیدهٔ یکی از این موضوعات را برای بار هزارویکم بگیرد و سرش را با سنگ آشنای ته چاه آشناتر کند. من خلاصی نمی‌دانم. حرف نه، راه بگو؛ چاه را که بلدم.

+ پیامها ٢:٢٢ ‎ق.ظ
یکشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٥

قبرستان تنهاجایی است که وقتی ازش برمی‌گردی کسی نمی‌پرسد چه خبر، حالی پرسیده نمی‌شود، سلامی آورده نمی‌شود. اصلاً آدم نمی‌داند چرا می‌رود. اصلاً آدم نمی‌داند چرا برمی‌گردد.

+ پیامها ٢:٥٠ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::