Home  Feed  Email
جمعه ٢٧ آذر ۱۳٩٤

برسد به دست نسیم و آفتاب و او که نبوده و نیست...

هوای ته قصه‌ها باید بوی اسفند بدهد. باید رقص باشد، خنده باشد، شوق باشد. باید دستی در دستی آرام و دلی به دلی قرار گیرد، سکوت باشد. باید رسیدن باشد، برگشتن باشد. آرام و قرار و سکوت از سر رضایت باشد. آتشی سرخ بر منقلی کوچک؛ بوی اسفند و دود و مه‌آلودگی باید جوری داستان را تمام کند که تمام نکند، نه که مبهم باشد، اما بدانی روی ابرها ادامه دارد. وقتی کتاب را می‌بندی، از صندلی فیلم بلند می‌شوی، کنترل را می‌گذاری کنار، باید بتواند ساعتی در همان فضای ابریِ آفتابی نگهت دارد؛ هرقدر سختی‌کشیده و تلخی‌چشیده و طوفان‌دیده که باشی. دیگر حتی قصه‌ها هم این نیست، زندگی که بماند.

نمی‌دانم آنچه میراب راه آب را با آن سد می‌کند چه نام دارد؛ همان را میانهٔ راه نفسم گذاشته‌اند. سهمم از هوا، نه از‌ آلودگی، که به دست‌ودلبازی دلشوره کم شده است. نفسم در سطح می‌جوشد و به عمق نمی‌رود. کاش نسیم حکایتی آفتابی از قدیم می‌وزید و دست میراب را دقیقه‌ای کنار می‌کشید.

زادهٔ مهر، کشتهٔ خورشید و مردهٔ روی ماهت: زهرا

+ پیامها ٢:٥٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٤

کاش چیزهایی که آدمی پشت سر می‌گذاشت، در ذهن هم پشت سر می‌گذاشت.

 

- عنوان، ابتدای مصرعی از بیدل

+ پیامها ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ
یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٤

قدر زندگان را می‌دانم، با این حال، نه تنها برای تمام مرده‌های دنیای خودم، بلکه برای تمام مرده‌های دنیا دلم تنگ است.

*سیاوش قمیشی

+ پیامها ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ
جمعه ٢٠ آذر ۱۳٩٤

بی‌بی قصه‌های مجید را می‌خواهم.

+ پیامها ٩:۱٢ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٤

سویینی تاد!

کاش می‌آمدی می‌رفتیم آن بالا؛ یک صخره هست که جان می‌دهد در پناهش آتش به پا کنیم، صخره‌ای که جان می‌دهد سر به تیزی‌اش بکوبیم. تو تا به حال آتش را با خون فرونشانده‌ای؟

+ پیامها ۸:٢٢ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٤

سویینی تاد!

می‌ترسم سرم را در این راه به باد دهم. دیگر با خودم هم حرفی نمی‌زنم. کاش می‌شد حرف بزنی. کاش می‌شد حرف زد، کاش می‌شد با تو حرف زد و می‌شد در برق چشمت لبخندها دید نه در برق تیغت خون‌ها؛ می‌ترسم سرم را در این راه به باد دهی.

+ پیامها ۸:٢۱ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٤

سویینی تاد!

توی راه مردی را دیدم که بسیار شبیهت بود. شرمنده؛ به خاطر این‌همه شباهت و به تلافی آن‌همه ندیدنت تا توانستم نگاهش کردم. رد شد و رفت و آن مرد تمام شد اما داستان تازه از اینجا در ذهن من آغاز شد؛ چشم بستم و تا سر خیابان بین من و تو ماجراها بود.

+ پیامها ۸:٢٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٤

در آدرس‌پیداکردن بد نیستم. و اگر یک‌بار چشم‌بسته با کسی جایی بروم، بعد می‌توانم تنهایی همان مسیر را بروم و خودم را به مقصد برسانم. اما جلوی مجموعهٔ زنگ‌ها می‌مانم. کدام طبقه و کدام زنگ یادم نمی‌ماند. بخاطر همین معمولاً دم در مقصد که می‌رسم زنگ می‌زنم که در را باز کنند. بار اول که جایی بروم زنگ می‌زنم در را باز کنند. بار دوم زنگ می‌زنم در را باز کنند. بار سوم زنگ می‌زنم در را باز کنند؛ و در همه اینها زنگ زدن یعنی تلفن زدن. بار هزارم هم که با تردید و ترس از اشتباه دست می‌برم سمت زنگ‌ها، ترجیح می‌دهم زنگ نزنم و زنگ بزنم تا در را باز کنند و چون خیال می‌کنم همه همین مشکل را دارند، وقتی به کسی نشانی می‌دهم، علاوه بر آدرس معمول، یک آدرس جداگانه برای زنگ هم می‌دهم، یا تأکید می‌کنم «رسیدی دم در یه‌زنگ بزن درو باز کنم.»

+ پیامها ٤:٠٥ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٤

آشفتگی، میوهٔ فصل است.

+ پیامها ٢:٥٥ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٤

آی آدمها! که حتی وقتی باید عقل را بدهید دست گوش و دلتان، باز می‌دهید دست چشمتان؛ ساز زدن باید با حال باشد نه با ادا. پس اگر گوش و دلی دارید، به ساز بهاری در اصفهان بپردازید.

+ از این آلبوم

+ پیامها ٢:۱٥ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٤

بخاریِ همیشه‌روشن برای چایی‌خورها در روزهای سرد، یک‌تیر و دونشان است.

+ پیامها ٢:٠٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٤

بعضی در خواب، راه می‌روند. بعضی در حال راه‌رفتن، به خواب می‌روند؛ ماها.

+ پیامها ۱:٢٦ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٤

با نگاهی به احوالات دوات
به پاس لبخندی که نوشته‌اش به لبم نشاند

زودتر از همیشه بیدار شده. پتو را که کمی کنار رفته روی مرد کشیده. پرده را کنار زده و دیده همه‌جا یکدست سفید است. انگار سردترش شده باشد، شال را که روی شانه‌اش انداخته، محکم‌تر دورش می‌پیچد. هنوز تاریک‌روشن است. هنوز قدمی برف‌ها را نیالوده. مرد خواب است؛ هنوز روز شروع نشده، روزنامه نیامده. مرد عاشق خواندن و دانستن اخبار روز است. روزش با روزنامه شروع می‌شود.

پتو که رویش کشیده می‌شود، چشم باز نمی‌کند اما بیدار است. کمی بعد زن را تماشا می‌کند که پرده را کنار زده و مشغول تماشاست. زن، شال را که روی شانه‌اش انداخته، محکم‌تر دورش می‌پیچد. «یعنی سردشه؟» از تمام اخبار سیاه و زرد روزنامه‌های دیروز، سفید و روشن یادش مانده که «شما عادت دارید صبح‌ها اول دندان‌هایتان را بشویید و سپس صبحانه آماده کنید و تختخوابتان را جمع کنید. اما چرا با یک بوسه شروع نمی‌کنید!» می‌رود که روزش را با بوسه‌ای آغاز کند، زن را دلگرم و روزشان را گرم بسازد.

+ پیامها ٥:٤٧ ‎ب.ظ
جمعه ۱۳ آذر ۱۳٩٤

سویینی تاد عزیز!

با پنبه سر بریدن از من ساخته نیست. نیاز باشد همان با تیغ بهتر بتوانم؛ تیغی که تیزی‌اش اول به شاهرگم بیازمایم.

قربانت... «که خوابانیدن تیغ است خوابانیدن چشمت»

 

-مصرع از صائب

+ پیامها ٢:٥٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٤

با نگاهی به احوالات زرمان و بیدمجنون انجیر

نگاه می‌کند به برگ‌های زردی که سر شاخه‌ها تکان‌تکان می‌خورند؛ نه باد زوری دارد که بیندازدشان، نه خودشان دست از درخت کشیده‌اند. معلق، برزخی، مردد. بعد نگاهش می‌رود دورتر، به ابرها، که آسمان را تمام پوشانده. روزهای ابری، دلش میان منگنه‌ای است. انگار نگاهش خواهشی از آسمان ناپیدای ابرپوش دارد؛ همان‌دم آفتاب می‌شود. نگاهش برمی‌گردد به درخت. دیگر باد نیست اما برگ‌ها دانه‌دانه می‌افتند. منگنه فشار می‌آورد. کاش آرام و قراری بود؛ چه بر درخت، چه بر زمین.

*چارلز بوکوفسکی

+ پیامها ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٤
+ پیامها ٧:۳٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ٩ آذر ۱۳٩٤

«اگر با من نبودش هیچ میلی...» توهّم است یا حقیقت؟ از دل عشق زاده شده یا از سر جنون مجنون؟ هرچه هست، مثَل شده دیگر. ولی گاهی واقعا هیچ میلی نیست، گاهی هیچی نیست؛ باید شکسته‌جام را با دل شکسته و حواس جمع، جمع کرد که مبادا دست هم خون‌آلود شود چون باید در کار نان برود که خربزه آب است و این‌حرف‌ها کشک.

- ابرها را از بالای سرها و پاها را از روی ابرها برداریم؛ اگر بتوانیم.

+ پیامها ٥:٠٠ ‎ب.ظ
شنبه ٧ آذر ۱۳٩٤

چندشب پیش دیدم یکی نشسته آرشیوم را می‌خواند، گفتم خودم هم بنشینم آرشیوم را بخوانم. تا یک‌جایی بیشتر نتوانستم پیش بروم، عقب بروم. او که به هردلیل، بی‌هردلیل، می‌رود سراغ خواندن گذشتهٔ‌ وبلاگی، می‌تواند به‌راحتی روی کلمات را بخواند و بگذرد و بخوابد. خودم که تا صبحش بیدار بودم.

+ پیامها ۳:۱٦ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٥ آذر ۱۳٩٤

یک‌جور قهر و آشتی در آدمی هست که با دیگران است ولی برای دیگران رو نمی‌شود؛ منظورم آن قهرهایی نیست که یکهو می‌بینی یکی بی‌دلیل برایت قیافه گرفته. با خودم مثال می‌زنم چون شک دارم همه اینطوری خل و چل باشند. مثال: من در ساعت چند و چنددقیقهٔ چندشنبه از فلانی می‌رنجم و در دلم با او قهر می‌کنم اما روح فلانی هم خبردار نمی‌شود چون قهر آشکارا نیست و پوشیده است. در بیرون و در رفتارم همه‌چیز مثل قبل است اما در درون و افکارم بین من و فلانی قهر برقرار است. موضوع رنجش را مطرح نمی‌کنم چون منطقی نیست، چون محکمه‌پسند نیست، چون شاید دلیلی آبکی است اما درهرصورت باعث ناراحتی من شده. سری را که درد نمی‌کند دستمال نمی‌بندند؛ اگر بگویم، شاید باعث آزردگی و قهری بیرونی شود، پس در خودم با طرف قهر می‌مانم تا دوباره در ساعت چند و چنددقیقهٔ چندشنبه، کدورت به شکلی بیرونی یا با ریش‌سفیدی خودم در خودم برطرف شود و آشتی‌کنان. دنیای درون با بیرون هماهنگ می‌شود و اخم چندروزهٔ درآینه‌ها باز می‌شود. فقط اینکه شیرینی می‌دهم و رویش را بی‌مقدمه می‌بوسم شاید کمی غیرطبیعی به‌نظر برسد که آن هم با کمی میمون‌بازی طبیعی جلوه می‌کند.

- وبلاگ‌نویس قصد ندارد بگوید قدیسه است؛ گاهی قهرهای واقعی هم هست.

+ پیامها ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٥ آذر ۱۳٩٤

چهاردهم ماه است. یعنی ماه به‌تمامی در آسمان است. جان می‌دهد که عاشقی بنشیند مطلع غزلی را بسراید، حتی اگر شاعر نباشد.

+ پیامها ۱:٢٢ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳٩٤

چهارروز است گوشی را از رگ گردن به خودم نزدیک‌تر نگه‌ داشته‌ام که مبادا تماس ایشان از دست برود. خبر از اوست و نقش من فقط انتظار است. خبری نشده. گفت دو-سه روز دیگر هماهنگ می‌کنم و خبر می‌دهم. من هم گفتم پس خبر با شما، من منتظرم. شاید بسیار ساده، دو-سه‌روز او ولنگار و آزاد، و در قید و محدودیت دو-سه‌روز من نبوده. یا شاید هنوز با بقیه هماهنگ نشده یا ساعت خالی جور نشده یا هزارویک دلیل دیگر. اما کلافه‌ام. «کلافه‌ام» که کم است؛ از کار و زندگی افتاده‌ام. چشم‌به‌راهیِ خالی پادشاهی است؛ در چشم‌به‌راهی سخت نگرانم و دلم بد شور می‌زند. کاش به هرکه می‌گویم منتظرم، معنی را بشکافم و احوال را شرح دهم. فایده دارد؟ آدمی در احساساتش تنهاست. حتی احساسات هم پیش آدمی تنهاست. یعنی خودم حال الانم را پس‌فردا نمی‌فهمم. درنهایت چه؟ بلند شوم پاچهٔ اعضای خانواده و این تلفن را رها کنم و به‌جبر صبر پیش گیرم.

- فقط امیدوارم بدی رخ نداده باشد و از سر بی‌خیالی یادش رفته باشد. آمین!

بعد: سرانجام، در ساعت پانزده و بیست و هشت دقیقه امروز (چهارشنبه) زنگ زد. خلاص شدم.

+ پیامها ٥:۱٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱ آذر ۱۳٩٤

زمان‌هایی هست که رو برمی‌گردانی سمت دیوار، دیوار است، رو برمی‌گردانی سمت پنجره، دیوار است. وقت‌هایی هست که شب ظلمات و غروب ظلمات و طلوع ظلمات و صبح ظلمات است. بگوییم آدم می‌پوسد، یخ می‌زند، بگوییم می‌میرد؛ هرچه.

امید، حتی کم هم کاری است. جرقه‌ای می‌تواند شعله بکشد و دلی را گرم کند. اگر امید نباشد و اگر همدمی هم نباشد... می‌دانم رسم شده که کسی خودش را درگیر زندهٔ دیگری هم نمی‌کند چه برسد به مرده؛ به چشم خونبار روبروی دیوارها و در ظلمات دیده‌ام. اما فمن یعمل مثقال ذرة خیراً یره هستم و ذره‌ای‌محبت از یادم نمی‌رود؛ حتی اگر محبتی که کرده از یاد خودش هم رفته باشد یا از دوری، خود من را هم ببیند و دیگر نشناسد، چه برسد به همراهی‌هایی آنچنان.

+ پیامها ۸:٢٠ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::