Home  Feed  Email
شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٤

به خوابم آمدی.
خوابت را دیدم.
در خواب دیدمت.
به خوابت دیدم.

در این اعتراف و اعلام با کمترین‌کلمات، فرق هست. در اولی، خواب مهم‌تر از حضور ایشان است. در دومی، دیدن مهم است. سومی سعی دست‌وپاشکسته‌ای می‌کند ولی ناکام است؛ ایشان را درنهایت آخر و در کنار خویش آورده. چهارمی شاعرانه‌تر است و جدا از اینکه بودن ایشان را در خواب جلوه می‌دهد؛ خشنودی همراه با خواهش در خود دارد. انگار آدمی با اینکه نتوانسته دست بکشد اما به همین خواب و خیال راضی است. می‌شناسی که؛ من به‌خاطر خشنودی و خواهش، این چهارمی را به کار می‌برم: به خوابت دیدم.

+ پیامها ٦:٤۳ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٤

حالا که حرف سنگ صبور شد...

زنی یادم داده بود یک‌تکه سنگ مرمر داشته باشم که وقتی لباس اتو می‌زنم، بلافاصله سنگ را بگذارم روی بخش‌هایی که می‌خواهم پرس شود؛ مثل یقه یا خط اتو. سنگ مرمر سنگین است و سرد می‌ماند. از صبوری است؟ شاید. سنگ پیدا نکردم؛ گاهی دستم را می‌گذارم به‌جای سنگ.

+ پیامها ٩:٥٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٤

می‌خواستم از «از مرگ‌بدترهای زندگی» حرف بزنم؛ چه گفتن دارد! همه‌مان جوری و تاحدی تجربه کرده‌ایم؛ بعضی کمتر و بعضی بیشتر. برای ازمابهتران ناچشیده هم بخواهیم بگوییم که آب را در هاون و میخ آهنی را بر سنگ و یس را به گوش کر کوبیده‌ایم. اصلاً این چه عبارتی بود؛ از مرگ‌بدترهای زندگی! مرگْ بهترین بعضی‌لحظات، گاهی مرگْ بهترین بعضی‌زندگیهاست.

- بر من ببخش؛ وقتی می‌نالم خودم هم از خودم بیزارم. شده برای عزیزی که از دست رفته دلتنگ شوی؟ می‌توانی نفس بکشی؟ سرت را به کدام سنگ می‌زنی؟ سرم را به کدام سنگ بزنم؟

+ پیامها ٥:۱٢ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٤

«به کجا برم سری را که نکرده‌ام فدایت»

:: بیدل

+ پیامها ۳:۳٢ ‎ب.ظ
شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٤

بهتر است آدمها اول با خودشان کنار بیایند بعد بیایند، نه اینکه کار یاد گرفته‌اند که با خودشان که کنار آمدند تازه می‌روند.

+ پیامها ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ
شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٤

قدر ایشانی را که با ایرادها و نداشته‌هایتان حقیقتاً دوستتان دارند بدانید. منظورم کوری عاشقانه نیست؛ پذیرش دوستانه و انسانی است چون با گذر زمان، چشم عاشق بسیارعجیب‌بینا می‌شود. همین دیگر. گفتم یک چراغ راه برای جوانان خام روشن کنم و بروم همچنان دیگران را همینطوری که هستند دوست بدارم و تاج سرشان کنم و توقع نداشته باشم که درمقابلْ دیگران نیز، اما امیدوار که می‌توانم باشم دست‌کم یاران موافق.

+ پیامها ٧:٥٠ ‎ب.ظ
جمعه ٢٢ آبان ۱۳٩٤

از آن روزهایی است که از وقتی بیدار شدم خواب‌ترم. عینک هم نزدم که تصاویر بیداری شفاف نشوند و درهم بمانند تا وقتی شود و دوباره بخوابم. از صبح توی فکرم که برم وان را پر از آب داغ کنم و ساعت‌ها در حمام بخارگرفته توی وان بخوابم. اما دست‌دست می‌کنم چون وان نداریم و حماممان آنقدر بی‌بخار و کوچک است که باید ایستاده سروتهش را هم آورد و من کلاً از حمام‌رفتن بدم می‌آید. پس به‌سلامتی تا شب درگیر فکر حمامم.

+ پیامها ۱:٤٦ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٤

یک. قسم که قصد ننربازی نداشتم. کامنت‌ها شرمنده‌ام کرده. گمان نکن هزارنظر خصوصی دریافت کرده‌ام، اما همان چندتا و آن تک‌ایمیل برایم بیلیون‌ها می‌ارزد. از پیشنهادها ممنونم و از زحمتی که برای نوشتنشان کشیده‌اید شرمسار. بیشتر نمی‌گویم چون کلمات جانی ندارند؛ امیدوارم در پس کلمات، حس کنید چقدر قدردانم.

دو. دربارهٔ بوق و کرنای پست قبل بگویم که از ترس آشنایان، هیچ قصد جابجایی، پاک‌کردن وبلاگ، رمزدارکردن نوشته‌ها، محدودنوشتن، پیش‌نویس‌کردن پست یا حذف نامی را ندارم. افتخار نیست اما تاریخ گواه است که اگر واقعاً بخواهم، به‌سرعت و بی‌سروصدا، وبلاگ پاک می‌کنم و آبی از آب و آبی توی دلم تکان نخواهد خورد.

سه. می‌ترسم آشنایی اینجا را بخواند پس چرا دوست ندارم جابجا شوم؟ همین که پس از قرن‌ها یکی مثل امید می‌آید و می‌بیند خانه همان است و همچنان همینجا می‌نویسم و برایم می‌نویسد دنیایی است.

چهار. مرز آشنایان دنیای واقعی و مجازی را چه کسی مشخص می‌کند! اینکه حالا آشناهایی دارم که از راه وبلاگ همدیگر را می‌شناسیم و دیده‌ایم و رفیق شده‌ایم چه! چرا آنها مجازند به خواندن و واقعی‌های محض مجاز نیستند؟ نمی‌دانم.

پنج. موش در کاسهٔ آدم وسواسی می‌افتد. هرچه بیشتر حسّاس باشم موش‌های بیشتری سر از اینجا درخواهند آورد. اگر سردرآورده‌ای ببخش که موش خطابت می‌کنم؛ تشبیه است. البته این هم هست؛ زهرایی که تو می‌شناسی و از گل کمتر به هیچکس نمی‌گوید، گاهی در وبلاگش از موش درشت‌تر هم به همه می‌گوید و یک شعار دارد که چاردیواری اختیاری. این چاردیواری هم برای صاحبش اختیاری است، هم برای مهمان محترمش، هم برای موش‌ها.

شش. عقلم درنهایت به جایی نرسید. از بدایت هم البته در گل بوده و به‌جایی‌نرسیدنش مقام تازه‌ای نیست. تنها راه ساده‌ای که به ذهنم رسید انکار است. من؟! من! من وبلاگ ندارم... که همین یک کوره‌راه را هم با نوشتنش حرام کردم؛ «وبلاگ توست؛ نوشته بودی انکار میکنی!»

هفت. بخند و بگذر. از کجا معلوم قبلاً کسی اینجا را پیدا نکرده؟ از کجا معلوم بعداً کسی اینجا را پیدا کند؟ اگر کسی رو نکند از کجا می‌خواهم بفهمم؟ بله و خلاصه؛ می‌ترسم اما مثل قبل می‌نویسم.

+ پیامها ۳:۳٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٤

تا حالا بارها وبلاگ پاک کرده‌ام. اینی که الان هست، تعداد پستهایش از مرز قبلی‌ها بالاتر رفته؛ نفسی کشیدم و گفتم این دیگر سرپا ماند.

حالا امروز اتفاقی افتاد...

یکی از ترس‌هایم این است که وبلاگم را آشناهای دنیای واقعی‌ام بخوانند. فکرش را که می‌کنم عرق سرد می‌نشیند به تنم؛ فکر اینکه ایشان بیاید ببیند درباره‌اش چه نوشته‌ام. فکر اینکه دستم پیش سوئینی تاد رو شود. فکر اینکه کالیفرنیا را کشف کنند، فکر اینکه مغولان با خوشحالی رد خرابی‌هاشان را اینجا ببیند، دیوانه‌ام می‌کند. در حد ترس از جنگ از این قضیه می‌ترسم و بله می‌دانم ضعف بزرگی است. حالا فکرش را بکن که بدانی دشمن تا یک‌قدمی مرزهای ناامن رسیده و نمی‌دانی فرداصبح کشورت کشور توست یا نه. یک‌شبه هم نمی‌توانم این ترس را بکشم و از طرفی این تنهاباری است که دلم نمی‌خواهد اینجا را از دست بدهم. همچنین نمی‌خواهم به سرزمین دیگری پناه ببرم. غصه دارم.

کولی نباشم؟ مبالغه کرده‌ام؟ مبالغه نمی‌کنم. کاری می‌کنم؛ تنها کارم این است که آدرس ایمیلم را از آن بالا برداشتم.

هم‌نام عزیز! حالا که تو چشم‌هایت را بستی و خواستی آن عدد پررنگ شده زرمان باشد؛ بگو چاره چیست؟ چه کنم؟ زرمان چطور بماند؟

+ پیامها ٧:٤٢ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٤

حرفهایی هست که می‌تواند در حفره‌های خالی دل آدمیزاد، قند کارخانهٔ قند آبکوه را آب کند. پر کند. بجوشاند. سرریز کند. رنگ به چهره و برق به چشم و رمق به جان بازگرداند. اما وقتی حرف گفته می‌شود، آب از آب تکان نمی‌خورد، تنها کمی بی‌خواب می‌شوی. ساعت را مثل هرروز کوک می‌کنی. مثل هرروز ابری دیگری سخت بیدار می‌شوی. دست و رو می‌شویی و این بار در آینه به سهراب مرده‌ای نگاه می‌کنی که بیهوده‌نوشدارویی در دست دارد.

- به خاطر همین است که می‌گویم موکول نکن به شب تولد، به آغاز سال نو، مناسبت‌ها یا حتی ساعتی دیگر. در لحظه، به‌وقت، بگو، هدیه بده، شادش کن، زنده‌اش کن.

- البته که زن و مرد ندارد.

*عنوان: چارلز بوکوفسکی

+ پیامها ٤:٠٩ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٤

تفسیر گود خالی لابد این است که احمق‌ها می‌مانند، عاقل‌ها پا پس می‌کشند. عقل عالی است اما به عقل پست در این یک میدان تف کن و به باختن در آن افتخار کن. از بزدل‌ها بیزارم. احمق‌ها نه، جسورها باقی‌اند.

+ پیامها ٥:٤٥ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٤

کاش بای بسم‌الله همه مشخص کنند که از جان هم چه می‌خواهند و بعد وارد گود شوند. اینطوری شاید هیچکس به میدان نیاید؟ شاید. اما شاید بعضی نیز آگاهانه باز بمیرند برای اینکه همان قاتل خونشان را بریزد.

+ پیامها ٤:٤٠ ‎ب.ظ
شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٤

سکانس اثرگذاری می‌شد امروز؛ اگر زندگیم فیلم بود. اما فیلم نیست و همه‌چیز دیده نمی‌شود. لبخندی که به نشانهٔ تأیید زدم دیده شد و خاری که همان‌دم در دلم خلید دیده نشد. حتم داشتم سکانس که عوض شود و تنها شوم می‌زنم زیر گریه. فیلم نیست؛ نزدم زیر گریه. فیلم نیست. ذهنم همه‌چیز را با اتفاق تلخ و همیشه‌تازهٔ پارسال زندگیمان می‌سنجد؛ هیچ‌چیز دیگر ارزشی برای گریستن، غصه یا ناراحتی ندارد. سکانس ظهر چقدر موضوع بی‌اهمیتی به نظر می‌رسد برای بودن در یک فیلم، برای گریه‌کردن به خاطرش در واقعیت. نوشتم کاردی که همان‌دم به‌کندی در کار دلم بود؛ تغییریش دادم به خاری که همان‌دم دلم خلید. در حجم زخم مبالغه نکنم.

+ پیامها ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ
جمعه ۱٥ آبان ۱۳٩٤

- تو هم خب با یکی حرف بزن.
+ با کی؟ با کدوم «یکی»؟
- یکی؛ فرق نداره.

حاضرم «یکی» باشد که با او حرف نزنم.

+ پیامها ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٤

تجرد بد است اما می‌مانندش، ازدواج اشتباه است اما می‌کنند، طلاق غلط است اما می‌گزینندش؛ مثال.

بعضی هستند که کلاً هر وضعیتی که در آن نیستند گند دنیاست و تا در همان‌وضعیت قرار گرفتند، گل دو عالم می‌شود. همیشه بقیه را خطاکاران بخوان و خودت را درستکار بدان. بخوان و بدان و پوشالی خوش باش اما حقیقت اینست که همهٔ ما دست‌کم تا زانو و گاهی تا خرخره در اشتباه‌هایمان گیر کرده‌ایم. چه انکاری! نگوییم خوب کرده‌ایم. این برای آن بعضی.

منبر را اینطور تمام کنم... آن بعضی دیگر که نمی‌گویند خوب کرده‌ایم و می‌دانند و معترفند به اشتباه؛ سخت نگیرند و بدانند آدمیزادیم. من دلم می‌خواهد این فرشته‌ها را ماچ کنم.

+ پیامها ٤:٠٩ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٤

جهان را بازدیدن‌ها می‌گرداند.

 

* عکس، ساعتی پیش. همیشه همین‌جاها به این سریال می‌رسم و کافیست.

+ پیامها ۸:٢٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٤

آی آدمها! مردهٔ رابطه‌های سطحی و حفظ ظاهر روابط سطحیتان هستم. کشتهٔ خنجرهای پشت سر و خنده‌های پیش رویتانم. دست‌کم دوست و رفیق و جان و عزیز و هر پرمعنای پربهای دیگری را حرام نکنید... البته می‌دانم وقاحت حد ندارد.

+ پیامها ۱:٤٩ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٤

لب بسته است. لب‌بستن‌ها یعنی یا سخنی نیست یا دل پر است؛ تفاوت هم که مثل روز روشن، از زمین تا آسمان هفتم.

+ پیامها ۱:٤۸ ‎ق.ظ
یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٤

شیشهٔ عسل تا نیمه پر است. شیشه را کج می‌کنم به راست، عسلها ملایم میل می‌کنند به راست. اینرسی. شیشه را می‌رانم به چپ، عسل‌ها از راست کنده می‌شوند و به چپ غش می‌کنند. این بازی را تا جایی ادامه می‌دهم که از تماشای این حرکت کُند، کمی آرام بگیرم و دستم سریع برود سمت در شیشه، بپیچانمش، قاشق را خالی ببرم و پر بیرون بیاورم و تندی آن یک قاشق عسل جادویی را بخورم و راه بیفتم بروم. بازی تمام می‌شود؛ دلشوره تمامی ندارد. من هم که اهل نصفه ول‌کردن کاری نیستم. این جنگ میان من و دلشورهٔ بازدارنده می‌دانم تمام نمی‌شود. من با هفت‌جانم این‌طرف و دلشوره با هزارلشکرش آن‌طرف. یک جان از من کم می‌شود و او یک لشکر تازه‌نفس پیش می‌فرستد. به این امیدم که بعد از هفت‌جان من و هزارلشکر خودش، ببازد. چون خام است؛ قصهٔ ققنوس را نشنیده. اینطوری امیدوارم که آن روز ِ بی‌دلشوره بر من طلوع کند. تمنّا می‌کنم که تو هم گاهی چون من، چون من گاهی، خونی و خالی، نیمهٔ پر شیشه را ببینی و حتی وقتی که بی‌جان باخته‌ای نبازی؛ ققنوس را من شنیده‌ام و تو دیده‌ای.

+ پیامها ٢:٤٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳٩٤

خیال می‌کردم کلمه تخم‌مرغ است. چیزی را که می‌گفت، می‌شنیدم تخم‌مرغ و می‌نوشتم تخم‌مرغ. بعد یک‌جا که صدا واضح‌تر شد فهمیدم اسم یک سازمان است. برای پیداکردن و جایگزین‌کردن تخم‌مرغ‌ها با اسم سازمان مجبور شدم تخم را جستجو کنم؛ چون احتمال داشت برای سرعت کار، بین تخم و مرغ هم فاصله زده باشم هم نیم‌فاصله. خودم از این جستجو در فایل و کلمه‌ای که پیدا می‌شد و زرد نمایش داده می‌شد به خنده افتاده بودم. خنده در تنهایی خیلی قیمتی است؛ برای من نشان‌دهندهٔ اوج خوشی و رهایی است. تنها نشسته بودم پشت کامپیوتر، می‌گشتم و جایگزین می‌کردم و هرهر بلندبلند می‌خندیدم. صبحش آمدم اینجا بنویسم روزها به یادی شروع می‌شود و همان‌دم، روز با نبودنش تمام می‌شود. حالم خوش نبود. از این خنده‌های بی‌خیالی دروقت که بگذریم، برآیند حال روحیم خوش نیست اما نمی‌خواهم حرفش را بزنیم. تازگی خیال می‌کنم اگر حرف احوالات ناخوش را بزنیم انگار گندی را هم زده باشیم. مثل مستر بین که به تابلوی نقاشی گند زد و گندش را هم زد، هم زد، هم زد. پس حرف حالمان را نمی‌زنیم و در حال و هوای همان خنده‌ای که رفت می‌مانیم تا شب.

+ پیامها ٩:۳٢ ‎ب.ظ
دوشنبه ٤ آبان ۱۳٩٤
+ پیامها ٢:٢٦ ‎ب.ظ
یکشنبه ۳ آبان ۱۳٩٤

«ای حباب از تشنگی تا چند باشی جان‌به‌لب
دامن امید ازین‌گرداب باید چید و رفت»

:: بیدل

+ پیامها ٤:٢٦ ‎ب.ظ
شنبه ٢ آبان ۱۳٩٤

کلید نینداخته. در باز بوده. به قول خودش انگار مغول حمله کرده باشد. شهر شام. همه‌چیز را زیرورو کرده بود یا بودند. نمی‌گوید چه برده‌اند، درعوض تا دلت بخواهد می‌شنوی حتماً با کفش روی فرشها اومدن... دستاشونو به همه‌چی زدن. نگرانی و ناامنی و اعتراضش اینهاست که در گزارش پلیس و به چشم دیگران نمی‌آید.

سوئینی تاد

هر قول و قراری چندصدهزاربار باید بشکند تا از درجهٔ اعتبار ساقط شود؟! قرار بود دیگر مخاطب و منظور هیچ نوشته‌ای، و محمل و مقصود هیچ اندیشه‌ای نباشی؛ که نشد. می‌دانی و می‌بینی که به‌تمامی به یغما رفته‌ام و نگران گردی مانده‌ام که از تاخت‌وتاز بر طاقچهٔ خانهٔ خالی نشسته. نگاه کن! نگرانم، ناامنم، معترضم. دیگر نمی‌خواهم موهوم به ذهنم بتازی، گرد بنشانی و آتش به‌پا کنی؛ برو و کندی تیغ بر رگ خویش بیازما، گوشهٔ جگرم...

+ پیامها ٢:٤٢ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::