Home  Feed  Email
پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٤

درست است که شاید هنوز آنقدر او را نمی‌شناسی و سخت بشود دلش را به‌دست آورد، درست است که شاید چنان او را می‌شناسی که دیگر سخت بشود دلش را باز به‌دست آورد؛ تکراری است اما باورکن هرکس، همیشه با یک گل می‌شکفد و بهار می‌شود.

*چارلز بوکوفسکی

+ پیامها ۳:۱٥ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٤

«جهان به شوخی رنگ پریده می‌ماند»

::بیدل
لکاته

+ پیامها ٢:٠٤ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٤

شیرینی غلیظ قند در خدمت و پهلوی چای، ملایم می‌شود و معنی می‌یابد. وجود قند وابسته به چای است. چای است که باید دیده شود نه قند؛ فلسفهٔ استفاده از استکان بلور هم جلوه‌گری چای است. قندان کریستال از دررکاب‌بودن قند می‌کاهد. هنوز قندان استیل جهیزیهٔ مادرهای ما در خانه، قندان اصلی سینی چای خانوادگی است که نشان‌دهندهٔ اصالت محبت و وابستگی ما و قند به چای است.

+ پیامها ٢:٠٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٤

اگر چای در تیره‌ترین ظرفها هم گنجانده شود، باز ویژگیهای دیگری دارد که حواس آدمی را از همه پرت و جمع خودش کند. اگر از برق‌برق قندی که با قندشکن شکسته شده و مثل برف نوک کوه‌ها از بالای قندان به چشم می‌آید بگذریم، قند تا به دهان نرسد حرف خاصی برای گفتن ندارد.

+ پیامها ۱:٥۸ ‎ب.ظ
شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٤

این هوا نابودم می‌کند. قول داده‌ام از هوای گرفته ننالم. باشد نمی‌نالم. «چترو جوری بالای سرت گرفتی انگار برای دونفر نگهش داشتی. انگار اون‌یکی مهم‌تر باشه؛ نگاه کن! سمت راستت خیسه.» سمت راست لباسهایم خیس شده بود. هرجا سوار شدم باران بند آمد. هرجا پیاده شدم باران گرفت. «با این طرز چترگرفتنت!» این‌ور خیس؛ باشد نمی‌نالم. آن‌ور خالی؛ قول نداده‌ام از این‌بابت ننالم. می‌روم حافظ باز کنم. نمی‌نالم. با همهٔ اینها، امروز شنبهٔ خوبی بود و مگر من چه می‌خواهم دیگر!

+ پیامها ٥:۱٢ ‎ب.ظ
جمعه ٢٤ مهر ۱۳٩٤

باورکن توان توضیح‌دادن ندارم. محترم هستی، دلیل دارم، دوست دارم توضیح بدهم ولی نایش را ندارم. دعوا که هیچ؛ از بحث مسالمت‌آمیز هم گریزانم. قابلیت پیش‌بردن بحث و برنده‌شدن را دارم اما هیچ حوصله‌اش را ندارم. بختکم را از زندگی و تقلاّ برای به‌چنگ‌آوردن حق برداشته‌ام، چه برسد به این خرده‌حق‌ها. حق ناحق را می‌دهم به هرکس و ناکسی و عقب می‌کشم؛ فقط اجازه بدهید نفس بکشم.

+ پیامها ٩:٥٦ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٤

واقع‌بین که باشی می‌بینی شاید اصلش زیر سر نور و هوای بعدازظهری خنک و آفتابی باشد در دل بهار که نگاهی را به دلی بنشاند. همین. واقع‌بین‌تر که باشی می‌بینی بقیه‌اش پروراندهٔ خود آدم است.

+ پیامها ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٤

«همه‌عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمار ما
چه قیامتی که نمی‌رسی ز کنار ما به کنار ما»

::بیدل

+ پیامها ۳:٠۳ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٤

با الگوریتمهای هوش مصنوعی شطرنج می‌نوشتیم، با این‌حال هیچ‌وقت شطرنج را درست یاد نگرفتم. حرکات را می‌دانم. بازی بقیه را دیده‌ام ولی استراتژی ندارم. عشقی بازی می‌کنم و می‌بازم. با کامپیوتر که بازی کنم در چندحرکت مات می‌شوم. با انسان هم همینطور، فقط شاید کری‌خوانی وسط بازی دیرتر ماتم کند. بعله؛ آدمهایی یافت می‌شوند که در شطرنج هم لغاز می‌خوانند و اصلا زندگیشان را همینجوری با مزه‌پرانی پیش می‌برند، با مزه‌پرانی عاشق می‌شوند. عاشق مزه‌پرانهای دیگر می‌شوند. می‌خواستم توضیح دهم که با این وجود چرا لوده و سبک به شمار نمی‌روند که توضیح نمی‌دهم و به بازی برمی‌گردم؛ در بازیهایی که شانس در آنها دخیل است بهترم. ناخودآگاه انگار وقتی نمی‌دانم فرضاً ورق بعدی یا عدد تاس چیست، بازیکن بهتری می‌شوم. اصلاً استراتژی پیدا می‌کنم. یعنی به‌گمانم اگر در شطرنج هم قبل از هر حرکت، بسیار تشریفاتی، تاس ریخته می‌شد احتمال بردم بالا می‌رفت. می‌دانی می‌خواهم چه بگویم؟ نمی‌توانم به حرفهایی که می‌خواهد رد و بدل شود فکر کنم. باید رودررو دوتا بشنوم تا بتوانم یکی بگویم. نمی‌توانم فکر کنم که اگر چنین گفت چنان بگویم یا اگر چنین و چنان گفت چه بگویم. یک هنر خیلی نویی پیدا کرده‌ام که اولین‌بار است دارم درباره‌اش حرف می‌زنم و آن اینکه به‌تازگی آغازگر گفتگوها می‌شوم. توی اتوبوس رو می‌کنم به یکی و سر حرف را باز می‌کنم در حالی که تا پیش از این اگر کسی می‌خواست با من سر حرف را باز کند یا با اشارهٔ ابرو و سر سگ جواب می‌گرفت یا به چنان دهان ازبن‌بسته‌ای برمی‌خورد که خودش محترمانه سر حرف را می‌بست و بساطش را جمع می‌کرد. حالا که حرف هنرهای نوی بنده شد بگویم که به تجربه دیده‌ام که آدمها دربرابر من دو دسته‌اند: آنها که اگر جلویشان بزنم زیر گریه می‌توانند به نحو شایسته‌ای جمع و جورم کنند و آنها که وامی‌مانند. و غیر از این نیست. این؛ اینکه احتمال دارد پیش آشنا و غریبه بزنم زیر گریه از هنرهای نسبتاً تازه‌ام است اما نه به تروتازگی شروع‌کنندگی مکالمه‌ها. به گود برگردم؛ قصد کرده‌ام بداهه به گفتگو بروم. امیدوارم بتوانم مزه‌های مناسب بپرانم. اصلا شاید در ذهنم خیلی عشقی تاس بریزم که بگویم و بشنوم یا بشنوم و بگویم.

+ پیامها ٢:۱٧ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٤

با این دستها، آدمیزاد می‌ترسد که ناگهان رسوا شود و از کوزه همان برون تراود که در اوست. ربط کوزه و شقیقه چیست؟! دستها یکپارچه یخند. فایلی را که گوش می‌دهم، تایپ می‌کنم و همزمان تخمه می‌شکنم. این را یک هنر در نظر می‌گیری؟ خیر؛ سعدی فرموده «بیچارگیست چارهٔ عشق». آیا باید ربط دیگری با شقیقه بیابی؟ فایل تمام شد و پراکنده‌ام. نمی‌دانم بروم استراحت کنم، یا بروم طب شخصی به کار گیرم و یک قاشق عسل بخورم یا یک لیوان آب یا صبر پیش گیرم! برای فشار خون پایین یک قاشق عسل به خودم می‌خورانم و برای هر مشکل دیگری یک لیوان آب می‌خورم و کلا صبر می‌کنم. نکتهٔ ظریف جملات قبل این است که آب خوردنی است و عسل خوراندنی و صبر همیشگی. اصل طب بنده بر پایه آب و عسل و زندگی بر صبر استوار است. یا نه؛ پراکندگی را با شکستن تخمه و سرانجام، تشکیل کوهی ماهرانه از پوست‌تخمه به انسجام برسانم! آیا باید در انتهای جمله‌های قبل، علامت سؤال بگذارم یا تعجب؟ عجبا! بروم. تخمه می‌خورم. آب می‌خورم. عسل می‌خورم. صبر پیش می‌گیرم. می‌خوابم. می‌خوابم؟ می‌خوابم!

+ پیامها ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٤

سوئینی تاد بی‌همتا

بگویم و به‌قول ایشان بنشینم و صبر پیش گیرم. یک‌کلمه؛ نگرانتم.

+ پیامها ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٤
+ پیامها ٧:٢٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٤

خانم الف زنگ زد که بگوید چه معجزه‌ای شد. خانم الف خیّر است. می‌دود. کمک جمع می‌کند. برای دخترهای بی‌بضاعت دم بخت جهیزیه درست می‌کند. برای اول مهر بچه‌مدرسه‌ای‌ها کوله‌پشتی پر از لوازم‌التحریر آماده می‌کند.

خانم الف گفت که چه معجزه‌ای شده؛ دختری که برایش جهیزیه درست می‌کردند بچهٔ طلاق است. همه‌چیز آماده شده بود الا قرآن. قرآنی را امانت گرفته بودند تا بعد مراسم عقد برگردانند که ناگهان قرآن اینطور معجزه‌ای نازل شد. گریه‌ام گرفت و برایش از ته دل خوشبختی آرزو کردم. با خودم گفتم اگر من بودم، جدا از دین و قرآن، جورشدن معجزه‌وار تنهاباقیماندهٔ موردنیاز سفره را یک نشانه می‌گرفتم، ته دلم قرص می‌شد و دیگر یقین می‌کردم که انتخابم درست بوده.

+ پیامها ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٩ مهر ۱۳٩٤

Grace: Why are you so nice to me?
Mason: You being serious now? Well, it's easy. It's because you are the weirdest, most beautiful person that I've ever met in my whole entire life.

 

+ زن + فیلم

حرف نیست. حقیقت است. نمی‌ترسد. به زبان می‌آورد و حرف نیست. اگر حرف نیست از گفتن حقیقت نترس. اگر ته دلت قرص نیست، یعنی حقیقت نیست، یعنی اگر بگویی فقط حرف است؛ از بیان حرف خالی، از حقیقت توخالی بترس. اما اگر حرف نیست، اگر حرف نباشد...

+ پیامها ٧:٤۳ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٩ مهر ۱۳٩٤

«چاییتون چیه؟» از «عطرت چیه؟» قند فراوان‌تری توی دل آدمی آب می‌کند.

+ پیامها ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳٩٤

+ زهرای خودمان، زهرای انجیر، چای را دریافته. لبریز و لب‌سوز و لب‌دوز؛ گوارایتان!

+ پیامها ٦:۳٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳٩٤

مدعی نباش و دست آنکه سینی را برای بار چندم روبرویت می‌گیرد، رد نکن. اگر اهلی که باید چای ردشدهٔ دیگران را هم به جان بخری.

+ پیامها ٦:٢٥ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳٩٤

روی میز وسط، بیسکوئیت ساقه‌طلایی بود. یک بسته نه، یک جعبه؛ مثل بیسکوئیتهای پذیرایی. چون تا حالا ساقه‌طلایی را در جعبه ندیده بودم، نظرم را جلب کرد. یک جعبه شیرینی هم بود. شیرینی به چه مناسبت؟ آبا خبری بوده یا همینجوری؟ کنجکاوی نظرم را به جعبهٔ شیرینی جلب کرد. کنجکاوی می‌نویسم، می‌توانی با گذر از مرزی باریک، فضولی نیز بخوانی. قلمهٔ گیاهی هم در گلدانی چینی و قدیمی بود. البته گلدان را قبلاً دیده بودم ولی این‌بار رویش به سمتم بود پس نظرم به آن جلب شد؛ گلدان به شکل دو تا قو بود که گردن در گردن و نوکهایشان در هم بود. بوسه که نظر آدم را طبیعتاً جلب می‌کند. علاوه بر آن، خود گلدان هم خاطره‌انگیز بود و توجه می‌خواست. به جز گردوخاک و رد لیوانهای چای روی میز چیز دیگری نبود. رد لیوان چای مثل دیدن آشنایی بین غریبه‌ها (جعبهٔ بیگانهٔ ساقه‌طلایی، شیرینی مبهم، بوسه) بود و گردوخاک را چرا دیدم؟ چون گردوخاک من را به هوس گردگیری می‌اندازد. سکوت خواب می‌آورْد. چرا؛ صدا هم بود. صدای ساز ایشان و شاگردش از پشت در بسته می‌آمد که شبیه لالایی بود. کتابی همراهم نبود. زیر میز یکی از این شبه‌مجله‌هایی که از شیرمرغ تا جان آدمیزادِ محله را در آن تبلیغ می‌کنند بود. بین تبلیغات، مطالب روز سینمایی، داستانهای دوزبانهٔ کوتاه، عجایب جهان و چرت‌وپرتهای دیگری نوشته بود. هرچه بود و نبود خواندم. مانده بود تماشای عکس دماغها، دندانها، ابروها، شکمها. و عکس عکسهای آتلیه‌ها. و عکس پیتزاها و کبابها و جوجه‌کبابها. ساعت حدود یک ظهر بود و حتی صبحانهٔ درستی هم نخورده بودم. نصف کیک یزدی خورده بودم و یکی‌ونصفی فنجان چای. حکایت «نصف» این است که استرسی مسخره نمی‌گذارد شنبه‌ها لقمه‌ای از گلویم پایین برود، درعوض همان استرس می‌گذارد شنبه‌ها موقع مسواک‌زدن عق هیچی بزنم. درحقیقت نصف کیک یزدی و یکی‌ونصفی فنجان چای را به خودم خورانده بودم. برای درازمدت تصمیم گرفتم که برای دلشوره و استرسم کاری کنم. برای کوتاه‌مدت سعی کردم به عکس اغراق‌شدهٔ غذاها دل ندهم و باز بروم توی کوک نوک و دل و قلوهٔ قوها و دلیل شیرینی.

+ پیامها ٢:٤۱ ‎ب.ظ
شنبه ٤ مهر ۱۳٩٤
+ پیامها ٩:۳٤ ‎ب.ظ
جمعه ۳ مهر ۱۳٩٤

موسیقی؛ صدای ساز و برگ چای.

+ پیامها ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٢ مهر ۱۳٩٤

تصمیمم را شکست؛ ملالی نیست. می‌دانستم فقط دست‌برداشتن نیست و باید دل برداشت. لابد دل برنداشته بودم. دست که شسته بودم. دل می‌شویم. از نو تکرار می‌کنم؛ بازمی‌گردم شبیه توبه. بازنمی‌گردم. راه روبه‌روست نه پشت سر.

+ پیامها ٢:٠٧ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱ مهر ۱۳٩٤

سوئینی تاد عزیز

عزیز پُرحاشیه از دست‌وپازدن در سطح‌ها کناره بگیر. نفس حبس کن و به عمق برو که دست‌خالی نمی‌مانی؛ یا گوهر می‌یابی و برمی‌گردی یا می‌میری و می‌مانی.

+ پیامها ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱ مهر ۱۳٩٤

سوئینی تاد عزیز

گویا گفته‌هایم کارگر افتاد که تیغ از شاهرگ خودت و دیگران برداشتی. گذشتی. حالا لطف کن به گردن من برس. از من نگذر.

+ پیامها ۸:۱٩ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱ مهر ۱۳٩٤

نمی‌خواهم غرغر کنم ولی می‌خواهم غرغر کنم.

چندروز پیش رفته بودم یک بانکی حساب باز کنم. حالا کدام جرثقیل برداشت من را برد بانک؟ جرثقیل اجبار. با این لرزش دست چطور امضا کنم و چطور فرم پر کنم! یاد المیرا افتادم. همه چیز را خط‌خطی و فرفری نوشتم. دستگاه اثر انگشتم را نمی‌گرفت. امضایم پذیرفته نمی‌شد، شماره‌ها یادم نمی‌آمد تا سرانجام ابر و باد و مه و خوشید و فلک و خرت و خرت و کارت صادر شد. سریع شمارهٔ کارت را برای شهلا فرستادم؛ سر بازکردن حساب توی بانکی که می‌خواست، کلی کلافه‌اش کرده بودم. سربه‌سر هم گذاشتیم. بعد هم به‌عنوان یک ویژگی گفت تو چقدر حاضرجوابی. حدود دو ماه است همدیگر را می‌شناسیم. بهش گفتم «تو رودکی را ای ماهرو! کنون بینی/ بدان‌زمانه ندیدی که اینچنینان بود». رودکی حدود بیست-سی بیت، هزارجور از اینکه اینطور بوده و آنطور بوده حرف زده و بعد این بیت کرک‌وپرریختگی را نوشته؛ که اینچنینان به ازدست‌رفته‌هایش اشاره می‌کند. من هم که عاشق مبالغه‌ام خلاصه. خلاصه بهش گفتم اینچنینان بودم یعنی آستین گل‌وگشادی از جواب داشتم و تو تازه در دوران تهیدستی به ما برخوردی. آری.

غرهایم را زدم؛ قول و امید که دیگر نزنم! تمام.

+ پیامها ٢:۳٦ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::