Home  Feed  Email
سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٤

متولد شهریور نیستم اما شناسنامه را شهریور برایم گرفته‌اند. موقع پرکردن فیلد تاریخ تولد در فرمها باید حواسم باشد که اشتباهی درست ننویسم و دروغ بنویسم. واقعیت شهریور ِ ثبت‌شده است. حقیقت مِهر ِ ثبت‌نشده است. واقعیت از نظر من و آنها که می‌شناسندم دروغ است. حقیقت از نظر آنها که نمی‌شناسندم دروغ است. یعنی باید حواسم باشد که درحقیقت دروغی را بنویسم که درواقع راست است. تعمیم لطفاً! گره خوردی؟ والسلام.

+ پیامها ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٤

«سر شد آن پایی که پاس آبروی خار داشت»

::بیدل

+ پیامها ٢:۳٥ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٤

از حرف برداشتی نمی‌کنم. چندسالی هست که اگر کسی چشم‌توچشم هم بردارد بگوید «دوستت دارم» به خودم نمی‌گیرم.

+ پیامها ۱:۳٤ ‎ق.ظ
شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٤

سبکم. می‌ترسیدم عاشق شده باشم و مطمئنم نشدم؛ سبکم.

+ پیامها ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ
جمعه ٢٧ شهریور ۱۳٩٤

اولین سال دورهٔ راهنمایی من، کتاب فارسی عوض شد، دگرگون شد. «ها»ی جمع از کلمه جدا شد. همزه گم شد و «ی» پیدا شد. اینکه و آنچه و همانطور و... بلاتکلیف بودند؛ بعضی جدا، بعضی سرهم. دیکته‌ای با بیست‌وپنچ‌صدم نقص نمره، من را از چشم خودم می‌انداخت. حساس بودم. وقت دیکته عرق می‌کردم. پس عاشق معلمهایی بودم که کلمه‌ها را در املای ثلث، شمرده‌شمرده بیان می‌کردند؛ این [مکث] که، کتاب [مکث] ها، آنچه. سرشان سلامت! روحشان شاد! خیلی چیز‌ها عوض شده؛ جداشدن‌ها، گم‌شدن‌ها و پیدا‌شدن‌ها، بلاتکلیفی‌ها. گاهی حس می‌کنم کهکشانها فاصله بین منظور آدمیان و ذهنیت من هست پس تعبیر و تفسیر حرف دیگران را تعطیل کرده‌ام. اما خب حساسم و افتان از لبه‌های بام دورترین و بدترین معانی. پس اگر با من طرفی، مفهوم باش لطفاً که هی غلط نکنم و دودستی توی سرم نکوبم. دمت گرم! سرت سلامت!

+ پیامها ٥:٠٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٤

می‌خواهم ببینم این رود تا کجا سنگ می‌شکافد و راهی را که باید می‌پوید.

گاهی دفاع و توضیح، معصومیت را می‌آلاید. خود بی‌گناهی گویاست، معصومیتْ مدافع خودش است. نیازی به آلودن و آغشتن به کلمات و شواهد برای اثباتش نیست؛ گرچه می‌تواند بی‌ترس، سر و دست و دامن پاک به آتش بسپارد. حتی اگر زمین و زمان و عالم و آدم برعلیه بی‌گناه باشند، دل عادل این رود به حقیقت برسد و بداند و با او باشد کافیست.

+ پیامها ٧:٠٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٤

آنچه در غزل‌های بیدل برای من هست، در سطح دیگری در فیلم‌های وونگ کار وای هست، جور دیگری در کتاب‌های فوئنتس و به شکلی در این موسیقی. حالا بیایم و توضیح بدهم؛ سواد و آگاهی ندارم و نتوانم. دلم می‌خواهد سرم را با تیزترین دیوار دنیا آشنا کنم و بعد چشم‌های تو را با به تماشای رنگ نشسته به این دیوار مهمان کنم. خیلی هم وقتت را نمی‌گیرم؛ نمی‌گویم پوست‌انداختن یا ۲۰۴۶ یا ۲۰۰۰غزل یا شور بالادسته. بیا آئورا را بخوانیم، یک غزل تصادفی از بیدل. فیلم کوتاه دست از این فیلم را ببینیم و سلمک را با صدای ساز ایشان بشنویم. می‌خواهی بدانی؟ به تماشای آن رنگ مهمانم شو.

*بیدل

+ پیامها ٧:٥٢ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٤

همچنان خودداری می‌کنم.

+ پیامها ۳:٠٧ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٤

...بچه‌ها مجبورند مرده زندگی کنند. یک روز امتحان کن. به چشم آدمهایی که نمی‌شناسی نگاه کن. تشخیص اینکه کدام مرگ مادرش را دیده ساده‌ترین کار دنیاست.

+ پیامها ۳:٠٥ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٤

حقیقت این است که وقتی مادری می‌میرد فراموش می‌کنند بچه‌هایش را با او دفن کنند. به همین خاطر است که بچه‌ها مجبورند مرده زندگی کنند.

+ پیامها ۳:٠٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٤

طلوع؛ مرد ترکمن چندجفت پشتی می‌اندازد روی دوشش و توی خیابانها و بازارهای مشهد می‌گردد که بفروشدشان. چانه می‌زنند؛ تن نمی‌دهد. جان نشانده شده پای پشتی‌ها. قدر و قیمت می‌داند. قدر و قیمت می‌داند که غروب حاضر است آن یک‌جفت ماندهٔ آخر را خیلی ارزان‌تر بدهد تا به دیارش و به جانانش برگردد.

*بیدل

+ پیامها ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤

چای در پیالهٔ بلور، بیشتر.

* سپهری

+ پیامها ٢:٠٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤
+ پیامها ٧:٤٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤
+ پیامها ٧:۳٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤

«شمعم که گلی به ز بریدن به سرم نیست»

:: بیدل

+ پیامها ٧:٠٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٤

گاهی ظاهراً یک‌طرفْ رابطه را به‌هم می‌زند، نمی‌خواهد، غیب می‌شود، قطع می‌کند اما درحقیقت طرف دیگر است که رابطه را به‌هم زده، نخواسته، غیب شده، قطع کرده است. چون معمولاً و درنهایت همه یک‌طرفه به قاضی می‌روند، محکوم حاضر و قضیه ساده به‌نظر می‌رسد. بدیهی‌ترین پیچیدگی آنجاست -می‌دانیم ولی ندیده می‌گیریم- که رابطهٔ دونفره دست‌کم دونفر درگیر دارد که آن‌دیگری (دیگران) غایب است (غایبند)، پس حرفهای دیگری هم هست که نمی‌دانیم. یکی از پیچیدگی‌های پنهان، دل آدمی است که بعید نیست در دوطرفه به قاضی‌رفتن هم سر شهادت نداشته باشد.

+ پیامها ٦:٠٠ ‎ب.ظ
شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤

هفده‌سال پیش، مجبوری به‌مدت یک‌سال، مستأجر خانه‌ای در قلب نظام‌آباد شدیم که زیرزمینش را چهارتا کابینت گذاشته بودند و شده بود آشپزخانه. پر از سوسکهای سگ‌جانی که از بمباران اتمی هیروشیما جان سالم به‌در برده بودند. هیچ روشی نابودشان نمی‌کرد پس ما بهشان عادت کردیم. کارمان به جایی رسیده بود که پنج‌تایی می‌نشستیم روی موکت کف زیرزمین‌آشپزخانه و به هم سوسک پرت می‌کردیم با خنده به عنوان بازی تابستان. حالا حکایت خیابان شنبه‌هاست. خیابان خوبی هم هست فقط باغچه‌ها و جوبهایش پر از موشهای همقد خودمان است. ازشان نمی‌ترسم. دیگر وقتش است با هم دست بدهیم -با آن دستهای ظریفشان- و سلام صبح‌بخیر بگوییم و ذکر روز شنبه‌ام را بهشان یاد بدهم که «دست بردار، رها کن!». درعوض شاید آنها هم متأثر اجازه دادند کاجهای افتاده پای درختها را بی‌دردسرتر بردارم.

+ پیامها ٤:۳٠ ‎ب.ظ
جمعه ۱۳ شهریور ۱۳٩٤

سوئینی تاد عزیز

آمدم برایت بنویسم سوئینی تاد عزیز...؛ که آتش خیلی سریع از گوشهٔ روزنامه‌ای کنار گاز بالا رفت و خودش را به دستگیره و دم‌کنی و فیلتر هود رساند. بر آتش آب ریختیم و خاموش شد و کسی و چیزی آسیب ندید فقط اطراف گاز پر از دوده شد. همه به چه فکر می‌کردیم؟ به اینکه اگر دیرتر می‌فهمیدیم. شُکر! دیرتر نفهمیده بودیم پس همه‌باهم همه‌جا را تمیز کردیم و الان قابلمهٔ شام روی گاز است و یک قوری استیل کوچک که قرار است جهت رفع خستگی به ما چای مختصری برساند. آتش شدید نبود ولی کافی است پرش به خرده‌کاغذی بگیرد تا به زمین و زمان دست دراز کند؛ آتش کمش هم زیاد است، زیاد می‌شود. مثل ترس که کمش هم زیاد است. مثل کینه که کمش هم زیاد است. مثل نامردی که کمش هم زیاد است. بگذریم. من از حمام‌رفتن فراریم. ولی با این بوی دود باز باید برای فردا دوش بگیرم. باز بگذریم. آمدم برایت بنویسم سوئینی تاد عزیز من از تیغی که بر گردنت گذاشته‌ای می‌ترسم. از خودت بگذر.

+ دیروقت منتشر می‌شود اما جمعه شب حدود ساعت ۸ نوشته شد.

+ پیامها ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٤

تصور کن کمپینی راه انداخته، راهپیمایی کرده، بست نشسته‌ایم و از بخت بلند بنده بلندگو برای خواندن بیانیه و خواستها افتاده دست بی‌زبان جمع که من باشم؛ که البته نشان افتخار است بر پیشانی زرمان اما امید است بیرون گود پا از گلیم خویش فراتر ننهاده باشم. بزرگان بر من ببخشایید. اما بیانیهٔ خوانندگان شمایان:

رامک‌ برگرد، بنویس؛ به حرمت سلاحت که گفتی کلماتند.
زهرا نرو، بمان، بنویس؛ نشان به نشانی همان‌فیلم که می‌دانی.
المیرا ناگزیری، پس بنویس؛ به گواهی بازگشت بیماری نوشتن که بددردیست.
الهام نگریز، بنویس؛ به خاطر دریادماندن عکس نرگسها که یعنی حواس ما به تو هست.

+ پیامها ۳:٠٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٤

باران. بلافاصله آفتابی اغراق‌شده. از یک‌طرف ماشینها مردم را خیس می‌کرد، از طرف دیگر در دم آفتاب می‌پاشید به سر و صورتشان. شبهای پیش دستها را پماد رزماری زده بودم و کرده بودم زیر بالشت که آرام شود. صبحش بوی خواب و رزماری را یادت مانده؟ به پیش‌درآمد شور شهنازی گوش می‌کنم، فکر می‌کنم. به دستهایم که چرا رها نمی‌شوند. به صداهایی که کنار او بهترند. باز به پیش‌درآمد برمی‌گردم. سکوتها را با چه نتهای هماهنگی می‌توان پر کرد، واخواند؟ چطور می‌توان سرضربها جان ریخت؟ چطور می‌شود ناله‌ها را به‌قاعده و نه اغراق‌شده به دل نشاند؟ اشتباه همین فکرکردن نیست؟ بند بر دست همین فکرکردن نیست همیشه، همیشه؟ به دستهایم نگاه می‌کنم که از پس شیشهٔ رفلکس در این هوای غریب دوگانه بر درختهای خیابان نشسته. ابر می‌شود و دستها بازمی‌آید به شستن ظرفها. آفتاب می‌شود و بازمی‌رود بین برگها. به صداهایی فکر می‌کنم که کنار او بهترند، آزادند، روانند؛ به اصل نزدیک و همنواتر با جان تشنهٔ آدمیزاد.

+ پیامها ٢:۱٩ ‎ق.ظ
دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤

کم‌نگذاشتن. ارزش‌گذاشتن. تشخیص مرز میان وظیفه و لطف.

+ پیامها ٦:۱٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤

کتابها در چند مرحله فروخته شد. خیلی هم نبود. خیلی هم کتابخوان نبوده‌ام. فقط آنهایی را نگه داشته‌ام که باز و باز و باز می‌خوانمشان. ایستادم روبروی همان یک ردیف که یکی را بردارم بخوانم. تک‌تک باقیمانده‌ها را هم به دل دوست دارم اما دستم سمت هیچ‌کدام نرفت و دیوان حافظ را برداشت. دیوان حافظ انگار کتاب نباشد، یا بهتر بگویم انگار کتاب مقدس باشد که تقدسش به کتاب‌بودنش بچربد. اینکه حوصلهٔ حافظ را دارم می‌ترساندم. عاشق که نشدم ولی می‌ترسم بشوم که اشتباه‌ترین کار برای دنیای بی‌حوصلهٔ الان من است. حوصلهٔ حرف و شرح و بسط ندارم. می‌خواهم در خنکی تشکم دراز بکشم در این هوای خوش شبانه و غزل بخوانم. گریه‌ام هم گرفت. خیالت راحت شد!

*حافظ

+ پیامها ٧:٥٤ ‎ق.ظ
شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤

-  خودش خبر داره؟ میدونه چشمهاش خیلی قشنگه؟
+ حتماً.

+ پیامها ٦:٥٦ ‎ق.ظ
شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤

گربه‌ها را گرفته بود، توی کیسه‌گونی کرده بود و شبانه خارج از شهر ولشان کرده بود. بد کرد؟ خوب کرد؟ طاقتش طاق شده بود. به قول خودش زله‌اش کرده بودند. و باز به گفته خودش حالا دست‌کم شبها راحت سرش را می‌گذارد زمین.

من این راهها را به‌سعی بارها رفته‌ام؛ می‌خواهی برای گربه‌مآبها از حرمت نان و نمک بگویم! آب و هاون. کیسه‌گونی و ناکجا سنگین‌تر است.

+ پیامها ۱:۳٠ ‎ق.ظ
جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤
+ پیامها ۱:٠۳ ‎ق.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::