Home  Feed  Email
جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤

با خشم نوشته شد.

بعد از یک سال، که برای ما ۳۶۵هزار روز بوده، آمده‌اند سراغ ما که کاری ندارید؟ من با چشم و سر و دل خالی تشکر کردم و گفتم نه. بچه‌جان گریه‌هایت را کردی؛ حالا بیا بازی! گلیم سنگین‌به‌گل‌نشسته از آب بیرون کشیدی؛ حالا بیا بر آن گلیم سماور علم کنیم! فحش و لگد همیشه از زبان و پا برنمی‌آید. پشت‌کردن به نزدیکان در سختیشان لگد است. پس‌زدن نزدیکان در خوشیمان فحش است. ما اگر در غم و شادی هم قاطی و شریک نباشیم که... باز باید برای دهان بازکردن دست به دامان بیدل شوم که «جز کنج مزار امروز کس دادرس کس نیست/ انسان چه کند با این خرس و سگ و میمون‌ها». اصلا سگْ من، میمون و خرس هم من. شما انسان باشید. سخن کوتاه کنم و همگان را به قانون سوم نیوتن و قانون اول خودم متوجه و واگذار کنم که دلی بشکنی، دلت می‌شکند. در کاری گرهی بیندازی، گره در کارت می‌افتد و تمام. دلم می‌خواهد به جای رعایت ادب و درنهایتْ سکوت، توی صورتهایی تف بیندازم.

+ پیامها ۳:۱٠ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٤

+پیش‌درآمد

این طناب محکمی که بین آدمها با گره‌های کور بسته شده انگار برای این است که در دنیای ادابازی‌ها و شبیه‌هم‌بودن‌ها همدیگر را گم نکنند. این تبر عقل، آن چاقوی سلیقه و نظر شخصی برای بریدن بند تیز نیست؟ فقط کور کرده و غلاف شده؟

- این مطلب احتمالا مطلوب همین آدمیان قرار می‌گیرد چراکه انسان انکارکننده است. حتی بیم می‌رود که این نوشته را کور خود بینای مردمی نوشته باشد؛ می‌بینید که وبلاگ‌نویس علاوه بر تبر و چاقو و جوالدوز، سوزنی هم در پهلو دارد.

+ پیامها ۸:۱٤ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤

جان جان!
می‌خواهم در این اتاق دم غروب نشسته باشی. چراغ را هنوز روشن نکرده باشیم و نور کم کافی باشد. نشسته باشی؛ چمیدانم به این پشتی قشنگ تکیه داده باشی یا روی قالی دراز کشیده باشی، پاها را زده باشی به دیوار یا هرحالت دیگری که راحتی و زار بزنی، ناله کنی، حرف، فریاد بزنی، سکوت کنی. شیربرنج درست کرده‌ام. داریم. سمنو هم از همدان رسیده برایمان. نمی‌دانم با شیرینی سازگاری یا نه. چای و میوه یا چیپس و تخمه؟ از گرمای بیرون شکایت داری؟ شربت؟ درختها، خیابان و شهر را پشت پنجره‌های این اتاق پنهان کرده. صدای کولر هست. ادیب آواز می‌خواند. چراغ را هنوز روشن نکرده‌ام؛ نور کم مثل من برایت کافی هست؟

+ پیامها ۸:٠۳ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤

این روزها هوا را به داغی شناخته‌اند. در خیابانهای آلودهٔ مرکزی، تیغ آفتاب مماس بر مغز سر، آسفالت کفش و پا را می‌بلعد. بر من انگار نه انگار. می‌دانی که گرما بر من کارگر نیست. سرما بر من بیشتر کارگر است. چه خوب که یادت هست قبلا برعکس بود. قبل‌تر‌ها خیلی‌چیزها جور دیگری بود. حالا برخی ۱۸۰ درجه عوض شده و آنها هم که ظاهراً عوض نشده، ثابت نبوده؛ پس از چرخشی ۳۶۰ درجه‌ای به من بازگشته است.

+ پیامها ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤

یک روشی را از روانشناس رادیو یاد گرفتم چندسال پیش برای بالابردن تمرکز که من برای بازیابی تمرکز به‌کار می‌برم؛ چون در من تمرکز گم در ته چاه ظلمات است. روش کار: شبها قبل از خواب یک شمارندهٔ بالارونده را تصور کن که از صفر شروع می‌کند به شمردن. باید توی ذهن اعداد را دید و همراه هر عدد یک نفس عمیق کشید. برو ببین به چند می‌رسی؛ ۳۰، ۴۰، ۶۰. اوایل یک دم و بازدم می‌شمردم و خلاص و کل امور به اوهام سپرده می‌شد، خواب هم که فراری. بعدتر، بعد از سه چهار شماره رشته از دست درمی‌رفت؛ باز به صفر می‌نشاندمش و از نو. چندوقتی است ولش کرده‌ام اما می‌خواهم باز از صفر شروع کنم. خیلی بالا نمی‌پرم؛ ۱۰ را ببینم و یک ۲۰ و هزار آفرین و سه ستاره بچسبانم روی دفتر پیشانیم و جایزه‌ام هم خواب.

+ پیامها ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤

برگشتن دیگران برایم، شاید از وقت مرگ‌دیدن، محال شده بود. همهٔ رفتن‌ها دیگر با مرگ پهلو می‌زد. هرکه می‌رفت برایش عزا می‌گرفتم. رفتن، میل به مطلق‌رفتنی را که تازگی در آدمیان پیدا شده، بارها چشیده‌ام و به‌خاطر همین وقتی هنوز کسی سررشته را خلاص نکرده ولی پیداست شل کرده، دیگر من دست‌وپازنان با چنگ و دندانی قدیمی و دوران‌گذشته نمی‌خواهم نگهش دارم؛ در ذهنم روی اسمش با ماژیک سیاه خط می‌کشم که فلانی هم ما را وسط بیابان گذاشت و رفت که رفت که برنگردد. تشنه‌لب و حتی بی‌سراب. چشم‌به‌راهی هم که بر پیشانی ماست. چه تشنه‌ای؟ تشنه‌ای که جرعه‌ای چشیده و هلاک‌تر از تشنهٔ ناچشیده است. زمانی که وایت‌برد جای تخته‌های سیاه مدرسهٔ راهنمایی ما را گرفت، گاهی موقع پاک‌کردن تخته معلوم می‌شد شاگردی که پای تخته بوده، تخته را با ماژیک مخصوص وایت‌برد سیاه نکرده؛ تخته تمیز نمی‌شد و برای پاک‌کردن نوشته‌ها از آبدارخانه الکل می‌آوردند. حالا اگر شلوغش نکنم و ندیده‌بازی درنیاورم و نگویم شوق مرده در من را زنده کرده اما به‌سادگی حلاّل آن سیاهی ثابت شده این برگشتن؛ پیداست که دارد از روی اسامی مغزم خطهای ماژیکی را پاک می‌کند حتی اگر دیگران تا ابد از من رفته باشند.

+ پیامها ٥:٤٥ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤

نوشتی. می‌نویسم:

گاهی آنچه را در ذهنم بوده، تو نوشته‌ای. نگفته‌ام. گفته‌ایم؟! همزمانی‌های زیادی بوده در من با تو. از همین است که وقتی ایستاده‌ام زیر دوش و به حوضچهٔ سرخی که از زیر پایم راه‌آب را می‌جوید و می‌رود نگاه می‌کنم، حس می‌کنم تو هم آنجا شاهد شبیه همین تصویر باید باشی. پس بعید نیست همان‌زمان افتادن مایع دستشویی، من از صدای به‌هم‌خوردن دری آشفته شده باشم یا کم‌دور نیست وضعیتم در شنیدن صدای بوق ماشین همان باشد و در خنده و عربده‌های شبانه همان و اتفاق... که بسیاری افتاده.
سرت را درد نیاورم. ببوسمت و بیتی بیدل بخوانمت و بگذریم:

«اضطراب دل ز هر مویم چکیدن می‌کشد
چون رگ ابر بهارم نشتری در کار نیست»

+ پیامها ۸:٤۱ ‎ق.ظ
یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤

اگر ملافه‌ای خیس را از تشت بیرون بکشیم و بچلانیم و بچلانیم و وقتی روی بند پهن می‌کنیم، قطره‌ای آب از آن بچکد؛ آن یک‌قطره همان‌چیزی است که وبلاگ‌نویس از آن حجم آب رخت زندگیش در وبلاگش می‌نویسد. تشبیه در تشتم در سطح به‌سر می‌برد؟ می‌دانم ولی مغزم برای مثال بهتری نمی‌کشد. غرض؛ همگان سفرهٔ دلشان و برنامهٔ سفر به ماهشان و کارنامهٔ اعمالشان و ریز نامهٔ عاشقانه‌شان و زیرفهرستهای کار و زندگیشان را در وبلاگ نمی‌نویسند. پس گاهی در زندگی وبلاگ‌نویسان از آخرین نوشته، که ازقضا پست خندانی هم بوده، تا پست بعدی می‌شود هزار نهر پرغم و گریه جاری شده باشد و درنهایت یک‌قطره‌اش هم در وبلاگ نچکد شاید. آنکه پیوسته غم‌انگیز می‌نویسد نه تنها خندیدن بلکه خنداندن هم بلد باشد بعید نیست. پس کسی‌که از عشق نمی‌نویسد نه‌یعنی عاشق نیست، او که از تنهایی نمی‌نویسد نه‌یعنی تنها نیست و آنکه از هرچیزی نمی‌نویسد نه یعنی هیچ‌چیزی، و جمع‌بندی کنم؛ آنکه از دماغ و دهنش نمی‌نویسد نه‌یعنی دماغ و دهن ندارد. معلوم نیست و ثابت هم نشده که وبلاگ‌نویس از کدام اتفاقها یا از کدام نزدیکان یا کدام دوران یا از کدام لحظه‌ها می‌نویسد. می‌دانستی؟! می‌دانستی هم ملالی نیست؛ قطره‌ای میلش کشیده و بی‌دلیل چکیده.

+ پیامها ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ
شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤

«تشویش انتظار قیامت قیامت است»

:: بیدل

+ پیامها ٩:٠٩ ‎ب.ظ
جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤

روبه‌روی او، پشت‌به‌ساعت نشسته بودم و زمان دستم نبود. راه ماه و خورشید هم که به زیر زمین بسته است. ایستگاه من بودیم. داشت صدای رسیدن قطار او می‌آمد. در حد از دست رفتن هفت-هشت قطار، خداحافظی کرده بودیم. داشت صدای رسیدن قطار او می‌آمد و باز غالب صدای گفتگوی ما بود.

- تو اشتباه منو نکن.
+ از چهلم ندیده بودمت.

+ پیامها ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٤

خوش به سعادت ما که در این فروشگاه زنجیره‌ای نزدیکمان ترانه‌های عارف و ابی پخش می‌شود. من قفسه‌هایش را از بر شده‌ام. چشم‌بسته رهایم کنند می‌روم پودر و شیر و گوشت برمی‌دارم. عارف می‌خواند و من روبروی قفسهٔ دستمال‌کاغذیها چشم‌بسته چمباتمه‌زده زبان‌بسته گریه می‌کردم. از فروشگاه برگشتم که نامه‌ات را دیدم و خریدها را چیده و نچیده مشتاقم جواب نامه بدهم.

روشنا، لوییز
مرحبا که تو زبانهای زیادی بلدی و می‌توانی اصل کلمات کتابها را بخوانی و بدانی. بنده روزگاری است که دیگر از درک آنچه اطرافیانم به همین زبان مادری می‌گویند نیز عاجزم. زمانی برای معشوقی فرضی گفته بودم «به هیچ زبان زندهٔ دنیا مسلط نیستم؛ همین که حرف چشمهایت را بخوانم برای زندگانیم، برای هردو جهانم کافیست.» کاش عشق به‌واقع بیاید و جملات رقیق به من برگردد. می‌خواهم به من نخندی و بین خودمان بماند؛ من خام هنوز به عشق امیدوارم.

اما آرزویت... من که تاب تحمل تحقق آرزویت را ندارم، فقط می‌توانم در آرزوی سیلی زلزله‌ای باشم که در دم لطفش شامل حال همه‌مان بشود. بی‌بازمانده، بدون باری برای بازمانده، برمان دارد.

همانطور که قصد هضم وقایع را بی‌حرف و به‌تنهایی دارم، در این وبلاگ محقر نیز آهنگ سکوت کرده بودم. حالا حس می‌کنم به‌روشی سنتی تخم کفتر و بلدرچین خوراندیم با نامه‌های خواندنیت. دست‌کم اینجا زبان باز کرده‌ام.

خموش: تلما

*بیدل

+ پیامها ٩:٠۱ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤

بهشت هم ناچیز است وقتی برزخ را...

لوییز
تلاش می‌کنم طعم آسودگی را به خاطر آورم تا به خاطرت بیاورم. دستم رسید به اوایل تابستانهای دبستان؛ به‌گمانم آسودگی خسیس همانجا طعمش را به ما چشاند و بساط از ما برچید. برای من آسودگی طعم زردآلوهای نرسیدهٔ باغچه را دارد.

نمی‌خواهم با ناله در نامه‌ها آزرده‌ات کنم، مخصوصاً که نوشته‌ای خوش‌احوال نیستی. کاش ساطورت را امانتم می‌دادی، به دشت می‌شدم و سر می‌بریدم؛ با دسته‌ای از گلهای خودرو به دیدنت می‌آمدم، درحالی‌که پرده‌ها را کنار می‌زدم و پنجره‌ها را باز می‌کردم، تو شعر نو می‌خواندی و هوا تازه می‌شد. آنوقت شاید دست و دل آسودگی باز می‌شد و به شمایل عطر گل و دشت به ما بازمی‌گشت.

...وگرنه که من هنوز به آن پرتگاه آخر امید دارم.

نگرانت: تلما

+ پیامها ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤

جهنم، عددی نیست وقتی برزخ را تجربه کرده باشی.

لوئیز عزیز
جهان، نفست تنگ شده؟ دست بر دهانت نهاده‌ای؟ ماشینت را بردار، بیا دنبالم، با هم برویم. چند چمدان رخت و اسباب ندارم. یک‌لا لباس و یک‌تن لاغر و هیچ. اسلحه ندارم تا به‌حق برایم دخل کسی را بیاوری یا وقت نیاز دخلی را برایت خالی کنم اما پایش بیفتد، دل خونْ سر را نترس و دست خالی را سلاح می‌سازد. بیا با هم برویم به هوای ییلاق. پشتم به خنده‌های گیرای تو گرم است. من تا آخرش رفیقانه همراه تو هستم. به هوای ییلاق... تا آخرش؛ تا ته آن پرتگاه.

بی‌نفس، دست از دهانم برداشتم تا بر سر بازار بگویم به‌جان نزدیک توام و عزیزت می‌دارم.

منتظرت به‌تمامی: تلما

+ پیامها ٧:٠٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٤

+ پیامبری هست که معجزه‌اش برگرداندن بابای آدم باشد؟

- پیامبری هست که معجزه‌اش برگرداندن مامان آدم باشد؟

صبحها که بیدار می‌شوم گاهی می‌دانم مامان نیست ولی گاهی مطمئنم مامان هست؛ سپاسگزار می‌شوم بابت بهشتی که درش هستم، که آن تصادف و هزارسال بعدش تا امروز همه‌اش خواب یک‌شب بوده. نیازی نیست بروم ببینم چون یقین دارم مامان روی صندلی همیشگی نشسته، عینک را تل موهایش کرده و دارد جدول روزنامهٔ صبح را حل می‌کند. بیدارم. واقعاً بیدارم. بعد که بیدارتر می‌شوم، اینطور نیست که کم‌کم حالیم شود، ناگهان یک انفجار رخ می‌دهد، آگاه می‌شوم و همهٔ دنیا به تمام‌معنی روی سرم خراب می‌شود. از احوالات و روزهای تلخ و همیشه‌تازهٔ فقدان نخواسته‌ام اینجا بگویم، اما تو که می‌دانی روزهایی که اینطور شروع می‌شود، که کم هم نیست، قطعاْ جز جهنم نیست.

+ پیامها ٢:٠٠ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::