Home  Feed  Email
دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤

گز که روی سر ما جا دارد... ولی چای با قند. قند نیست؟ احترام گز سر جایش؛ تلخ‌تلخ.

+ پیامها ٧:٢٧ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤

حرف مفت هم مشتریهای خودش را دارد؛ فراوان، گران.

+ پیامها ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٤

از همیشه به استخوانهایم نزدیک‌ترم، از همیشه از همهٔ جهان دورتر. باورکن فقط شکستهای عشقی عاطفی آدمی را به این حال نمی‌کشاند. اینکه ایشان پاشده رفته آن‌سر دنیا و یک‌ماه است بنده ویلان سیلان شده‌ام هم می‌تواند دلیلی باشد. شاعر کولی‌تر از باباطاهر کی؟! «سه درد آمو به‌جانم هرسه یکبار/ غریبی و اسیری و غم یار/ غریبی و اسیری چاره دیره/ غم یار و غم یار و غم یار» همین دوبیتی هی می‌چرخد توی ذهنم و می‌ریزد توی دهنم، بدم هم نمی‌آید درضمنش دستم را بدبختانه بکوبم توی سرم. البته غم من غم بی‌چارهٔ یار نیست ولی این هم برای خودش غم بی‌چارهٔ بزرگ دیگری است. وقتی غر می‌زنیم یعنی قضیه خیلی جدی نیست؟ جدی هست اما آدمیزاد دستش به جایی بند نیست و چون در زندگی سخت‌تر از اینها را گذرانده، حس می‌کند سایر رخدادهای بد و غم‌انگیز زندگی به شوخی آلوده است مثل غریبی، اسیری و -به مویه‌ات در غم یار قسم باباطاهر- حتی مثل غم یار.

+ پیامها ٢:٠٠ ‎ب.ظ
جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤

«می‌بخشی؟» آدم جواب می‌دهد آره و همان‌زمان واقعاً می‌بخشد. اما بعدش ذهن بارها دادگاه برپا می‌کند و متعجب می‌شود که چطور از طرفْ گذشته، رشتهٔ نارواهایی را که در حقش شده، ردیف می‌کند، و سرآخر به‌جای او باز می‌پرسد «می‌بخشی؟» آدم جواب می‌دهد نه. کسی هم که گذشته و بخشیده که خودش و دگری را مسخره و ملعبه نکرده؛ برنمی‌گردد که بخشیدنش را پس بگیرد. این فقط یک روند ذهنی شخصی تحلیل‌برنده است؛ آنکه بخشیده، آنکه را بخشیده درگیر نمی‌کند. بخشیده‌جانِ هر ماجرایی! اگر از ستمت آگاهی، گاهی بازگرد و بازخواه ببخشدت، یا دست‌کم یکبار دیگر برگرد و زمان فعل پرسشت را عوض کن و بگو «بخشیدی؟»

+ پیامها ۳:٥۱ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤

شهود توی حمام عصر به سراغم آمد. یک غسل به خیلی نیتها کردم و می‌خواهم فردا روزه بگیرم. بله؛ مذهبی نیستم و با این کار قصد برگشتن به چیزی یا گریختن از چیزی را ندارم. اینکه تصمیم را با روزه می‌خواهم شروع کنم به همان شهود شخصی برمی‌گردد. چرا شهود شخصی را علنی می‌نویسم؟ چون چاردیواری اختیاری. این اولش است. شاید وسط راه یا از حاصلش اصلاً نخواهم بنویسم که باز هم بله؛ مختارم. حالا شاید هم تو مسخره کنی، خیال شوخی کنی یا شاید هم خیلی جدی بگیری و خیال تحول کنی که در هر دو صورت ناکامی. به‌هرحال فردا، بیست و نهم رمضان را قصد کرده‌ام روزه بگیرم حتی اگر تا پیش از غروب فردا، پریود تصمیم به وقوع به‌وقت بگیرد و بزند توی سرم که حسنی از هرنظر جمعه به مکتب رفته و نگذارد. به عادت روزهای آشفتگی گذشته نیز یکی نیت غسل صبر، آموخته از مادرم.

+ پیامها ٧:۳٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤

وقتی درباره‌اش حرفی زده نمی‌شود به این معنی نیست که فراموش شده. وقتی درباره‌اش بیش از حد حرف زده می‌شود هم نشانهٔ اهمیتی که دارد نیست. کلاً ما با دل آدمیزاد، ذهن آدمیزاد و حقایقی پنهان از آدمیزاد طرفیم. اگر یک نکتهٔ مفید در کتابهای دینی مدرسه بود همان که «ندیدن دلیل بر نبودن نیست.»
لابلای زندگی: نگفتن دلیل بر نبودن نیست. نبودن دلیل بر نخواستن نیست. نخواستن دلیل بر نخواستن نیست.

+ پیامها ۸:٠۱ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤

هیچ‌جا فرمولی برای محاسبه‌اش وجود ندارد، محاسبات خطا دارد. چی؟ اینکه حواست باشد. به چی؟ به نیاز خانه‌زندگی؛ به اینکه جوری مایحتاج خانه را فراهم کنی که بتوانی بعد از آخرین برگهٔ دستمال‌کاغذی، رول یا بستهٔ جدید را رو کنی، یا آنقدری حبوبات داشته باشی که کرم نگذارد و اگر هم کسی ناگهان هوس آش و آبگوشت کرد، بتوانی سرصبح بار بگذاری. ماده و میوه‌ای در یخچال کپک نزند و نگندد و از طرفی همیشه خیار و گوجه‌فرنگی تازه برای سالاد داشته باشی، و فریزر پُر کوچکت جا برای بستنی سرزده داشته باشد. بیشتر نمی‌گویم. حواست جمع همهٔ اینها باشد و از آن طرف به کار و زندگی و مسئولیتهایت هم برسی؛ متأهلی، شاغلی، و اگر مجردی یک زندگی مجردی ولنگارانهٔ بی‌نظم نه، یک زندگی مجردی تر و تمیز. زن و مرد هم ندارد. خلاصه... هیچ‌جا فرمول و جدولی برای محاسبه‌اش نیست. شاید در تخمین یک‌حدی وراثت به دادت برسد ولی بیشتر و اصلش تجربه است و تجربه و تجربه.

+ پیامها ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٤

آردها را بیخته و الکها را آویخته‌ام؛ از هرنظر، در هرمورد. حتی خط‌ونشان‌کشیدن هم بساطش را از ما جمع می‌کند. این‌بار برای انتظارم زمان گذاشتم؛ گفتم یک‌هفته مهلت می‌دهم. اگر جواب آمد؛ سرمهٔ چشم، نیامد؛ ره خود گیرم. امروز روز چهارم بود. خواستم بروم سمت خط‌ونشان و یادآوری زمان مانده که زودتر دیدم جواب آمده. چه جوابی؟ چه اهمیتی دارد! ضرب‌المثل خلاصی، ضرب‌المثل روز، ضرب‌المثل زندگانی؛ یا رومی روم یا زنگی زنگ. قسم به بهشت و جهنمِ روشن همین ضرب‌المثل که برزخْ بدترین است؛ از هرنظر، در هرمورد.

+ پیامها ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٤

سپیده مشکی- بی‌واژه گفتگو

سپیده مشکی، درست و نیالوده سه‌تار می‌نوازد. دو دقیقه مهمانش شویم، ببینیم و بشنویم و آرام بگیریم.

+ عکس از کاور آلبوم «بی‌واژه گفتگو»، ویدئو از دهلچی

+ پیامها ۳:٠٠ ‎ب.ظ
شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤
+ پیامها ٩:٥٤ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٤

«به افسون دنائت غافلی از ننگ پامالی/ به پستی متهم هرگز نمی‌داند زمین خود را»

:: بیدل 

+ پیامها ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ۸ تیر ۱۳٩٤

پشت تلفن می‌پرسد خبری نیست؟
جواب می‌دهم خبری نیست.

در رفاقت، خبرها بی‌پرسیدن گفته می‌شود. من از فاصله متنفرم. او اینجا مسواک دارد، لیف دارد، رختخوابی به اسمش هست. فاصله دوستی را برایم دشمنی نمی‌کند ولی یک بلایی سرش می‌آورد. زمانی حفظ ظاهر بلد بودم که دیگر عرب و گ چ پ ژ. مال اوست؛ لیف و مسواکش را جمع کرده‌ام اگر آمد ببرد یا بیندازد دور. حوصلهٔ حرف‌زدن و از خودمان گفتن ندارم برایش. جواب می‌دهم خبری نیست. جوابم دورترمان می‌کند؟ حالا برایش اهمیتی ندارد؛ برای چی دست‌وپا بزنم؟

- دختر جان! لیف و مسواکت را جمع کرده‌ام؛ مختاری، اما می‌دانی که رختخوابی به اسم تو هست اینجا.

+ پیامها ٩:۳۸ ‎ب.ظ
شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤

کسانی هم هستند که همیشه سردشان است. اینان بی‌پتو خوابشان نمی‌برد. در فصل سرد، پتو را رویشان می‌اندازند تا گرمشان شود و خوابشان ببرد. در فصل گرم، پتو را بغل می‌کنند تا گرمشان شود و خوابشان ببرد. کار دنیاست دیگر؛ به‌خیالشان در زندگی قرار بوده بی‌«تو»یی خوابشان نبرد، حالا شده‌اند از آنها که بی‌«پتو» خوابشان نمی‌برد. خب می‌بینی که؛ ظاهراً تفاوتش یک حرف است.

+ بالش

+ پیامها ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ
شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤
+ پیامها ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤

نه پای رفتن و نی جای برگشت...*

جگرخون!
من هم بیزار شده‌ام از این شهرم که نوروزهای کودکیم را در خود دارد و نوجوانی و جوانی و مرگم. از آن یکی شهرم هم بیزارم. شهر به بافت و برج و مجسمهٔ شاعر و مبارزش شناخته می‌شود؟! شهر را خلقیات مردمش می‌سازد، می‌شناساند. شهر شده شهر گربه‌ها، گربه‌صفتها؛ دور از جان سگهایی چون ما. به خودم باشد بی‌هیچ می‌گریزم به غریب‌گوشه‌ای در دل همین سرزمین که نه خاطره‌ای در کوچه‌هایش خفته باشد، نه عزیزی در خاکش. به خودم نیست؛ این است که دندان به جگر گذاشته‌ام، شاید کم‌کم بی‌حس شوم و باور کنم که سرزمین بهانه است و دل باید به‌سامان باشد.

بیدل!
روی پیشانی من نوشته منتظر. قیچی را هم نبردم سمت موهایم. روی همهٔ تارهایش نوشته منتظر. سرانگشتهایم هم نوشته منتظر؛ به گیسویت. می‌مانیم. من هم که پایم بند است اینجا حالاها. دلم هم، که می‌دانی، می‌رود برای دیدن رویت. بازآمدی، منتظرت را خبر کن.

زابه‌راه، چشم‌به‌راه: زرمان

*م.امید

+ پیامها ٦:٠٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤

گفتگویی دیدنی بود. دیدنی. می‌گفتم و کلمه‌ای گم می‌شد. برای پیدا کردنش خیره می‌شدم به زمین. انگار بدانم کلمه کجای کدام سنگ افتاده. کلمهٔ گم‌شدهٔ زمین‌خوردهٔ پیداشده را برمی‌داشتم و دست‌وپاشکسته جمله را بعد از سکوتی بیجا کامل می‌کردم. گفتم؛ گو. چشم او میان حرف، از نگاهم راه می‌کشید به دیوار. دنبال کلمه‌ای روی دیوار نبود. دیوار را می‌شکافت می‌رفت به جهانی دیگر به جستجوی راههای ممکن که امیدم را ناامید نکند. می‌یافت، نمی‌یافت... کامل‌کردن جمله برای او سخت‌تر بود.

+ پیامها ٢:٥٠ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::