Home  Feed  Email
یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤

دیدیش چطور می‌خندد، چطور لبخند می‌زند... حس می‌کنی آنچه از قلبش می‌جوشد، آنچه در چشمش همیشه هست، الان است که خنده‌اش را بدل به بندنیامدنی‌ترین گریه‌ها کند.

+ پیامها ٩:٠٩ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤

وقتی این‌موقع شب می‌پرسم امروز چندمه؟ یا امروز چندشنبه‌ست؟ اول سؤالم را با دستکاری زمان فعل درست می‌کند: امروز چندم بود؟ یا امروز چندشنبه بود؟ و بعد جواب که چهارشنبه بود، جواب که بیست‌وهفتم بود. تصحیحش را قبول ندارم و فکر می‌کنم هنوز امروز است یا هست حتی اگر یک گوشه بی‌حوصله افتاده باشم تا زودتر وقت خواب شود و بخوابم و زورم آمده باشد روزنامهٔ کنار دستم را برای خواندن تاریخ بردارم. خودش هم حقیقتاً قبول ندارد؛ می‌توانست از تکرار «امروز» -که تأکید می‌کند بر روزی که در آن هستیم- در تکرار سؤال خودداری کند و فقط بگوید: چندشنبه بود؟ یا چندم بود؟ چهارشنبه بود، بیست‌وهفتم بود. یا نه اصلاً به سؤال کاری نداشته باشد و زمان را به جواب تحمیل کند که چهارشنبه بود، بیست و هفتم بود. یا ساده‌تر: چهارشنبه، بیست‌وهفتم؛ عیسی به دین خود، موسی به دین خود. صلوات.

+ پیامها ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤

رمز و راز زندگی آدم زیر سر همان شعرهای نخستین است. با شعرهایی روبرو می‌شوی که به تو زودتر از موقع می‌فهماند که در شعر و در جهان، جز درخت آلبالو و گنجشکک و پیشی ملوس، موجود و مفهوم دیگری هست به نام عشق. عشق و وصال خالی نه؛ عشق و وصالی که تنگش فراق است. پریشانی و سرگردانی. زیر سر قصهٔ دخترای ننه‌دریا و پریای شاملوست با صدای زمان نامزدی مامان که نوار کاستش هنوز هست. زیر سر کوچهٔ مشیری است در گزیده اشعار شاعران معاصر کتابخانهٔ پدر با ورقهای کاهی شکستهٔ خوشبو که هنوز هست. حالا بی‌مناسبت، کوچه از پس تاریخ آمده شده ورد زبانم و هرطرف سر برمی‌گردانم «بی‌تو مهتاب‌شبی»؛ که به عمرم هم با تو مهتاب‌شبی در کوچه‌ای رخ نداده که حالا بخواهد بی‌تو، به یاد تو، رخ دهد ولی شعر مثل آب جوی میان کوچه در من جاری است در مناسبتهای دیگر زندگی. اهل شعر خواندن نبوده‌ای؟ خوشا خوشا خوشا به سعادتت!

- متن حتماً ایرادهایی دارد. اگر باز بخوانم، ویرایش نمی‌شود که پاک می‌شود.

+ پیامها ٥:۱٥ ‎ق.ظ
شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤

آدمها در گرماها، راه‌رفتنشان، برآیند دو‌قدم جلو، یک‌قدم عقب به نظر می‌رسد.

+ پیامها ٦:۳۱ ‎ق.ظ
شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤

شنبه‌ای که تا خانه نه پرواز کرده‌ام و نه خزیده‌ام. دختره را دیدی توی اتوبوس خط رسالت-صنعت آشکارا اشک می‌ریخت؟ من بودم.

نخوابیده‌ام هم.

کاش سفری که گفت، این‌همه زود، این‌قدر دور و دراز نمی‌بود.

+ پیامها ٦:٢٤ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤

«در سینه، بی‌خیالت، رقص نفس محال است»

:: بیدل

+ پیامها ۱:۳۸ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤

مهمان ماست تا سه‌شنبه. برایمان رنگ‌به‌رنگ دسر و مخلفاتی که به عمرمان نخورده‌ایم و عکسهایش را توی اینترنت دیده‌ایم درست کرده. صبورانه لازانیا پخته و ناهارخورده و نخورده پای ظرفشویی است. کنارش که می‌ایستم ظرفها را آب بکشم، محال است لحظه‌ای ساکت باشد. حرف می‌زند. آهنگهای شاد از موبایلش پخش می‌شود. از هر غذایی که درست می‌کند عکس می‌اندازد، از گلهای پارک، از قطاری که سوار شده بود. خواهرم می‌گوید آدم باورش نمی‌شود که این دختر یک بار خواسته خودش را از دنیا بردارد ببرد و نشده.

+ پیامها ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ
شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤

اگر ایشان راضی باشد و بگوید؛ بعدش تا خانه پرواز می‌کنم و اگر نه؛ تا خانه می‌خزم. ناهار مزه ندارد. چای نمی‌چسبد. اخم باز نمی‌شود. شلوغش کنم؟ زندگی زهر می‌شود. فقط باید بخوابم تا این احساس بگذرد. درونم باید آنقدر آباد باشد که چارکلمه به تعمیرم نپردازد و چارکلمهٔ نگفته به تعمیرم نیندازد. نیست آقاجان، آباد نیست و این نیازمندی غمگینم می‌کند اما فعلاً نه می‌توانم عمیق فکر کنم و نه می‌خواهم بهش بها بدهم.
امروز تا خانه پرواز کرده‌ام. عدس‌پلوی شاهانه‌ای خورده‌ام. خوابیده‌ام تا این احساس بماند. بروم برای چای و زندگی.

- برای من که اینگونه است؛ خواب خاصیتی شبیه خاکشیر دارد. می‌گذارد احساس بد دفع شود. می‌گذارد احساس خوب بماند.

+ پیامها ٥:٢٢ ‎ق.ظ
جمعه ۱٥ خرداد ۱۳٩٤

«با لالایی تو
بودنم را لبخند می‌زدم
در گهواره‌ای به بزرگی دنیا
اکنون تو رفته‌ای
و من نبودنم را می‌گریم
در دنیایی به کوچکی گهواره»

:: واهه آرمن

+ پیامها ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤

در خونِ هم باید بود.

+ پیامها ۳:٥٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤

مه خفه‌ام می‌کند. هرچند ممتاز است به اینکه هرکه از دورها بیاید، به قد و قامت تو، می‌شود خوش خیال کرد که خودت باشی. مه خسته‌ام کرده. یا رومی روم یا زنگی زنگ. چنگک را از آن بالا می‌اندازم، دیگران را از میان بخار متراکم سراب برمی‌دارم. عالم و آدم به قد و قامت تو اصلاً، هیچکدامشان که تو نبودی رنگ زندگی؛ زنگی رومی‌دل.

+ پیامها ٢:۳۱ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤

شده قصهٔ قدیمی زن وفادار و شوهر معتاد. این وفاداری ما، که افتخار و ارزش و از سر نیاز هم نیست، از کجاست پرشین‌بلاگ؟

* عنوانِ یکی از پستهای اخبار پرشین‌بلاگ

+ پیامها ٢:٠٥ ‎ب.ظ
جمعه ۸ خرداد ۱۳٩٤

آن قند ته دلت از کدام سرچشمه‌ای که در من نیست آب می‌خورد؟ زننده است برایم که امتحان شده باشم، حتی اگر سربلندتر از این‌حرفها بیرون آمده باشم.

+ پیامها ٩:٥۸ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤

یک. عزیزان بلاگفایی دلتنگم.

دو. اگر این وبلاگ بر بلاگفا سوار بود، عدوی مشکل‌دار شدن سرور سبب خیر شده بود و موفق شده بودم از این دوره، آن سه‌هفتهٔ طلایی را بسازم و عادت وبلاگ‌نویسی را ترک کنم. وبلاگ‌نویس درحالی اینها را می‌نویسد که در خرابی‌های پرشین‌بلاگ وبلاگ دیگری بنا می‌کند و سپس بازمی‌گردد به خانه و به آلونک موقتی آتش می‌زند. یک‌حرفی هم بزنیم ته این پست: آدمی باید بخواهد تا ترک کند، باید بخواهد تا بگذرد و بماند، بگذارد و برود، آدمیزاد باید بخواهد تا بمیرد و بمیراند.

+ پیامها ٥:٥٤ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤
+ پیامها ۳:٤۸ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤

این همه اسم تکراری بین نزدیکان؛ شانس که غیر من زهرا نداریم؟ اگر هزار زهرای دیگر هم بود اتفاقی نمی‌افتاد، همانطور که برای مریم‌های زیاد دوروبر نیفتاده؛ جز اینکه برای شناخته‌شدن باید گفت مریم خاله‌اینا، یا مریم فلانی و زهرای خالی منم. خب که چی؟ که هیچی. با هرگونه اسم فراوانی، در خلوت و بین خودمان که یکی ازمان بیشتر نیست. شاملو هم یک شعری دارد از نام کوچکش گفته؛ همان. باز هم این یک حدس است.

* از تصنیف «امشب شب مهتابه»؛ منسوب به شیدا

+ پیامها ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ
شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤

اتوبوس می‌افتد در بزرگراههایی که نمی‌شناسم. نشسته‌ام. چشم بسته‌ام که تنهادست مجاز و بی‌دردسر همیشهٔ زندگی، دست باد، بیاید سروقت زلف و گردنم به بازی. نمی‌شود؛ بیشتر دست کناری را حس می‌کنم که برای ورود به کیفش به پهلویم ناخودآگاه ضربه می‌زند. سعی می‌کنم حس نکنم... که نمی‌شود؛ تا کارش تمام شود. کارش یافتن موبایلش از توی کیف شلوغش است، موبایل: چون صدای هشدار پیغامش آمد، و شلوغ: زیرا ضربه‌های ناهماهنگی به پهلویم می‌خورد که یعنی گشتن همه‌جای کیف. ناخواسته من و باد را دقیقه‌ای نمی‌گذارد؛ هر کاری که دارد می‌کند، هشدارهایش همه صدادار است. منظوری ندارم؛ دیدی که در شرح گفتم «ناخودآگاه»، «ناخواسته».

خلاصه بوی درخت هم آمد و سعی کردم جریان باد را بیندازم در کلیسایی دورافتاده در دشتهای سبز فیلمها؛ هشدار پیامش طنین ناقوس کلیسا داشت.

+ پیامها ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ
شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤

بعضی جوری نام کوچک خالی آدمی را می‌گویند، تا به گوش برسد انگار هزار جان و انواع صفات نیکو در موج صدایشان به اسم می‌چسبد.
انسان باید آن جان و جادو در بیانش باشد؛ بلی. در صدا هم اگر باشد که فبهاالمراد:

رعد و برق
کوه نور
+ طلوع و غروب

+ پیامها ۱:٥۱ ‎ق.ظ
جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

«آنجا که زه کنند کمانهای امتیاز/ منظور این و آن نشدن هم نشانه‌ایست»

:: بیدل

+ پیامها ٢:٠٦ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::