Home  Feed  Email
چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤

- من‌یکی که دلم می‌رود.
میانه‌ات با «جان جوانی» ابی چطور است؟ فراتر از سبک و سلیقه، اصلاً فراتر از همه‌چیز، رازها می‌گوید پاسخ آدمیان.

* از «جان جوانی»؛ افشین مقدم، علیرضا افکاری، ابی

+ پیامها ٧:۳٦ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤

آمده. یعنی برگشته. دستی به سر و روی خانه‌اش کشیده. ‌به‌دردنخورها را ریخته دور. عقب رفته و با وسواس تابلوهای روی دیوار را صاف و بعضی را جابجا کرده؛ تنها بوده. به آرامی به کارها رسیده. عجله‌ای نداشته هیچ‌وقت؛ از زمینیان خورده، کنار کشیده و تنها با زمان به صلح رسیده. گاهی میان رفت‌وروب، رفته کنار پنجره و از درون اشک ریخته. آخرسر هم گردگیری کرده. دوش گرفته. موسیقی ملایمی گذاشته. با یک لیوان چای نشسته روی صندلی.

گاهی که همراه آهنگ ضربه‌ای روی دستهٔ صندلی می‌زند، عطری از دستهایش بلند می‌شود؛ با وجود موسیقی باز هم زیادی ساکت است. سکوت را بشکن. شکسته را تعمیر کن؛ باید بروی سراغ قفسه. سکوت را بشکن. بشنو. باید بروی سراغ قفسه؛ قفسهٔ سینه‌اش.

از بقچه چمدانی که همراهش آورده شروع کن. به عطر برس.

+ زن حیاتش

*چارلز بوکوفسکی

+ پیامها ٦:٢۱ ‎ب.ظ
جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤

از خوشی، آنچه را از بعضی به مشام می‌رسد، نمی‌شود گفت بو، لطیف‌تر؛ رایحه شاید.

* از ترانهٔ «هرچی بخوای»؛ مهین آبادانی، حبیب، لیلا فروهر

+ پیامها ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٤

دستش موقع گرفتن بعضی عکسهای آنالوگ لرزیده. بی‌برگشت. بی‌تکرار. مثلاً همان عکسی که ما روی نیمکت پارک برگشتیم سمت دوربین، من شال سرمه‌ای سرم است، دیگری شال قرمز و پت و پهن خندیدم. از یک‌وقتی به بعد فهمیدم لبخند کمرنگ در عکس به درد نمی‌خورد؛ اگر بخواهی بعد یادت بیاید و مشاهده کنی که شاد بوده‌ای، باید دهان را مثل واقعیتِ همان‌دم باز کنی به خندهٔ آنچنانی. باورت می‌شود که شاد بوده‌ای؟ دستت موقع گرفتن بعضی عکسهای آنالوگ لرزیده؛ از خنده.

+ پیامها ٩:۱٢ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٤
+ پیامها ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٤

Ting-Ting: Why is the world so different from what we thought it was? Now that you're awake and see it again... has it changed at all? Now I've closed my eyes... the world I see... is so beautiful.

می‌خواهم طغیان کنی. برداری بریزی بپاشی و به یاد آوری. اسم و نسبت تک‌تک ما را با خودت باز به یاد آوری و از نوه‌ات سراغ دخترت را بگیری. من آن نوه‌ام و دخترت در قطعهٔ ۳۱۰ آرمیده و نمی‌دانی؛ باید بخواهم طغیان کنی؟

+ فیلم

+ پیامها ۳:٤٧ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤

در «چای می‌خوری؟» غریبگی هست.

+ پیامها ۸:۱۸ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤

وقتی همزمان هدفون -موسیقی- توی گوشم است و کتاب روبرویم باز، یعنی به یکی از این دو دارم نمی‌پردازم یا به هردویشان.

+ پیامها ۸:٠٦ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤

او کیسهٔ قرصها را برد ریخت توی چاه مستراح و آرامش را با ذره‌ای روشنی مانده در عمق جان گودبرداری‌شده‌اش پی ریخت، نه با آن قرصهای نابودگر. مرد باش به‌مجاز؛ او باش به‌حقیقت.

+ پیامها ٥:٠۸ ‎ق.ظ
شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤

بر ساحل ولگا
می‌گذارم گریه کنم

 

+ کرجی‌کشان ولگا یکی از آثار نگارخانه‌ای به وسعت یک شهر
+ ترانهٔ قایقرانان رود ولگا، برای اهالی

+ پیامها ٢:٥٧ ‎ب.ظ
جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٤

برای محمد:

همیشه، مخصوصاً با دستهای خالی، توی آستین آدمی پر از معجزه باشد، شاهکار نیست؟ مثلاً در سیاه‌ترین روزها بی‌تلاش بتواند هوا و صداهای آلوده را بشکافد و آواز پرنده‌ای را بر درخت خیابان شکار کند. به توی باغ نبودنش چه کار داری؛ کسی که قدر هر نفسی را که می‌کشد بداند، دلش دیباچهٔ گلستان نیست؟

+ پیامها ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٤

داییم تو باغچهٔ شاهرود برای خواب بعدازظهرش هم رختخواب پهن می‌کرد. بنده فقط همین دماغ بزرگ را که از این سمت به ارث نبرده‌ام. بهارها خواب من را فرامی‌گیرد، دربرمی‌گیرد.

+ پیامها ٢:٠٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤

«مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا»

::سپهری

+ پیامها ۱:٥٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤

- یابو جان، هنر تو چیست؟
+ ذاتاً یابو بودن.

+ پیامها ۱:٥٩ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤

یک زیرسیگاری چینی گل‌میخکی داریم؛ گذاشتیمش روی کابینت که وقتی برای روشن‌کردن گاز کبریت می‌کشیم، چوب سوخته را بیندازیم تویش. چون اگر طبق عادت از کنار گاز چوب‌کبریت را پرت کنیم سمت ظرفشویی، درست توی سبد کوچک آشغال نمی‌افتد و می‌افتد توی سینک و اگر صافی کنار رفته باشد، چوب‌کبریت می‌رود توی لوله‌ها و راه‌آب می‌گیرد. باری؛ ایستاده‌ام کنار گاز و همان شعله‌ای را می‌خواهم که فندکش خراب است و همچنین روشن‌ماندنش بگیرنگیر دارد. یک کبریت. دو کبریت. سه کبریت. سر صبر برو، برو، برو. جعبه را خالی کردم و زیرسیگاری را پر. زمانی را که پای اجاق صرف کردم برای راه‌انداختن شعله بیشتر از زمان مورد نیاز نابلدی برای برافروختن آتشی با هیزم نمدار در کوهستان شد. بعد هم آفتاب دست‌ودلباز صبح جان می‌دهد برای برداشتن محوترین تارهای زیادی ابرو؛ دست به موچین شدم و زمان رفت و رفت و رفت. به بیخودترینها می‌پردازم، دقیقاً همان‌وقتهایی که عجله دارم. انگار نخواهم زمان به بازی بگیردم. بیشتر انگار بخواهم لج کنم.

+ پیامها ۱:۱۸ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤

Sandra: I wish that was me.
Manu: Who?
Sandra: That bird singing...


حتی هوا و آفتاب بر پوستش را هم حس می‌کنم. گفتن درباره‌اش بی‌فایده است.

+فیلم

+ پیامها ٩:٤۳ ‎ب.ظ
دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤

سه نفریم. روی نیمکت پارکی در خیابان دانشجوی مشهد نشستیم. آفتاب ظهر. واکمن داریم و درحالی‌که آدامس اولیپس نعنایی می‌جویم، فرامرز اصلانی و امیر آرام و سیاوش قمیشی گوش می‌دهیم. واکمن مرغوبی است که برادر یکیمان قاچاقی از زاهدان آورده؛ سورمه‌ای است و باتری آدامسی می‌خورد. حدوداً هفده سال داریم و صورتهایی پر از جوش. به عینک دودی برای تیپ‌زدن بسنده کرده‌ایم و فقط یکیمان بر لبهایی که پشتش سبیلی قرار دارد، ماتیک زده؛ منتظر دوست‌پسر اوییم.

+ پیامها ۱:٥٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤

این ماه بچه‌ای می‌زایم هم‌قد خودم، قد خودم خونی؛ گلویش لختهٔ راز، دلش هزارپارهٔ سرخ،‌ اشکش خوناب، رگهای معلوم زیر جلد دستش پر از خونِ جَلد چشم‌به‌راهت هنوز. بچهٔ این ماه را با تمام درد و دیرآمدنش سر می‌برم پیش پای دمی شرار امیدی در کوران زمان. چاره‌ای نیست؛ معصومیت قربانیش می‌کند. بگذار بیاید.

+ پیامها ۳:٤٧ ‎ب.ظ
شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٤

در حرف که حتی شُهرگان به دروغگویی هم صادقند. باید از چشمها حقیقت را جست و خواند. مثل صداقت و نمناکی چشمهای والتر در برابر مونا پس از شرابی و تماشای شبح اپرا از پس شیشه‌های عینک تازه.
گاهی حتی چشمها نگاه‌کردن هم ندارد؛ دل دستگیرش می‌شود.

*فرامرز اصلانی

+ پیامها ۳:۳٧ ‎ب.ظ
جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤

«یک دل روشن چراغ هفت کشور داشته است»

:: بیدل

+ پیامها ۱:۱٦ ‎ب.ظ
جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤

خیابان اسرار.

+ پیامها ۱:٠۸ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤

مثلاً خود من؛ میانه‌ام با دارچین شکرآب بود از کودکی.

اندازهٔ یک‌بند انگشت چوب دارچین که بیندازی توی قوری چای؛ میان آدمی با دارچین، با خودش و با جهانیان صلح برقرار می‌شود. بعد بعید نیست مزهٔ آدامس همیشگیش هم به دارچینی میل کند.

+ پیامها ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::