Home  Feed  Email
پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٤

خوردن چای با شکلات کاکائویی، خیانت به هردو است.

+ پیامها ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٤

...نگفته و نهفته هم البته زیاد هست؛ از تو ناگفته و ناپیدا نه، نشاید. اگر کمی دل داده بودی، یک ارزن راز نمی‌ماند در این دل. دیر هم که می‌شود، نه اینکه آدمی بخواهد ناز و ننربازی کند؛ دیگر زبان و توان گفتن پر می‌کشد. شاید بی‌ربط باشد؛ چه بخواهیم چه نخواهیم آنچه ما از پوست و استخوان و جان می‌گذرانیم، حادثه‌های زندگی ما، می‌شود خبر پشت تلفن و نشخوار عده‌ای دیگر اما من همیشه از آنها که «راستی! فلانی هم مرد و...» بیزار می‌مانم.

+ پیامها ٥:٢٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٤

خداحافظی را از سلام به تأخیرانداختن.

+ پیامها ۳:۳٠ ‎ب.ظ
شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٤

«دل گرفتهٔ بید‌ل نیافت جای شکفتن
مگر چو صبح ازین خاکدان برآید و خندد»

+ پیامها ۸:۱٤ ‎ب.ظ
شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٤

عاشق عید بودم، حالا بیزارم از عید؛ بیزار از هر خوشی بی‌او، ترسان از هر ناخوشی بی‌او.

حالا سه‌هفته است سفارش ما بر مزارش جای گرفته و من ندیده‌ام آن سنگ را. انگار اولش می‌شد آن پلاک فلزی سیاه مختصر را برداشت پرت کرد کناری، یا بعدتر می‌شد دست انداخت زیر سنگ و سیمان کمی‌مفصل‌تر قبرستان و شکافت و شوخی را تمام کرد. اما حالا چی؟ واقعاً قضیه جدی است؟! جای او آن زیر و جای آن اسم بر سنگی سیاه است؟ من آن سنگ را ندیده‌ام اما سنگینی و تازگی و شوخی‌نبودنش را حس می‌کنم؛ سه‌هفته است انگار همان سنگ بر سینهٔ من هم قرار گرفته که این حالم است. عید هم که نزدیک است، بی‌او.

+ پیامها ٦:٥٤ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٤

سوئینی تاد!

آغوش تو اگر بود که هیچ، اما اشک هم نعمتی است.

+ پیامها ٢:٠٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٤

وقتی اشتباهی کرده و خودش دارد چاردستی می‌کوبد توی سر خودش؛ اگر با دست و زبان نوازشگر پیش نمی‌روی حتماً حتماً غلافش کن.

+ پیامها ۱:٥۳ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٤

این صبح‌ها پرنده‌ها بیشتر و مفهوم‌تر حرف می‌زنند.

+ پیامها ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ
جمعه ۱٤ اسفند ۱۳٩٤

من همه را باختم. از او که دوستم داشت کنار رفتم تا دیگری بردش. از او که دوستش داشتم کنار رفتم تا دیگری بردش. سرم باخته و برد سوئینی تاد است. دیگرانی هم سیاهی این لشکر بوده‌اند که هرکدام سهمی برده‌اند. هیچ گلایه‌ای نیست.

+ پیامها ۱:٤٠ ‎ب.ظ
جمعه ۱٤ اسفند ۱۳٩٤

به عقبی اعتقادم نیست، با دنیا هم میانه‌ای ندارم. به همین خاطر می‌گویم نترس؛ من همهٔ مسابقه‌ها را می‌بازم.

+ پیامها ۱:۳۱ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٤

نمی‌دانم ویژگی همهٔ مرگ‌هاست یا مرگ‌های ناگهانی یا مرگ‌های تصادفی که انگار موقتی است. منتظرم برگردد. صبح چشم باز کنم و برگشته باشد، زودتر خانه را تمیز کنم که می‌آید کاری نمانده باشد، عید بیاید و برود و برگردد. شاید هم زندگی ما بعد از رفتنش بیقرار و موقتی شده؛ مرغ سرکنده اسفند بر آتشیم. دو اسفند تمام شده، دو زمستان رفته، یک بهار دیگر دارد می‌آید و هیچ؛ مسافر ما از مرگ به خانه برنگشته است.

+ پیامها ٥:٠۳ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٤

راستش را نمی‌گویم. دروغش را هم نمی‌گویم. اصلاً هیچی نمی‌گویم. می‌گوید خب راستش را بگو. می‌گویم زنجیره است؛ اگر راستش را بگویم باید راست‌ترش را هم بگویم که زمان را و آدم‌هایی را برمی‌دارد می‌برد به گذشته‌ها و قصه‌ها، غم‌ها دارد و حسرت می‌سازد. دست‌کم اینطوری فقط دل و دست و دهان خودم به حقیقتی بسته است که دیگر با آن ساخته‌ام و دل دیگری آگاه و شاید هم خون نمی‌شود.

+ پیامها ٤:٥٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٤

در تنبورنوازی کردها مقامی هست به نام مقام مجنونی. فعلاً با همین اسم و ظاهر مست و خراب شویم تا جان آماده‌ای پیدا کنیم برای حقیقت و شنیدنش.

+ پیامها ۳:٠٠ ‎ب.ظ
شنبه ۸ اسفند ۱۳٩٤

حضرتش بعد از یک ماه، دو روز کم، پیغام داد. دست‌هایم لرزید؛ نه از دلشورهٔ آنکه بهشتی باشم یا جهنمی، از خوشحالی اینکه این یکی‌برزخ هم رفت به درک. نتوانستم بلافاصله زنگ بزنم؛ دستم که از بندها رها شد، یک لیوان آب خوردم، یک شارژ سنگین ایرانسل -محض محکم‌کاری و خاطرجمعی- گرفتم و زنگ زدم و رفتم به سایهٔ سدرةالمنتهی.

-آنقدر خبر بد و نشدن‌ها شنیده‌ام و دیده‌ام که خوشی را خیال می‌کنم شوخی است. تا یکی نخوابیدم و بیدار نشدم حالی‌ام نشد که جدی است.

+ پیامها ٦:٢٥ ‎ب.ظ
شنبه ۸ اسفند ۱۳٩٤

دیشب، همان دم خواب که ذهن ناگهان می‌رود روی دور تند مرور، قضیه را فهمیدم. ناراحت شدم، بغض کردم و خوابم برد. خواب آشفته دیدم و صبح صدایم از گریه‌ای که نکرده بودم درنمی‌آمد.

+ پیامها ٢:۱٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٤

رشتن؛ بریدن.

+ پیامها ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٤

بریدن؛ رَستن.

+ پیامها ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ
دوشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٤

جهان، جهانی است که بعد از ما برای زندگان ادامه دارد یا جهان، جهانی است که بعد از ما تمام می‌شود؟ جهان، جهانی است که بعد از ما برای ما تمام می‌شود و جهان، جهنمی است که بعد از ما برای عزیزانمان ادامه دارد. یادآوری دلگرم‌کننده نیست، دل‌سوزاننده هم نیست؛ یادآوریِ بهشتی که روزی بود و تمامش تمام شده شبیه حسرت نیست؛ آنقدر دور و غریب می‌نماید که انگار اصلاً نبوده. بهشتی که رانده شدی و بهشتی که وعده داده‌اند قصه است.

+ پیامها ٢:٢۸ ‎ب.ظ
دوشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٤

چقدر کوچه‌های خلوت بامدادی را

خیس گریه رفتم و در غم غروب بازآمدم ::سیدعلی صالحی

ساعت چهار بامداد سوم اسفند. نمی‌دانم چقدر به صبح، حسن راهی آن جادهٔ سرد شد ولی می‌دانم که دیگر برنمی‌گردد؛ پنج سال گذشته. مرگ‌های دیگری هم دیده‌ام. جاده بی‌برگشتِ بی‌برگشت است.

+ نوشته‌های باقی‌مانده از او

+ پیامها ۳:۳٠ ‎ق.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::