Home  Feed  Email
جمعه ۳٠ بهمن ۱۳٩٤

دبیرستان. لیلا عاشق آنتونیو باندراس بود. من عاشق جک نیکلسون. لیلا آهنگ فیلم دسپرادو را روی نوار ضبط کرده بود و توی مدرسه قاچاقی برایم آورده بود. سال‌ها بعد باندراس را گیتاربه‌دست در حال خواندن همان آهنگ در تیتراژ اول فیلم دیدم. من هم به‌سختی با پرینتری احتمالاً سوزنی، عکس هنرپیشه‌های محبوبمان را چاپ کرده بودم و لایهٔ زیری کلاسوری جاسازی کرده بودم و برده بودم برای لیلا. دیگر دوری افتاد.

+ عکس‌هایی که گلشیفته از فیلم جدیدش گذاشته، یادآوری کرد.

+ پیامها ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٤

در تصرّف آن اشک‌هایی که تا چشم بالا می‌آید و نمی‌ریزد. آن اشک‌ها چه بر سرش می‌آید؟ آن اشک‌ها چه بر سرمان می‌آورد؟

*حافظ

+ پیامها ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ
شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٤

سوئینی تاد!

آنجا هم شب می‌شود؟ آنجا هم میان راه، در و دیوار و دریچه هست؟ در فیلمی دیدم که زنی با شوق و به امیدی پرده را کنار زد و پشت پنجره هم دیوار آجری بود. نمی‌خواهم ذهن پریشانت را پریشان‌تر کنم ولی در این هفت‌خوان هزارتو باز به در بسته خورده‌ام. کاشکی برایم از پنجره‌ای بگویی که آن‌سمتش آسمان آسودهٔ صبح است.

+ پیامها ٥:٢٧ ‎ب.ظ
شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٤

+ انگار همهٔ آدم‌های دنیا یک عاشقانهٔ آرام را خوانده‌اند و به‌به و چه‌چه؛ پس عملا چرا همه این‌همه گرگ و ناراضی‌اند؟

محدثه: جایی می‌خوندم؛ خیلی از ماها شایستگی خوندن کتاب‌ها یا دیدن فیلم‌های عاشقانه رو نداریم.

میس راوی: یاد صفحه های اینستاگرام افتادم که چقدر مثلا خوشبختی در آنها موج میزند. من خودم فکر میکنم که ما داریم عقده های کهنه مان را اینطوری تخلیه و یا گاهی فراموش میکنیم.

+ پیامها ٥:٢٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٤

اینترنت خانه قطع است و چون باید برای شهلا تا ۱۲ ظهر فایل می‌فرستادم، یک بستهٔ اینترنتی یک‌روزهٔ ۲۰مگابایتی ۵۰۰تومانی از ایرانسل خریدم. ارزان‌ترین. البته قبلش شارژ گرفتم چون شارژم کم بود. بی‌پولی: حمید نعمت‌الله. تا قبل از ۱۲ ظهر فایل را فرستادم و تا الان که ۱۶:۴۹ است احساس میکنم باید تا بیت آخر ۲۰مگابایت را حلال کنم؛ هدفم از وبلاگ‌نویسی در این لحظه همین است. برای بیهوده نبودن این متن، سوالم را هم بپرسم. انگار همهٔ آدم‌های دنیا یک عاشقانهٔ آرام را خوانده‌اند و به‌به و چه‌چه؛ پس عملا چرا همه این‌همه گرگ و ناراضی‌اند؟

+ پیامها ٤:٥۱ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٤

دستی که زن نمی‌خواهد صبح مثل باری شب‌مانده و سنگین از روی سینه بردارد، آن تنهادست سبک امن که می‌خواهد محکم‌تر نگهش دارد؛ دستِ مرد زن را محکم‌تر نگه دارد تا بماند، زن دستِ مرد را محکم‌تر نگه دارد تا بماند.

*چارلز بوکوفسکی

+ پیامها ٢:٥٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٤
+ پیامها ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٤
+ پیامها ٩:٥۳ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٤

«ز بیتابی چراغ خلوت دل‌ کرده‌ام روشن»

:: بیدل

+ پیامها ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٤

«معطل‌گذاشتن» به معنی «در برزخ نگه‌داشتن» هم یکی از آن کارهای کثیف و مد روز است که ظاهراً این پستی قابل ماست‌مالی است. باشد؛ بوی گند عمدش چه؟ قابل چشم‌پوشی است؟! عادی همه می‌شود. یک‌سری جان از آدمی می‌گیرد. نگذارید بگذارندتان.

+ پیامها ٢:٥٢ ‎ب.ظ
جمعه ٩ بهمن ۱۳٩٤

لوئیز!

هوا سرد است. من دلتنگم. دیشب بی‌خواب و نگران اتوبوسی بودم که در جاده‌ای لغزنده به سمت تهران می‌آمد. صبح به‌سلامت رسید. همین کافیست و شرمنده‌ام که باز آمده‌ام بنویسم بی‌خوابم، بدخوابم، سرد است و دردِ زا دارم. منتظرم موتورخانه یاری کند و آب گرم شود تا دوش بگیرم. کلافه‌ام. کاشکی تو خوب باشی. موهایم سفید شده. کی زیارتت می‌کنم پس؟

دلتنگت: تلما

+ پیامها ۸:۱٤ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳٩٤

عزیزم!

بله؛ من هم زمانی گوشت نمی‌خوردم. اثرپذیر بودم. کلام نافذ صادق هدایت بر من اثر گذاشت. ذهن باز، توان مراعات و کمی هم عقل داشتم و چندسالی گوشت را بوسیدم و گذاشتم کنار. اما حوصلهٔ رعایت و مراعات از من پر کشید و رفت به قاف! قلب قلنبهٔ گوسفند را می‌بلعم که آهن فقیر این خون مجبور به سروسامانی برسد. یعنی دهانم آلوده است به آنچه که در آن مقام و مجلس نباید؛ وگرنه در کنارت به منبر گیاهخواری می‌رفتم و از منابع معتبر و البته از قدرت کلام آن مرحوم بهره می‌گرفتم تا یاری‌رسانت باشم. با تو مخالفتی ندارم اما اگر بخواهی وقتی یک پر گوشت به دهانی برسد، درجا اخ و پیف کنی، موافقتی هم نخواهم داشت. باشد که سلامت، صبور و منعطف باشی!

+ پیامها ۱:۳٥ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳٩٤

آدم‌هایی که دارند زندگی می‌کنند و می‌نالند و خودشان را به مردن زده‌اند هیچ هنری نمی‌کنند؛ مخصوصاً درمقایسه با آنها که مرده‌اند و جانب زندگی را نگه می‌دارند.

+ پیامها ٢:۳۳ ‎ب.ظ
دوشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٤

پسرک جلوی پل رسید. نه به خاطر خودش، اما باید رد می‌شد و با آن همه هراس شخصی نمی‌دانست چطور. رد شد؛ با فریاد و به دو از پل گذشت. بایدها برای من هم کاری‌تر است. اگر اولش پا روی خودم نگذارم، یقین دارم آخرش می‌گذارم.

- حرف ایثار نیست. حوصلهٔ‌ توضیح ندارم.

+ پیامها ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::