Home  Feed  Email
سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳٩٤

سوئینی تاد!

رسم زمانه است یا عاقلانه است که آدمیزاد چند پناه داشته باشد. من که می‌دانی؛ نه عقلم به‌جاست و نه زمانه‌ام؛ یک منم و یک خودت.

+ پیامها ٥:٥۸ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٤

مسیر پنج‌دقیقه‌ای خانه تا مترو مسیر مرگ است. مسیر مرگ و مسیر یادآوری است. گاهی یاد آدم نمی‌ماند که راه را دور کند و از کوچه‌ها برود. رسیدن و گذشتن از جایی که ماشین به مامان زد، خونی که تا چندوقت رنگش روی آسفالت مانده بود و ذره ذرهٔ باقی قضایا که دلش را ندارید و مثل همیشه فاکتور می‌گیرم. دیروز اولین بار بود در این یک‌سال‌وهفت ماه، که وقتی از همان‌جا رد شدم، یادآوری نشد. رفته بودم خانهٔ مادرجون و برگشته بودم. مادرجون لبهٔ تخت نشسته بود و به جاهایی توی هوا خیره می‌ماند و حرفی نمی‌زد، آخرش گفت بچه‌ها و مادرتو سلام برسون. بوسیدمش و گفتم چشم. شاید زیاده از حد درگیر همان سلامی بودم که باید می‌رساندم، درگیر ناکجاهایی توی هوا.

-بشود، دیر یا زود از این خانه می‌رویم. از این شهر شاید.

+ پیامها ٥:٤٧ ‎ب.ظ
شنبه ٢٦ دی ۱۳٩٤

سر بلند کردم و پلاک کوچه مفتاح بود.

+ پیامها ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٤

«مریض عشق تدبیر شفا را مرگ می‌داند»

:: بیدل

+ پیامها ٧:٤٦ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳٩٤

فیزیک را دوست داشتم ولی دنبالش نرفتم. هنوز هم صبح‌ها به ریخت قاشق چایخوری در چایی‌شیرین که نگاه می‌کنم قوانین شکست نور در ذهنم شفاف برق می‌زند. ذهنم پشت کنکور باز شده بود؛ حس می‌کردم که فقط و فقط منم در دنیا که فیزیک را می‌فهمم و سخت بود که نمی‌توانستم مفاهیم را و البته حس‌وحالم را برای کسی شرح دهم. نمی‌خواهم بگویم پشیمانم که پیَش را نگرفتم؛ پشیمانی را در زندگی به هزارویک دلیل خاک‌برسری که خودپسندی جزوش نیست گذاشته‌ام کنار، و البته شاید فیزیک تا همانجا کافی بود. نمی‌خواهم بگویم پشیمانم و یک منظور دیگری دارم که به دوست‌داشتن آدمها مربوط است. می‌خواهم از این یادآوری، به یادآوری برسم.

-گاهی سعی در بی‌خیالی چه بی‌فایده است!

+ پیامها ٥:٤٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٤

توان آدمیزاد را نمی‌توان با آن قانون فیزیک حساب کرد. نمی‌شود با قابلیت‌های جسمی و روحی و حتی تجربه‌های گذشته برایش مرز گذاشت. توان، در متن ماجرا و دل حادثه معلوم می‌شود. رفتم کمک دختر همسایه که داشت چند کیسه میوه را می‌برد بالا. گفت سنگینه؛ نمیتونی. نمی‌دانم داشت تعارف می‌کرد یا منظورش لاغربودنم بود ولی بهش گفتم من امیرو جابجا میکنم. یعنی که من هرکولم و چارتا کیسه میوه چیزی نیست. همان‌جا دوزاری‌ام افتاد که دربارهٔ آدمی، هیچی به هیچی ربط ندارد و توان آدمیزاد، بی‌حسابْ نسبی است؛ می‌توانم امیر را جابجا کنم چون باید و دوست‌داشتن نیرو می‌بخشد، ولی شاید چارتا کیسه میوه را نتوانم. آن هفتادونه روز را -که حالا فهمیدم هفتادوهشت روز بوده- با چه قدرتی توانستیم بگذرانیم و چه کارها کردیم اما حالا نمی‌توانم حتی به صدم ثانیه‌ای از آن فکر کنم و باورم نمی‌شود که آن من بودم. این همان جریانی است که باید با آن همراه شد؛ تا وقتی بیرون گودی هیچ نمی‌دانی که شاید هزارمرده حلاجی. نمی‌دانی و وقتی پای جانِ چون‌ماهی لیز عزیزی یا عشق از‌جان‌عزیزتری در میان باشد، خیالت تخت باشد که خداگونه می‌توانی.

+ پیامها ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٤
+ پیامها ۱:٤۱ ‎ق.ظ
شنبه ۱٩ دی ۱۳٩٤

یا من گشنه‌گدام یا ایشان جادو می‌داند. خلاصه که وقتی می‌گوید «خیلی عالی!» و این خیلی عالی را خیلی عالی می‌گوید، کل خون مردهٔ بنده از دور بیرون می‌رود و خون نو در رگ‌ها می‌دود. حالا بنشین دوتا بال امروزم را دودوتاچارتا کن که قیچی مناسب بیابی؛ نمی‌یابی. بیابی هم دلت نمی‌آید. دلت بیاید هم نمی‌توانی؛ نمی‌گذارم.

+قبلاً هم نوشته‌ام.

+ پیامها ٥:٠٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳٩٤

سوئینی تاد!

حرفی نداری؛ حرفی نیست. در شعر سهراب سپهری خوانده‌ایم «چیزهایی هست که نمی‌دانم» آن فیلم را هم که می‌دانیم «‌چیزهایی هست که نمی‌دانی»؛ پس یر به یر.

+ پیامها ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٤

افتخار نمی‌کنم ولی خدا نکند بخواهم، خدا نکند نخواهم.

+ پیامها ۸:۱٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٤

سویینی تاد!

عزیزم! چندروز است عزم ترک چای کرده‌ام. یکی از چایی‌های صبح را با یک لیوان آب جایگزین کرده‌ام. می‌خندی. می‌دانم توی سرت چیست؛ می‌دانی که درعوض از آن طرف بامِ چای عصرتاشب افتاده‌ام و چنان تا شب چای می‌خورم که خواب بی‌خواب.

فدایت! بخواهم، بخواهم؟! بخواهی، لب تر کنی، ترک سر آب خوردن است. چای که بازی است، گفتم به بهانه‌اش لبخندی به لبت بنشانم.

+ پیامها ٩:٥٧ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٤

الان می‌روم حافظ باز کنم ببینم دنیا دست کیست. جوری شده که می‌خواهم قدم بردارم حافظ باز می‌کنم. «به فال اعتقاد داری؟» ندارم. پس چی؟ پس هیچی. آن قرص‌ها چیست مثل آبنبات می‌اندازی بالا تا آرام شوی؛ برای من حافظ همان است.

* این آمد.

+ پیامها ٢:٥٥ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٤

«در فراموشی مگر جمعیتی پیدا کنم
ورنه چون موی سر مجنون پریشانم به‌یاد»

:: بیدل

+ پیامها ٢:٢٩ ‎ب.ظ
شنبه ۱٢ دی ۱۳٩٤

ظهر. امروز هوا بهتر است. آسمان نیمه‌ابری و کوه‌ها پیداست. باد می‌آید. اول خط. توی اتوبوسم تا راه بیفتد. آن‌سمتی نشسته‌ام که این‌ساعت آفتاب دارد. آفتابش به آفتاب زمستان نمی‌‌ماند؛ گرم است... ادامه نداده‌ام. خواب همان‌دم به من برگشت.

+ پیامها ٦:٠٠ ‎ب.ظ
جمعه ۱۱ دی ۱۳٩٤
+ پیامها ٢:۳٤ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳٩٤
+ پیامها ٦:٥٩ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٩ دی ۱۳٩٤

یک‌جور خوشحالی هست از خوشحالی دیگران و خنده از خندهٔ دیگران؛ خالص‌ و قیمتی‌تر و ماندگارتر. الماس و یاقوت جعبهٔ جواهر جان آدمی است. اگر مسبّب آن خنده و خوشحالی، خود آدم هم باشد که دیگر الماس قرمز و یاقوت رمّانی.

+ پیامها ٤:٢٢ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۸ دی ۱۳٩٤

- چه خوبه که مادربزرگ دارید؛ من از زمان تولد، نه مامان‌بزرگ داشتم نه بابابزرگ.

+ من که همه‌شونو داشتم. خیلی هم خوب نیست؛ باید مرگ همه‌شونو ببینی. فقط همین مادرجون مونده... اونم که ناخوشه.

+ پیامها ۱:۱۸ ‎ق.ظ
دوشنبه ٧ دی ۱۳٩٤

شب بیدارم. صبح بیدارم. بعدازظهر بیدارم. بیداری، بیداری نیست و بی‌خوابی است. خواب هم مرغ سرکنده را ول کرده و رفته خانهٔ چشم ازمابهتران.

+ پیامها ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ
یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤

چندروز بود «تو شاهدی ای غم» افتاده بود توی دلم و به دنبالش روی زبانم. می‌دیدم که پیچیدم توی فکرهایی و ناگهان مثل اینکه نتیجه‌گیری کرده باشم می‌خواندم «تو شاهدی ای غم». گشتم ترانه را از پنجاه سال موسیقی ایرانی پیدا کردم. الهه را یادم بود. من عاشق صدای الهه‌ام. ولی عماد رام را یادم نبود. گمان می‌کردم عارف و الهه می‌خوانند. شاید چون صدای عارف را هم دوست دارم. خلاصه، الهه و عماد رام می‌خوانند. اینطوری که الهه مویه می‌کند. در آخر می‌گوید «تو شاهدی ای غم» بعد انگار الهه اشکی می‌ریزد که عمادرام ترانه را دست می‌گیرد و می‌نالد و در آخر می‌گوید «تو شاهدی ای غم» بعد به‌گمانم هردو می‌گریند که همان موسیقی، بی‌کلام، جاری است. در این فرصت الهه اشکش را پاک کرده، صدا را بازگردانده و دوباره همان بخش اول را می‌خواند، اما نه کامل، عماد رام ادامه می‌دهد و هردو با هم می‌گویند «تو شاهدی ای غم» حالا باز الهه می‌خواند، عماد رام می‌خواند و باز هردو با هم می‌گویند «تو شاهدی ای غم». چقدر حرف مفت زدم در حکایت آنان که غم شاهدشان است. خواستی بشنو.

- البته که این ترانه از چندروز پیش به سرویس ما مشغول است و ربطی به جمع دیشب ندارد. دیشب اتفاقاً از آن وقت‌هایی بود که غم را کنار زد. هرچند شبیه دورهم‌جمع‌شدن نفرات بازمانده‌ای بود که هرکدام از جنگی نابرابر بازگشته‌اند؛ خندان، شاهد هرکدام هم غم. دیشب اتفاقاً از آن وقت‌هایی بود که برای ساعتی غم را کنار زد و غم دیگری بابت دوری از بچه‌ها نشاند.

+ پیامها ٢:٥٠ ‎ب.ظ
شنبه ٥ دی ۱۳٩٤
+ پیامها ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ
شنبه ٥ دی ۱۳٩٤

تازه نیست که انتشار و منتشر را انتظار و منتظر تایپ می‌کنم. باعث خنده این است که شرکت‌های بورسی را زده‌ام شرکت‌های بوسی، بازار بورس را نیز؛ پس حتماً ترکیب‌های دیگر را هم. بگردم و جایگزین کنم و بروم پی کاروزندگی خودم که به غلط اولم شبیه است.

+ پیامها ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱ دی ۱۳٩٤

همه‌چیز از یک نقطه، یک تصور، یک گمان شروع می‌شود:
تخم فکری کاشته می‌شود. ریشه می‌دهد. پا می‌گیرد. شاخ و برگ می‌دهد. شکوفه و بر می‌دهد. میوه‌ها زمین می‌افتند و هرکدام درخت‌ها می‌شوند. فصل به فصل در خیال، به سرعت دقیقه‌ای در واقعیت می‌گذرد. به خودت می‌آیی می‌بینی باغ آبادی داری از دانهٔ یک تصور، یک گمان... یک تصور غلط، یک گمان اشتباه. حالا باید خرابش کنی؛ بله، معمولاً ویرانی از ساختن ساده‌تر است اما خراب‌کردن این باغ از آبادکردنش خیلی سخت‌تر است. شاید ناخودآگاه، درکنارش تیشه به ریشهٔ خیلی چیزهای دیگر هم بزنی. اصلاً شاید خراب نشود؛ شاید مجبور شوی تا آخر عمر ببینی باغی داری که نداری.

من مستعدم ولی می‌دانم هم که جانی برای ویرانی ندارم. دانه که داشت می‌افتاد زمین، کنار کشیدم.

+ پیامها ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱ دی ۱۳٩٤

اگر همهٔ دارایی او رازهایش باشد، چه؟ اگر دل و دهان امنی نداری، گوش نسپار.

+ پیامها ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::