Home  Feed  Email
دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤

آنچه انجامش برای دیگران مثل آب خوردن است، من را به این وضع می‌کشاند. مریضم؟ از خاندانم گردن کج پیش همه را به ارث برده‌ام؟ به‌هرحال. شاخ غول را امروز، صبح شنبه، پس از گذشت سالهای نوری -به چشم دیگران چند روز- شکستم. قلبم نیمه‌عمر شد بس که تپید تا شنبه‌اش شود. آی آدمها! شما را قسم که خوش‌برخورد باشید؛ مخصوصاً اگر کاره‌ای هستید. با شاه خوش‌برخورد باشید، با گدا خوش‌برخورد باشید. با در و دیوار نیز. امروز فقط برخورد خوب و همراهانهٔ ایشان بود که نجاتم داد. گلویم خشک است و نیاز به تعمیرات دارم؛ بروم بخوابم.

+ پیامها ٥:٤۳ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤

+ از گلها حرف‌زدن

یاس

اهل حرف‌زدن با گلدانها نیستم؛ بیشتر نگاهشان می‌کنم. یک‌روز توی هفته از این‌طرف و آن‌طرف خانه برمی‌دارم می‌برمشان توی حمام. آب را کم باز می‌کنم و با فشار می‌پاشم روی برگها. همه خوبند. جدا از نیاز هرکدام، گردش و باران هفتگی الکی‌الکی بهشان ساخته. سلامتند؛ رنگ برگها به‌قاعده، گل گلدارها به‌فصل. بازی بی‌نظیر آفتاب و نسیم و سایهٔ برگها بر دیوارها برقرار. بردارید خودتان را ببرید باغهای گل بگردید. گل و گیاه آپارتمانی بخرید. نظرکرده و حیاط‌دارید؛ بهتر! دستتان برای انتخاب بازتر، آن شمعدانی که نماند ولی خلاصه بهار است.

- ما اینطوری بی‌تعارف هستیم. عکس گل را در کامنتها بخشیدند به ما؛ برمی‌داریم گل را می‌کاریم اینجا و منبر می‌رویم.

+ پیامها ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤

رهایی مرد خواستنی است ولی المیرا من تکه‌تکه زنِ ساعتها بوده‌ام؛ نظاره‌گر و ناتوان از نگاه‌داشتن جان لیز ماهی خونسرد. نظاره‌گر.

چشم‌به‌راهت

+ پیامها ۸:۳٤ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤

اسمش را آوردی رفتم به شکافتن گور آرشیو پیشین. برای جلسومینا نوشته بودم:
یادم نرود «مردن» فعل ساده‌ای است برای توصیف مرگ او، برای شرح زندگی او.
و شاهد آورده بودم از عقیقی:
«چونان کتابی همیشه در کنار
که گویی همیشه وقت هست
برای خواندنش
و چه عذر غریبی است این
برای نخواندنش»
تکه‌ای از روایت شبهای روشن است به شعر. اسمها را به‌عمد می‌آورم که بدانی از دلت آگاهم. آشنای جان، شبهایم را غزل حافظ روشن نمی‌کند. شاعران دیگر دهان بسته‌اند. دل سپرده‌ام به غزلهای خونین بیدل. بگو حکایت رگ و تیغ تکراری و کُند. «به قدر ناله مگر زین قفس برون آییم». طایر فرخنده‌پیام؟! می‌شود از این شاخه به آن شاخه بپرم در قصه‌ام؟ امروز را دیدم نام گذاشته‌اند روز هرات. پی گرفته‌ام، از سمت مادری به هرات می‌رسم. هرات خراسان بزرگ قدیم. آفتاب کو؟ کولی‌وار بپرم؟ راستی، تو سال نوی قبرستان را دیده‌ای؟ قبرها پر از گلهای بنفش و صورتی قشنگ، پر از عود و شمع روشن، پر از سبزه‌های زنده. و بیچاره‌ترین و خاموش‌ترین و مرده‌ترین آدمهای دنیا بر سر قبرها. بی‌شرح‌ترین تصاویر را دیده‌ای؟ خالی‌ترین احوال را گذرانده‌ای؟ قصه‌ها بی‌قهرمانند و کلمات، کلمات تهیدست. بگذریم... قصدم چیدن دوبارهٔ موها بود. دستم به همین‌کارهای نمایشی برای پیمانها و نشانه‌های شخصی هم نمی‌رود. تو ساعتها را دیده‌ای؟ مثل من محبوبت هست؟ از ویرجینیا وولف هیچ نخوانده‌ام. موجها را می‌خواهم دست بگیرم. موها بماند. ببافی. گریه کنم. بافته را بچینم بیندازم قاطی آشغالهای خیس. چقدر حرف زدم. اوقاتت را تلخ کردم. چقدر حرف دارم و نباید. می‌بوسمت.

+ پیامها ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤

«ای خوش آن مینا که یاد استقامت سنگ اوست»

:: بیدل

+ پیامها ٢:٤٧ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤

افتادم در گود انتظار، تا شنبه.

+ پیامها ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ
یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤

تو و متناقض‌ترین احوالت. جواب، مرثیه می‌نویسم. پاک می‌کنم. شنیده‌ام اینجا گریسته‌اید. حرامم! به قصه‌ها گریختم برایتان؛ خستگی درکنید تا من هم از روبروی دیوار ته، خودم را بکشانم برگردم به دوراهی، برای بار هزارم، سرکنده، سرانجام چشم از دهان شاعر بردارم؛ باید برخیزیم.

+ پیامها ۳:٥۱ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤

برای رامک

-خوش‌خبر باشی زینت‌خانوم‌جون!
تلفن همگانی سرکوچه خراب بود. مشغول آماده‌کردن شام می‌شوم؛ دیر می‌شود و دورتر نمی‌توانم بروم برای زنگ‌زدن. می‌دانی که خط تلفن هنوز به خانهٔ همه نیامده. شماره‌تلفن همسایهٔ مهربان را که داری. زنگ بزن؛ خبرم کنند که شام مهمانم می‌شوی.

+ پیامها ۱:٤۱ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤

برای المیرا

عرق پیشانی پاک می‌کنم. بافتهٔ مو را که آمده افتاده روی شانه، پس می‌زنم. زنبیل خرید را می‌گذارم زمین. لب حوض می‌نشینم. یک دستم پایین پیراهنم را گرفته، با دیگردست صورتم را آب می‌زنم. همینطور که به ساعت آمدنت فکر می‌کنم، بی‌وقت می‌رسی و گوشهٔ پیراهنم غرق می‌شود. پیشانیم غرق می‌شود.

+ پیامها ۱:۳٥ ‎ب.ظ
شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٤

وقتی حافظ هم یکی از آن بی‌ربط‌ترین غزلهایش را رو می‌کند.

+ پیامها ٩:٤٦ ‎ب.ظ
شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٤

زنهار از آن دوری؛ تنگاتنگ.

+ پیامها ٦:٠٧ ‎ب.ظ
شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٤

دریغا از آن نزدیکی؛ دورادور.

+ پیامها ٥:٥٩ ‎ب.ظ
جمعه ٢۱ فروردین ۱۳٩٤
+ پیامها ۸:٥۱ ‎ب.ظ
جمعه ٢۱ فروردین ۱۳٩٤

در قطعهٔ ۳۱۰ بهشت زهرا.

+ پیامها ٦:٥۸ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٤

دلم قرار وبلاگی می‌خواهد:

آشنا و غریبه، وبلاگنویس و وبلاگخوان، دور هم جمع شویم؛ جایی خوش‌مسیر که ماشین‌دار و متروسوار برای رسیدن سروقت عذاب نکشند. ساعتهای پرت پیش از غروب پنجشنبه جمعه‌ای که فارغ از فصل، آنکه قبل از نه شب باید خانه باشد بتواند بیاید و آنکه روز گرفتاری و کاروبار دارد بتواند خودش را برساند.

زنها اینطورند، مردها آنطور نباشد. سیگاری سیگارش را دود کند، غیرسیگاری غر نزند. چای‌خور از مضرات چای نشنود، فست‌فودی دربارهٔ ریز محتویات کالباس هشدار نگیرد. کسی کنجکاو سال ۸۸ دیگری نباشد. مذهبی و بی‌خدا همدیگر را چی و چه ندانند. پرس‌وجوی بیش از حد از حاضران و حرف از غایبان نباشد. ساعتی بگوییم و بخندیم و دم غنیمت بدانیم.

قراری ماهانه یا فصلی بی‌گفتن برقرار. مثلاً یک‌بار مشخص شود: جمعهٔ آخر هرفصل پای مجسمهٔ شاعر فلان‌پارک. تمام. چه دونفر، چه هزارنفر؛ قرار سر جایش باشد.

آخرسر هم افلاطون برود فصلی بگشاید در جمهور، قرار وبلاگی آرمانشهرش را از ما وام بگیرد.

+ پیامها ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤

کار درست دوری است و نمی‌دانی چقدر دلم گرفتار نزدیکی رگ‌گردنی به اوست. نمی‌شود و نباید که کار درست دوری است. دل جان می‌کند و جان می‌دهد برای نزدیکی و عقل حکم نهایی را می‌دهد که کار درست دوری است. درون آشوب، بیرون آرام، شهر دیگران هم در امن و امان که کار درست دوری است.

+ پیامها ۳:٤٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤

تسلیم کارزار دنیا. قربانی جدال آدمها. اسیر او. حالا با خودم روبرو شدم؛ بی‌سپر.

+ پیامها ۱:٢٤ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤

از اینجا، هوا که تمیز باشد، دماوند خوب پیداست. زنگ در ما نیمه‌خراب است. آمده و نشسته توی پارک روبرو. «زنگ ما گاهی نمیزنه.» آمده با پاکتی سیب نشسته روی نیمکتی که از پنجره معلوم است. «زنگ نزدم؛ نشستم یه‌دقه اینجا دماوند رو ببینم.» روی نیمکتی، روبه‌شرق، در بند دماوند، نیمرخش در دید ما. به‌خدا که آدم را می‌برد سمت هشت‌کتاب.

*سپهری

+ پیامها ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤

[۳۰]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ زرمان: می‌شود خون که در هاون می‌کوبم.

+ سیمرغ

+ سی‌تا نوشته شد. بقیه توی کامنتها می‌ماند؛ که خوانده شود. ممنون از همه :*

+ پیامها ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤

[۲۹]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ من همونم که یه روز: تو بگو جا داری اصلاً براشون؟

+ عنوان

+ سیمرغ

+ پیامها ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤

[۲۴-۲۵-۲۶-۲۷-۲۸]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟

+ جودی: میشه یه پرنده‌ی محبوس در قفس دلم به امید رهایی.
+ مونا: میشه موی سفید، برق می‌زنه لابه‌لای قرمزیا.
+ رامک: میشه نامه‌های نوشتهٔ نافرستاده.
+ نازنین: حرف های نزده را آه می کشم، آه نمی آید.
+ ستایش: می‌شود لرزش دست، تپش‌های رعب‌انگیز قلب، می‌شود نفس که از گلو بالا نمی‌آید...

+ سیمرغ

+ پیامها ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤

[۲۳]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ افرا: می‌شود پرنده خاموش در گلو.

«گوش کن با لب خاموش سخن می‌گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست»
::سایه

+ سیمرغ

+ پیامها ٩:٤٩ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤

[۲۲]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ طوبی: بسته به موقعیتم گاه اشک میشود،گاه سکوتی سنگین،گاه ترس میشود میدود در وجودم و ذهنم را کشان کشان هرجامیخواد میبرد و در بدترین حالت شوق گفتن خیلی حرف های دیگر را از من میگیرد تا اینکه مرا به شکل خودش در آورد...
حرفهاییست که هیچوقت نمیزند!

+ سیمرغ

+ پیامها ٩:٤٥ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤

[۲۱]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ هدیه: می‌شود دخیل بستن به تقویم. می‌شود التماس به زمان. می‌شود چشم انتظاری معجزه. می‌شود امید، حجم زیاد امید در گاو گم خاکستری همین حوالی.

+ سیمرغ

+ پیامها ٩:٤٤ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤

[۲۰]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ محبوبه: میشود کلمه، میشود جان، میشود سیل، میشود کلمه کلمه کلمه.

+ سیمرغ

+ پیامها ٩:٢٠ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤

[۱۹]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ سایلنت جان: میشه یه عالمه کتاب؛ که خودمو توشون گم کنم و یه آدمی مثه خودم اون تو بیابم واسه همدردی!

+ سیمرغ

+ پیامها ٩:٤۳ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤

[۱۸]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ مونا: میشه خنده؛ باغ پرخنده که نگیرم ازت.

+ سیمرغ

+ پیامها ٩:٤٢ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤

[۱۷]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ ستایش: می‌شود نگاهی که التماست می‌کند از من بخواهی ناگفته‌هایم را بگویم.

+ سیمرغ

+ پیامها ٩:٤۱ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤

[۱۶]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ سحر: میشه یه بغض فرو خورده که بعد از گذشت چند مدتی می‌شکنه و خودش رو با خشم فرو خورده نشون میده یا با اشک.

+ سیمرغ

+ پیامها ٩:۳۸ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤

[۱۵]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ فاطمه: ذخیره میشه در پیش‌نویس.

«پرنده، هی پرندهٔ آنجا نشستهٔ خاموش
میان دل و بیدل این همه آیا،
تردید رفتن و نرفتن تو را
مگر حسرت آسمانی نیامده دریابد،
ورنه زیور این زمستان زمهریر
پابه‌جایی برفیست که هجرت هرسالهٔ رازها را نمی‌داند.
پرنده، هی پرندهٔ پرقیچی...»
::سیدعلی صالحی

+ سیمرغ

+ پیامها ٩:۳٦ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤

[۱۴]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ جودی: می‌شه خشم فرو خورده، می‌شه داد و هوار و شکستن ظرف و ظروف تو ذهنت.

+ سیمرغ

+ پیامها ٩:۳٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤

[۱۳]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ نازنین: گوشت می شه می چسبه به تنم.

+ سیمرغ

+ پیامها ٩:۳۳ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤

[۱۲]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ المیرا: حجم وسیع خون هر ماه

+ سیمرغ

+ پیامها ٩:٢۸ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤

[۱۱]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ نوشین: میشود ضجه های پنهانی

+ سیمرغ

+ پیامها ٢:٠٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤

برای استفاده از شیر آب این دستشویی نیاز داشتی دستهایت را آچار شلاقی کنی؛ بگیرد و نگیرد و باز نشود و باز نشود و ناگهان با فشار باز شود. بعد علاوه بر دستهایت باید صورتت را هم بخاطر عرقی که این فعالیت به چهره می‌نشاند می‌شستی. بستنش علاوه بر اینها، ترس بسته‌نشدن هم داشت؛ خرابی پذیرفته‌ای که تا آن‌موقع کسی حرفی ازش نمی‌زد، از آن به بعد به نام توی باریک‌گردن توی بوق و کرنا. شیر آب برای دوهفته‌ای که زمین و زمان سر جایش نبود دوام آورد و بعد هم به دست ساکنین، و نه تعمیرکار، درست شد. ساده. یعنی با عوض کردن مغزی و واشر روبه‌راه شد و حالا وقتی می‌روی دست بشویی باورت نمی‌شود که این همان است. باورت نمی‌شود که ربطی به زمین و زمان نداشت. باورت نمی‌شود که چقدر تحمل کردی الکی. چشمهایت را باز کن. حتی باورت نمی‌شود که تو چه خوب همه‌چیز را به همه‌چیز ربط می‌دهی و بلدی و درس زندگانی و خودت گیر کرده‌ای در گل، زهرا.

* آچار فرانسه و انگلیسی را توی ویکی‌پدیا خواندم، با خودتان نگویید چه خارجی!

+ پیامها ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤

[۱۰]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ سمانه: میشود حسرت...رسوب میکند ته جانم...

+ پیامها ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤

[۹]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ میم: می‌شود بوسه‌های طولانی

«به خامشی طلب از لعل یار کام امید
که بوسه رو ندهد تا به هم نیاری لب»
::بیدل

+ پیامها ۸:٥۸ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤

[۸]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ رقیه: می‌ترسم کلمه‌ای، هجایی، نقطه‌ای از دستم در برود، بپاشد روی زخم‌هاش، عمیق‌ترشان کند. معمولاً می‌پیچمشان لای دستمال، می‌اندازمش توی سطل.

+ پیامها ۸:٢٢ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤

[۷]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ ریحانه: بغض میشود.

+ پیامها ۸:٢۱ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤

[۶]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ میم: می‌شود پرسه در کوچه پس کوچه‌های شهر.

+ پیامها ۸:٢٠ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤

[۵]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ محدثه: اشک می‌شود می‌ریزد روی گونه‌هایم، در تاریکی شب.

+ پیامها ۸:۱۸ ‎ق.ظ
یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤

چه شبی بالای پلی به تماشای سیل ماشینها ایستاده باشی، چه سحری بالای پلی به تماشای رودخانه‌ای؛ در کنار یار موافق، هردو هوا برای ریه‌ها یکی است، پاک است. حدس می‌زنم...

+ اصل «رفته» را با صدای الهه گوش کنیم؛ بازخوانی‌ها یکی از یکی بدتر است.

+ پیامها ٤:۳۳ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤

[۴]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ زهرا: می‌رود توی چشم‌ها.

+ پیامها ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ
یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤

[۳]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ رامک: می‌شود اندوه می‌نشیند بر سینهٔ من

+ پیامها ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ
یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤

[۲]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ افرا: این همه حرفی که نمی زند غبار میشود میپاشد وسط حس و حالم .. میشود حدس و گمان ! بی تایید ... بی ابطال باقی می مانند برایم

+ پیامها ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ
یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤

[۱]

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ عرفانه: جای غذا میخورمشان...

+ پیامها ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ
یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤

+ تکلیف: (تَ) [ ع . ] 1 - (مص م .) به رنج افکندن . 2 - بار کردن . 3 - (اِ.) وظیفه ای که باید انجام داد. ::فرهنگ معین

+ پیامها ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ
شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟

+ پیامها ٢:٢٥ ‎ب.ظ
جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤

از پس و پیش حرف نزن. احترامم به گذشته و اعتقادم به آینده از دست رفته. دوست دارم سوار بر حباب لحظه‌ها باشم و از ترکیدنش شگفت‌زده شوم؛ ترکیدنی که قبل را نابود و بعد را بی‌معنی می‌کند. از دل شکافتهٔ حبابی، حبابی دیگر زاده و لحظه‌ای ناپایدار پذیرای آدمی می‌شود؛ لبریز از زندگی، سرشار از مرگ.

+ پیامها ۱:۳۱ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٤

چرا آدمها اینقدر می‌خواهند خارجی به‌نظر برسند، چرا دل دهاتی من؟

+ پیامها ٩:۱٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤

به فاطمه:

آدرسی نداشتم برایت بنویسم. فاطمه جان! سخت است برایم ولی رفتم کامنتهای آن‌روزها را گشتم تا یادم بیاید چه گفته بودی. درست یادم مانده بود و دیدم که آخرش نوشته بودی: «بلند شدن اما، به دوش خودمونه، تنهای تنها ... ». آن‌موقع زود بود بفهمم چرا و چطور، ولی این پیش‌نویس دو سه روز پیش است که نمی‌دانستم برای که می‌نویسم ولی حالا می‌دانم ناخودآگاه بخاطر خودم و برای تو نوشته شده:

دقیق می‌شوی می‌بینی یک دست مانده و یک زانو از خودت. خودتی و خودت. یا شکر می‌کنی که باز دست و زانویی داری از خودت، یا شکایت که تنها دست و زانویی داری از خودت. من دهان شکایتم را ماههاست بسته‌ام. غم هست اما کینه کم‌کم کنار رفته و دلم روشن‌تر شده. امیدوارم برای تو، فاطمه، دست و زانو و دلی صاف مانده باشد که همه‌چیز است که اگر بشکنندش هم هزارآینه خواهی داشت؛ چه کینه‌ای! چه شکایتی!

+ پیامها ٥:٠٥ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤

زمانی که فرصت کافی برای دم‌کردن چای تازه نیست و عطش هست، باید بتوانی به ترفندی چای کهنه را نوشیدنی کنی؛ مثلاً هل در چای یا شیرینی‌ای کیکی در کنار. چای کیسه‌ای توهینی کافی‌شاپی است.

+ پیامها ۱:٥٩ ‎ب.ظ
یکشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٤

می‌رسی به جایی که می‌بینی بیشتر داری با مرده‌های زندگیت حرف می‌زنی تا با زنده‌ها.

+ پیامها ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ
یکشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٤

دگرگونی از جایی آغاز می‌شود که چیزی پیش می‌آید و می‌خواهی ببینی چه‌کارهٔ کس‌وکار زندگیت هستی. می‌خواهی ببینی همه‌کارهٔ رفیقتی یا رفیق رفیقت یا دوست رفیقت یا یکی‌ازهزارانِ رفیقت یا -نفسم درنمی‌آید به گفتنش- هیچی نیستی برای رفیقت.

+ پیامها ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ
یکشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٤

«در ره تسلیم دل پایی که من دارم سرست»

:: بیدل

+ پیامها ۱:٠٥ ‎ق.ظ
جمعه ٧ فروردین ۱۳٩٤

رفتند. خوابیدم. کمی طول می‌کشد که زمان طلوع و غروب خورشید با زمان ساعتِ جلورفته برایم یکی شود. بلندگوی مسجد هم که گفته بودم انگار بر بام خانهٔ ماست. حاشیه نروم و ادامه بدهم: غروب است. حاشیه بروم: اصلاً شده حرفی با «غروب است» شروع شود و به حال خوشی ختم شود؟ از حاشیه کناره بگیرم و متن را ادامه بدهم یا حاشیه امن‌تر از متن است؟ دست‌کم می‌توانی ساعت را نگاه کنی که می‌گوید هفت‌ونیم شب و آسمان را نگاه نکنی که می‌گوید هنوز شب نه؛ جان‌کندن گرگ و میش غروب. به جای بهتری برای گریز از هر ساعت و آسمانی نیاز دارم؛ لیوان چای را پر می‌کنم و نیز پناه می‌برم به سازی که مهیّای چهارگاه است. چهارگاه هم که می‌دانی حصار دارد بی‌گریزگاه.

+ پیامها ٦:۳٤ ‎ب.ظ
جمعه ٧ فروردین ۱۳٩٤

شده آرزویت باشد یک‌لحظه تمام‌ او را کنار داشتن؟

نداشتن. ندیدن. نرسیدن. دل‌کندن. گذشتن. باورت بشود و نشود؛ می‌گذرد.
باورت بشود و نشود آرزو عوض می‌شود؛ نه که خیال کنی بدل به حسرت می‌شود یا عقده به جان می‌اندازد و چوبی می‌دهد دست زن/مرد که همهٔ مردها/زنها را با همان‌چوب بزند و براند، نه... ولی دیگر دیر می‌شود و دلی نمی‌ماند. گاهی رؤیاها به دست خودشان می‌گندند. می‌گندند و می‌پوسانند.

*سیدعلی صالحی

+ پیامها ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤

صندلی عقب. از جهان جدا. تمام تمرکزم روی قابلمهٔ بقچه‌پیچ آش بود که تزئیناتش در پستی و بلندی کوچه پس‌کوچه‌ها به هم نریزد. رسیدیم. بقچه باز شد و در برداشته شد و نقش و نگار نشانده، به آشفتگی خود آش شده بود. انگار نبوده اصلاً و تمام مسیر بر هیچ تمرکز کرده بودم.

مواظبی؛ خراب‌تر می‌شود. نگرانی؛ انگار نه انگار.

+ پیامها ٩:٠۸ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤

دوکلمهٔ ایشان می‌تواند آدم را چندکیلو چاق کند، لپها را گل بیندازد و جشن و پایکوبی میان دل به‌پا کند و جهان را وسعت دهد. اینطوریست بعله، و بلاهای برعکسش هم معلوم است که هست؛ دوکلمهٔ نابودهٔ ایشان پای چشمهای براه را گود می‌اندازد، دل را گود می‌اندازد و جهان را گود می‌اندازد.

ما هم که معمولاً میانهٔ بام برایمان جایی نیست. تعلیق میان این‌ور و آن‌ور بام، تعادل ماست.

+ پیامها ٦:۳٧ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤

وبلاگ‌نویسان هیچ شبیه نوشته‌هایشان نیستند و همزمان موبه‌مو عین نوشته‌هایشانند. بی‌استثنا و بی‌شک این یک حکم کلی است.

+ پیامها ٦:٢٥ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٤

گاهی موقع خواب چشمهایم نیمه‌باز می‌ماند. شده یکی بیاید و با من حرف بزند و تا مدتی خیال کند دراز کشیدم فقط و معلوم نباشد و نفهمد خوابم. به‌هرحال. موجود زنده‌ای هستم که همان چندماه پیش مُرده‌ام؛ معلوم نیست، نه؟

+ پیامها ٦:۳٧ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٤

فرقست میان آنکه بیدار بوده و برنخاسته تا آنکه باز بی‌خوابی به سراغش آمده بوده؛ آدم بی‌خواب آنقدر درگیری و فکر و خیال دارد که دم دقیق تحویل سال را نمی‌دانسته تا دست‌کم بی‌خوابیش را آن‌شب جور دیگری پر کند. اما ما آنقدر خوشبین هستیم که درگیری و فکر و خیال را هم از نشانه‌های حیات بدانیم حتی اگر وی جای هشت‌ساعت خواب، هشت‌ساعت اشک ریخته باشد.

+ پیامها ۱:٥٦ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٤

فرقست میان آنکه بیدار بوده و بلند نشده تا آنکه خواب بوده. آدم خواب، هرقدر هم بی‌انگیزهٔ برخاستن، همین که روال شبانه‌روز زندگیش برقرار بوده یعنی نظم زندگی، که از نشانه‌های حیات است.

+ پیامها ۱:٥٦ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٤

فرقست میان آنکه خواب بوده تا آنکه خواب مانده. خواب‌ماندگانِ زمان تحویل سال، انگیزه‌هایی برای دگرگونی احوالشان داشته‌اند ولی به گفتهٔ خودشان متأسفانه خواب مانده‌اند. آنها خواب خوبی دارند و این از نشانه‌های حیات است.

+ پیامها ۱:۳٢ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٤

دارم تلاش می‌کنم دمپایی‌های دستشویی، جفت‌شده در یک‌ردیف نباشند و وقتی غباری آرام‌آرام خودش را به سطوح می‌رساند به ستوه نیایم و تندی پاکش نکنم. دارم تلاش می‌کنم بی‌خیال باشم و غلط کنم و بگذارم غلط کنند. وقتی اینها را می‌گویم یعنی می‌دانم و کاهنده است که تو هم باز تأکید می‌کنی که «از آن به بعد وسواسی شدی». انگار هزار فرسخی را که آبله‌پا آمده‌ام نبینی و هزار فرسخ مانده را مغیلان بنشانی.

رد انگشتهای پلوخورشتی سارا روی شیشهٔ میز وسط را می‌خواهم بگذارم میزبان مهمانها باشد تا روزی که کور لکه‌ها شوم و از نگهبانیشان دست بردارم. اگر مغیلان ما را در تلاشمان از پا می‌انداخت که از چشمهای حرف‌ندار تو و پرحرف خودم افتاده بودم. چشم.

+ پیامها ۱:۳٢ ‎ب.ظ
شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤

صداهایی که باید آرامشم دهند یا نصیب خاک شده‌اند یا دیگران. پا در گل. مانده‌ام تا شور دریا را از شوریده‌ها بگیرم و روانهٔ تابه کنمشان. رادیوست و صدای کتری که در خاموشی و خلوت خانه، انگاری دارد با من حرف می‌زند؛ مرا دریافته.

+ پیامها ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::