Home  Feed  Email
یکشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۳

بعضی را جور دیگری دوست داریم، جور دیگری محترم می‌داریم. هرکسی برای سنجیدن، پیمانه‌های خودش را دارد. ایشان وقتی به طعم گس چای شمال اشاره کرد، فهمیدم محبت و احترامم، حتی اعتمادم خام نیست.

+ پیامها ٤:۳٥ ‎ب.ظ
یکشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۳

خیلی در روزهای خیلی‌ابری چراغ خانه‌شان را روشن می‌کنند. اندکی هم به همان خورشید ابرآلوده قانعند؛ با این‌گروه بیشتر می‌سازم. چراغها برای روشن‌کردن روز زیادی تاریکند.

+ پیامها ۱:٥٦ ‎ب.ظ
شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۳

دلم می‌خواهد یک‌فیلم ژاپنی کُند هزارساعتهٔ سیاه‌وسفید بگذارم ببینم. آنقدر ببینم که دنیا ادامهٔ فیلم شود. همانقدر یواش و همانجوری پذیرفته خاکسترم را بگذارند روی میز پایه‌کوتاهی کنار عکسی که در آن جوانم، زنده‌ام و لبخند می‌زنم و عود بسوزد و بی‌اشک اما غمگین پیاله‌پیاله چای و چیزهای دیگر بنوشند. همه بدانند که دارم آرام‌آرام می‌خزم توی کالبد ماهی یا پرنده‌ای. هرروز ساعتها روی پلهای چوبی بایستند و به ماهیهای رودخانه‌های زلال نگاه کنند، روی نیمکتهای چوبی بنشینند و برای پرنده‌ها دانه بپاشند، بی‌غصه و با قلبی آرام.

+ پیامها ٢:٥٢ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۳

برگ کاهوی خیس روی زمین، پوست موز می‌شود. شاید رفت‌وآمد امشبمان فقط برای برداشته‌شدن برگ کاهو، توی تاریکیها از روی زمین خیس به‌دست من بود. دنبال چیز بیشتری نیستم.

+ پیامها ۸:۱۸ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۳

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان. داشت به چی فکر می‌کرد؟ نپرسیده بودم ولی یا حدس درستی زده بودم، یا حرفش را زده بود، یا فکرش همان‌موقع اتفاق افتاد؛ اینطور آدمی بود. از آن‌بار، آن‌بار بخصوص، فقط تصویری باقی مانده: نیمرخ، صورتش را سمت آسمان گرفته، نور چراغ خیابان انگار صحنهٔ نمایشی را روشن کرده باشد؛ در طیفی از روشنایی به تاریکی نمی‌رسد، جهان بیرون از شعاع یک‌متری او یکسره تاریک و هیچ است. کافیست همین‌حالا از مرز رد شوم؛ پا را بگذارم توی نور مهتابی چراغ به قیمت از‌دست‌دادن آن‌تصویر یگانه. رؤیای من است! اما تا نخواهد همچوکاری نمی‌کنم.

اولین‌قطره‌ها که صحنه را هاشور زد و بر صورتش شادمانه نشست، دستش را طرف تاریکی، سوی من دراز کرده بود.

+ پیامها ٢:۳٦ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳

توی این هواها می‌توانم با تیشرت بیرون بروم ولی بی‌دستکش نه. و خب بیشتر وقتها با کاپشن می‌روم و دستکش یادم می‌رود. من حوصلهٔ بیشتر از این حرف‌زدن ندارم و تفأل می‌زنم به آسمان ابری امروز. اگر بارید؛ چنان، و اگر خفه ماند و ماند و ماند؛ چنین.

+ پیامها ۳:٠٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳

تعریفها تعیین‌کننده‌اند؛ عشق و علاقه و لذت، و گاهی حسرت و ناکامیهای آدم را رو می‌کند.

مرفه بی‌درد کسی است که چرت بعدازظهرش به‌راه و به‌میزان دلخواه باشد. مرفه بی‌درد می‌تواند چرت را به فراتر از مرزهای بیست‌دقیقه نیم‌ساعت حافظ سلامتی و به عمق و به غروب بکشاند. مرفه بی‌درد دربرابر عقل و عرف و خرافات، کاملاً‌ عشقی رفتار می‌کند.

+ پیامها ٦:٥۱ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۳

«روز و شب گرداب‌وش در خود سفر داریم ما»

:: بیدل

+ پیامها ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳

سفر به دیاری که آدمی را می‌کشاند به ماندگاری.

+ پیامها ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳

غروب خاکی که تاریخ‌تاریخ از روی ویرانه‌هایش رد شود باز رد زخم و خونی توی کوچه‌هایش پیداست. جنگ‌زدهٔ غرب و جنوب باشی یا جنگ‌زدهٔ تاریخ؛ خاک همان خاک است. گذشت زمان شوخی است. شنیدن، بله؛ شنیدن بو و رنگ خون، حواس آنچنانی هم نمی‌خواهد؛ اندکی فهم و بسیار دل می‌خواهد.

+ پیامها ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳

جاده‌های برقرار یک آبادی آشنا. دگرگونی فصل در پیمودن چندصد کیلومتر. تو در زدن به جاده، جویای فراموشی هستی یا یادآوری؟ خودت را گول نزن؛ هردو درنهایت یکی است.

+ پیامها ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳

لحظه‌های زیادی بوده توی زندگیم، موقع از‌دست‌دادنها بیشتر، ایستادم مات و از خودم پرسیدم حالا میخوای چیکار کنی؟ همان‌وقتهایی که همهٔ دنیا توی دره‌ای ازتاریکی‌سیاه فرومی‌ریزد و تنها نخی نازک زیر پا می‌ماند بسته میان دره‌ای که سر و تهش را مه پوشانده. «حالا میخوای چیکار کنی؟» و نه «حالا باید چیکار کنی؟». اینجا «باید»، عقل را برای انجام کار درست به فکر انداخته. یعنی هنوز می‌شود، فقط باید درست عمل کنی. راه هست. راه داری. ولی «حالا میخوای چیکار کنی؟» درماندگی دارد. اینجا «میخوای» از خواست و اراده دم نمی‌زند؛ یعنی حالا چه خاکی می‌ریزی توی سرت؟ این معنیها. بی‌سر، بی‌خاک، بی‌گناه، بی‌جان، بی‌هیچ؛ گاهی همین‌که تعادلت را روی نخ باریک بی‌سروته بین دره نگه داری، شاهکار است.

سقوط؟ دیدی! من از ساده‌ترین راه حرفی نزدم. از جازدن به‌اندازهٔ دست‌وپازدن بدم می‌آید. صبر می‌کنم.

+ پیامها ٩:٥٩ ‎ب.ظ
جمعه ۱٤ آذر ۱۳٩۳

یکی از همسایه‌های مشهدمان پیرزنی بود که همه بهش می‌گفتند بی‌بی‌جان. خانهٔ دخترش کنار خانهٔ خودش بود. وقتی مرد، دخترش توی حمام خانه‌اش او را شست و کارهایش را خودش کرد. همیشه توی ذهنم درگیر بودم که چطور توانسته! حالا به خودم نگاه می‌کنم و کارهایی که کرده‌ام و می‌بینم با یک‌عشق غم‌آلوده‌ای آدم دستش به چه‌کارها می‌رود برای عزیزش؛ حتی اگر ذهن در تصور، آدم را به جنون بکشاند.

زنگ زده‌اند که تهرانند و می‌خواهند یک‌سر بیایند عرض تسلیت. حالا؟ تسلیت سه‌روز یک‌هفته چهل‌روز؛ نه اینکه هرکی هروقت خواست بیاید داغ تازهٔ دل آدم را تازه‌تر کند و بعد هم برود پی کار و زندگیش. البته که قصدشان خیر است ولی این چهل‌روز را به‌تجربه دستشان آمده بوده که گفته‌اند. بعد از چهل‌روز باید آنها که زورشان می‌رسد بازماندگان را بکشانند به هیچ و پوچ زندگی و خودشان وگرنه بعدش کنار دلتنگی بی‌درمان ابدی، تازگی داغ هم به سال و همهٔ عمر آدم کشیده می‌شود.

+ پیامها ٥:٥٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳

«چون ماه نو ایجاد کن از تیغ سپر را»

:: بیدل

+ پیامها ٥:٠٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩۳

+ آسمان امروز را دیدی؟
- نه
+ پرنده خواند؟
- نمی‌دانم
+ آمدی، رودخانه می‌رفت؟
- کدام رودخانه!

خودش را فروخته؛ مثل همه

+ پیامها ٧:٥٦ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩۳

- چای با چی؟
- آب لطفاً

حتی نگاهم نمی‌کند

+ پیامها ٧:٥۳ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩۳

امیدوار باش
امیدوار باش
یک‌روز دنیا تمام می‌شود

+ پیامها ٧:٤٧ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩۳

دلتنگی یا به زبان می‌آید یا خفه می‌کند، هرآن راهی نفس آدمی است؛ به یاد نمی‌آید.

+ پیامها ٢:۳٦ ‎ب.ظ
یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳

همیشه‌بهاری باشد بر بالای کوهی، دور از دستهای دیگران؛ یک‌دم‌دیدنش نیازِ به‌سعی پروازآمده‌ای باشد. گیاهی دارویی؛ درمان همهٔ دردها، سنگ تمام طبیعت. قلب و ریه را رونق دهد، پوست و خون را جوان و دل را گرم کند، آرامبخش باشد. هوایش زندگی ببخشد. به قشنگی قصه‌ها، از قصه‌ها آمده باشد.

+ پیامها ۸:٢۳ ‎ب.ظ
شنبه ۸ آذر ۱۳٩۳

توی راه برگشت، کاغذ را داده بودم بهش بعد بخواند. خواسته بود خودم بخوانم. گفتنش سخت بود، نوشته بودم و خواندن آنچه خودم نوشته بودم برایم سخت‌تر بود. آخرش که چی! خوانده بودم:

«رفیق گرمابه و گلستانم، گلستانم
رفیق جسم و جانم، جانم
رفیق شب‌زنده‌دارم، صبحم
رفیق دلم، رازم

دوستت می‌دارم»

می‌بوسمت را نخوانده بودم. حی و حاضر. بوسیده بودمش.

+ پیامها ٦:۱٤ ‎ب.ظ
جمعه ٧ آذر ۱۳٩۳

مچ دستم بوی عطر می‌دهد. خودمم؛ با حرکتی غریب، یادآور دنیایی دیگر. دختری با ابروهای پر، رفته درِ شیشه‌ای فراموش‌شده را باز کرده و با حرکتی ازیادرفته عطری خوش و آشنا را نشانده بر مچی یخ که برود مهمانی. و مچ‌به‌دماغ، هی بو کرده و بو کرده. بوییدن را دوست دارد. میوه را پیش از خوردن بو می‌کند، کاغذ نو را بو می‌کند، کاغذ کهنه را بو می‌کند و گاهی اصراری دارد که بوی درختی را که از کتابی کشیده بیرون، حالی دماغ بقیه کند. بوها را دوست دارد. بوی خانه‌ها یادش می‌ماند و نمی‌دانم چرا سوم‌شخص می‌نویسم. چرا؛ می‌دانی چرا سوم‌شخص نوشتی. مدتی گم شده بودی از دنیایی که گفتی. این دوم‌شخص یعنی با خودم حرف می‌زنم و اینها همه‌اش توضیح واضحات بعیدی است از من. می‌خواهی اینها را پاک کنی؟ نه. بگذار باشد. بگذریم. بسیاری دیده‌ایم دخترهایی که تا ماتیک رفته‌اند و ازش برگشته‌اند. ولی تا عطر رفتم و خوش بود. [دلم می‌خواست اینجا می‌نوشتم «تا عطر، تا آدمی، تا عطر آدمی رفتم و خوش بود.» ولی خب دروغ؟ من فقط تا عطر رفتم و خوش بود]. و بعد کشو را پی جورابی ساق‌بلند گشتم که وقتی می‌نشینم و پاچه کمی بالا می‌رود موهای پا پیدا نشود؛ که جورابهای ساق‌بلند تمام دنیا آب شده بود رفته بود توی زمین یا شاید هم اشتباهی همراه لباسهای تابستانی رفته قشلاق. شاید هم ییلاق. الان مغزم برای تشخیص درست ییلاق قشلاق کار نمی‌کند. ناچاری جورابی ساق‌کوتاه رسوایم کرد و توضیح دادم بی‌حوصله‌ام. نه اینکه حرف موها را بزند ولی خب خیره شده بود. اگر خاطرش عزیز نبود از موها دفاعی فمینیستی می‌کردم. دارم چرت و پرت می‌نویسم؟ آیا مستم؟ چرت و پرت می‌نویسم و فقط تویی که می‌فهمی ته این حرفها می‌خواهد به کجا برسد که نیستی جان جان جان.

* ایرج جنتی عطایی؛ پل، گوگوش.

+ پیامها ٧:٤٧ ‎ب.ظ
جمعه ٧ آذر ۱۳٩۳

این اسب را می‌بینی لب پرتگاه رم کرده. لحظهٔ بعد را تو تا ابد نمی‌فهمی.

+ پیامها ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٦ آذر ۱۳٩۳

مضطربم. آژیرها دیوانه‌ام می‌کند.

مردی دمر افتاده بود روی زمین. پدر را بیدار کردم برود ببیند او آقای طبقهٔ دوم نیست. خودم نرفتم چون زانوهایم، دستهایم و درون وجودم شروع کرد به لرزیدن و نتوانستم تکان بخورم. از پشت پنجره دیدم که مرد بلند شد و دیدم که هیچیش نشده. چندنفر دورش بودند. کمی نشست لب جدول و بعد با ماشین سربازی که قبلش لابد داشت به اورژانس زنگ می‌زد، خندان رفت. هنوز که هنوز است یک‌لرزی ته دلم هست برای مرد ظهری؛ اگر همسایه‌مان بود، اگر بلند نمی‌شد، اگر با این دست و دل لرزان همهٔ اینها را دیده بودم... نمی‌خواهم کسی را بشناسم، نمی‌توانم نگران شوم. نه اینکه از مسئولیتی که شناختن و دانستن می‌آورد فرار کنم؛ دقیقاً به‌خاطر همین شانه‌ها، شانه‌های مسئولی که حالا شکستگیش ناتوان و شرمنده‌اش کرده. الان فقط دلم می‌خواهد با باقی‌ماندهٔ خانواده‌ام برویم پناهگاهی، کسی تکان نخورد، قدمی برندارد، بیرونی در کار نباشد، همه کنار هم باشیم، همه‌شان را بغل کنم تا وضعیت، به روشنی و سفیدی مرگی دسته‌جمعی شود... کاش همه با هم رفته بودیم.

دلتنگی خفه‌ام می‌کند. باران تندتر شده.

+ پیامها ۸:٢۸ ‎ب.ظ
دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳

«همچو خون پیش از فسردن از رگ بسمل برآ»

:: بیدل

+ پیامها ۳:۱۳ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::