Home  Feed  Email
جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳

سر باش؛ به تنت و بر دیگران بیَرز.

+ پیامها ۸:۳٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳

تابستان مدرسه. هم‌قد پنجرهٔ روبه‌حیاط زیرزمینم. با سبدی چوبی تله گذاشته‌ایم برای گرفتن گنجشکی، کبوتری. توی حیاط چندردیف ارزن ریخته‌ایم که همه به زیر سبد می‌رسد. سبد را به ترکه‌ای تکیه داده‌اند و نخ بسته به ترکه را دستم داده‌اند؛ نوبت من است. مجسمه نشسته‌ام. پرندهٔ گرسنه باید به‌هوای دانه تا زیر سبد برود و نخ را بکشم و به دام بیفتد و بچه‌ها را از زیرزمین خنک صدا کنم. ولی نخ را نمی‌کشم. سیر که شد و پر زد، سرم را جوری که تله نیفتد، می‌گذارم زیر سایبان سبد و دراز می‌کشم. آفتاب به تنم می‌تابد. شاید چرتی هم بزنم... خواهم گفت پرنده‌ای نیامد و دانه‌ها را جارو کرده‌ام.

من بازی را بلدم. تا یک‌جایی آدم کشیده می‌شود، بعد باید به‌راستی پا پس بکشد، حتی با دروغ؛ نه به‌خاطر خودش، شاید هم به خاطر خودش، که به گه کشیده نشود. دروغ را بلدم. همه بلدند.

بعدها صدای تقلای کبوتر بر حصار چوبی، هیچ از یادت نخواهد رفت. نمی‌خواهم.

+ پیامها ٢:٠٢ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۳

زیتون پروردگار خوراکیهاست.

+ پیامها ۱:۳۸ ‎ب.ظ
شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳

این زن‌داییم که صبح زنگ زد، کسی است که روز حملهٔ مغول آمد دستهای من را محکم گرفت، از زیر مشت و لگد، خون‌آلود و اشک‌آلود کشید بیرون. زمان مرگ پدربزرگم هم به او حمله‌ور شده بودند. شاید می‌دانست که تیغ کلمه‌ها در داغ، عمیق‌تر و ماندگارتر و با رنج فزایندهٔ کاهنده‌ای می‌برد که منجی شد. زنگ که می‌زند نمی‌گوید گوشی را بده آن‌یکی احوالش را بپرسم. جدا جدا بهمان زنگ می‌زند. من این سعی را سرمهٔ چشم می‌کنم.

+ پیامها ۳:۱٤ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳

حرف، حرف حال زن در فریم سومی است که جدا کرده‌ام. در اولی و دومی زن دارد خواب خوبی را که دیده، دلنشین تعریف می‌کند، حتی من بیرون از فیلم را که از تعریف خواب هم خوشم نمی‌آید، هی می‌نشاند حدود دقیقه‌های نود که خوابش را گوش کنم و خواب‌تعریف‌کردنش را تماشا کنم. نور سرد روی صورت زن از پنجره است. بیرون پنجره، برف شرق ترکیه. روبروی زن، مردی که دوستش دارد. کی از اول تا آخر او را اینقدر رها و شاد و خنده‌رو می‌بینیم جز همینجا که رهاییش حاصل خوابی است و مرد با دوجمله و یک‌خمیازه به‌پیوست، فاتحهٔ حال و روز و زندگی زن را می‌خواند!

+ فیلم + زن حیاتش

*چارلز بوکوفسکی

+ پیامها ٢:۱٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳

به دعوایی فکر می‌کنم که به‌خاطر وجود من راه افتاده بود. او که هوای من را داشت، در اوج بحث و دعوا گفته بود «اصلاً فلانی خر کیه!» فلانی من بودم. افراد حاضر در جمع به هم نگاه می‌کردند که یعنی طرف هواداری فلانی را نمی‌کند دیگر، و به دعوایی فکر می‌کردند که میان من و او راه افتاده بوده. او با دیدن نگاه متعجب جمع به دعوایی فکر می‌کرد که بعد از رفتنش از جمع دیگر ادامه پیدا نمی‌کرد. به من فکر نکرده بود بلکه آمده بود سراغم که برویم یک چایی بزنیم. فلانی خر کیه را خودم ازش خواسته بودم بگوید که کلک قضیه کنده شود. گفت مثل فیلمها که باید توی یخ و برف دست و پایی را جدا کنی که جانی را از دست ندهی. -نپرس. -نترس نمی‌پرسم. بعد که قضیه تمام شده بود، خنجرهای پشتم را نشانش داده بودم که دیگر اصلاً مهم نبود؛ برایم تمام اهمیت و ارزش دنیا این بود که بهم اعتماد کرده بود بدون اینکه توضیحی خواسته باشد یا در مقابل خواسته‌ای داشته باشد، بدون اینکه خنجری پشتش نشانده باشم. واقعاً انگار همهٔ اینها خواب بوده.

+ پیامها ۳:٠٤ ‎ب.ظ
شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
+ پیامها ۸:۱۸ ‎ب.ظ
جمعه ۱٦ آبان ۱۳٩۳

«چه سازد گر به حیرانی نپردازد حباب من»

:: بیدل

+ پیامها ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳

چندروز پیش آسمان جوری قشنگ بود که آدم دلش می‌خواست سرماسرما با رفیقش که اسم ابرها را از جغرافی مدرسه یادش مانده، جای بی‌سقفی دراز بکشد به تماشای آسمان و قدر دو سه مسافرت بهاری حال عوض کند. امروز که دیگر زمستان مستقر شده، نشستم توی ایستگاه خلوت و تا اتوبوس برسد دل سیر گریه کردم. خوبم. پاشو حافظ را بردار و یک غزل بخوان. برای من این آمد.

+ پیامها ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩۳

قرار به دستهایم برنگشته. بیقراری انگشتها را به کوک ناآشنا و زیادماندن در اصفهان و شور ربط دادم و گفتم تا عادت به کوک و حال تازه صبوری کند. وقتی رفت، دیدم نه؛ چندان غریبم نیست. راحت‌تر از همیشه خو گرفتم. انگشتها با فاصله‌ها غریبی کنند گوش که آشناست.
اگر حالش را داری بنشین این جملهٔ آخری را بکشان به دنیای آدمها، به صداها، به فاصله‌های نجومی، به دست و دلهای بیقرار، به صدایی که فاصله از گوش و یادش نمی‌برَد و خیلی حرف هست، خیلی. حوصله... حالش را هم نداری بیا شعر بخوانیم:

«بیا پنجره‌ها را ببند
دستهای مرا ببند و
دهان مرا ببند،
باز به هرسو که بنگرم
تو آوازی خواهی شنید!»

:: سیدعلی صالحی

+ پیامها ٤:٢۳ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳

پرسید کسی توی زندگیته؟ به‌گمانم وقتی یکی توی زندگی آدم باشد، داد می‌زند. گفتم نه. پرسید توی ذهنت چی؟ توی دلت؟ دخترها زمان بچگی، خیلی بچگی، رازشان، رنگ شورتشان بود. تنهاراز همین بود و هیچ پنهان دیگری نداشتند. همان‌موقع هم حتی اگر از جواب‌دادن طفره می‌رفتم، باز حس بدی داشتم از اینکه کسی با پرسشی پا را فراتر گذاشته بود. رازها و در و پیکر بچه‌های حالا را نمی‌دانم. حاشیه نروم؛ خلاصه... پرسید توی ذهن و دلت چی؟ واضح مثل اینکه از شام و ناهار پرسیده باشد، و من با اینکه توی ذهن و دلم هم کسی را ندارم، احساس ناامنی کردم. به‌خاطر همین، شوخی‌شوخی قضیهٔ رنگ شورت بچگی را برایش تعریف کردم.

+ پیامها ٩:٥٦ ‎ب.ظ
دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳

هزارسال باهم‌بودن کم است؟ اغراق است؟ اصلاً عادی نشده بود، نو عاشقش مانده بودم. گفتن اینها به خودش برایم سخت بود، ولی می‌دانست. از بودن با من راضی بود، گفتنش برای او سخت نبود، حرف نبود؛ چطور می‌توانستم خوشبخت نباشم!

«آنجا خواب هم هست، اما بلند
دیوار هم هست، اما کوتاه
فاصله هم هست، اما نزدیک، نزدیک
نزدیک‌تر بیا
می‌خواهم ببوسمت!»

:: سیدعلی صالحی

+ پیامها ٦:٠٧ ‎ب.ظ
شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳

راننده روی دستش از مچ تا آرنج بخیه داشت. آستین‌کوتاه تنش بود. صورتش را ندیدم. مهربان بود؛ همین که پدر ازم دستمال‌کاغذی خواست برای امیر و دستمال‌کاغذی ماشینش را به پدر تعارف کرد یعنی مهربان بود. یعنی آنقدر از آدمها بد دیده‌ام، بد دیده‌ام، بد دیده‌ام، چنان به تن و جان خونی ما در سخت‌ترین لحظه‌ها و روزها، مشت و لگد حیوانی زده‌اند که از همین مهربانی سادهٔ انسانی اشک به چشمم آمد. بخیه‌ها را نمی‌دانم چرا گفتم؛ شاید چون از اول تا آخر چشمم بهشان بود. ممنونتم جوان.

+ پیامها ٤:٥٤ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳

«ساز ما بیرون تار افکنده است آهنگها»

:: بیدل

+ پیامها ٩:۳٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳

نوشته: تصنیف بته چین.

+ هیچی

+ پیامها ۸:۳۱ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::