Home  Feed  Email
چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳

توی چمدان خالی‌ای که بستم، آدمی جا نمی‌شود.

+ پیامها ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۳

«نی تیغ ز دست تو جدا شد نه سر از ما»

:: بیدل

+ پیامها ۸:٠۱ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۳

فلایت‌مُد. ماسماسک سخت‌جان پخش موسیقی سرانجام خراب شد. با این یکی ماسماسک که کارکرد ارتباطیش را از دست داده و ماشین‌حساب است و قصه می‌خواند و نور می‌اندازد، چیزی گوش می‌دهم؛ همان نقّالیها که گفتم چشمها را گرم می‌کند. رستم و سهراب. رؤیا می‌بَردم. پیغامی از مرز بی‌آنتی می‌گذرد و پاکت‌نامه‌ای زرد روی صفحه نمایان می‌شود با اسمی. لمسی نیست، با سرانگشتم روی حروف قشنگ اسم می‌کشم؛ روایت ادامه پیدا می‌کند و نوشداروی رسیده، سهراب را زنده و شاهنامه را نو می‌کند، چه برسد به من و زندگیم. چطور آدم از بعضی خواب و رؤیاها بکَّنَد!

+ پیامها ٦:٢٧ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩۳

با این حال، آنجاها که آفتاب می‌زند، آسمان پیداست و قطار دیگر زیر زمین نیست و صدا، صدای قطار بین‌شهری می‌شود؛ عشق می‌کنم. زندگی هم از هر نظر همین است دیگر.

+ پیامها ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ
یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳

توی فولدرهای موسیقی می‌گشتم. یک‌سری نقّالی شمال خراسان پیدا کردم. چه صداها چشمهایم را گرم کرده! بگذارم بعد؛ می‌تواند شبهایم را روشن کند و بخواباندم.

+ پیامها ٢:۱٩ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳

«...که زخم تیغ تو دارد طواف گردن ما»

:: بیدل

+ پیامها ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ
شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳

چرا از آمدنت به خوابم می‌پرسند، وقتی هر پروانه تویی!

+ عکس از فیلم

+ پیامها ۳:٥٤ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳

تازه‌ای نیست جز اندکی نگرانی، که هرقدر هم تکراری، همیشه جان را تازه، بی‌ذره‌ای صدا و ازیک‌کنار می‌کاهد؛ وگرنه من به چوب دو سر گهی بودن عادت دارم.

+ مثال

*بیدل

+ پیامها ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳

کنار کیکی که دیروز آوردند برای عیدمبارکی، شمع گذاشتیم و فوت کردم و غم‌انگیز سی‌ویک‌سالگیم تمام شد.

+ پیامها ٩:٤٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳

«کیست جز تیغ تو تا فهمد چه سر داریم ما»

:: بیدل

+ پیامها ٢:٠۸ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳

کم پیش می‌آمد اما کالیفرنیا آن‌شب زیادی تاریک و شلوغ بود از وجود رنگ‌به‌رنگ آدمها. چندجعبه‌کبریت ریخته بود توی جیبهایش، دو بطری آب برداشته بودیم و بیرون زده بودیم. تلنگر به چوب‌کبریت سوار بر سنبادهٔ جعبه و پرواز آتشی خُرد در خلوت، در برهوت. و خاموشی. و بعدی. و بعدی. هر جعبه، میانگین چهل شعلهٔ رقصان. بطریهای آب را به‌سلامتی صبح خلوت ساکت، به هم زده بودیم و با خورشیدی که خرده‌خرده از جعبه‌های کبریت به آسمان کشانده بودیم، صبحمان شده بود.

+ پیامها ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ
شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳

لطفی و مستنبط بر سن پرفانوس، مشغول تار و تنبکند. زنده. بودیم. از آن روز تا حالا دست‌کم سه‌عزیز را مطمئنم که همیشگی از دست داده‌ام؛ رفیق و استاد و مامان. قفسهٔ سینه‌ام انگار شکافته باشد؛ قلب خارج می‌زند. مشغول نوشتنم. ریز و زیاد. حجمی از خون‌آتش را از دل بیرون ریختن و نوشتن و سوزاندن، نا و نفس برایم نگذاشته. مرغ سرکنده‌ای که زیر پرش فندک هم گرفته باشند. بوی سوختنیها را باد پاییز می‌بَرد. بر سوختنیها باران می‌بارد و عجیب نیست که خاموش نمی‌شود. خلاصم کن. سوخته منم. لطفی می‌رسد به: «من درد می‌برم» فریاد می‌زند: «فریاد می‌زنم» می‌نویسم: فریاد می‌زدم... قرار بود غباری از آتش اینجا ننشیند زهرا! چشم زهرا! دم‌نزدن را خوب بلدم زهرا. بلدی زهرا.

* و گیومه‌ها از نیما یوشیج

+ پیامها ٦:۳٥ ‎ب.ظ
جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳
+ پیامها ۳:٥۱ ‎ب.ظ
جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳

دستها رها می‌شوند. دست بکش؛ دستها دچار خشکی پاییزه شده. برای شستن چارتکه ظرف، راه‌به‌راه دستکش دست‌کردن، حوصلهٔ زندگان را می‌خواهد. پس آدم دستها را رها می‌کند.

+ پیامها ۱:٤٩ ‎ق.ظ
پنجشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۳

از هرطرف که رفتم، یا بهتر بگویم در رفتم باز سرم خورد به حرف راست رفیقم، که پارسال پیش از مرگش گفت، و سرسری گذشتم.
همهٔ چهارماه اخیر را کاغذی می‌نویسم و می‌سوزانم. گردَش را هم اینجا نمی‌پاشم. همچنان از در و دیوار حال می‌نویسم.

+ پیامها ٩:٤٧ ‎ب.ظ
دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳

ناخودآگاه، در گریه‌کردن در آغوش دیگران تبعیض گذاشتم. اینطور که رو کردند بر بعضی ربع‌ساعتی زار زده‌ام و بعضی را دست داده و رد شده‌ام. غلط کردم یا نه؛ نمی‌دانم. هیچ دفاع و دلیل قابل بیانی ندارم. تازه، علاوه بر اصل قضیه، سکوت در برابرش هم دردسرساز شده.

+ پیامها ٦:٤٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳

لبخندهایم تغییر هویت داده، سکوتم.

+ پیامها ٦:۳٢ ‎ب.ظ
یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳

خون‌زارم.

+ پیامها ٩:٥٢ ‎ب.ظ
جمعه ٤ مهر ۱۳٩۳

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان؛ یک‌طوری که بدانی هرشب، شب آخر است. آگاهی آرامشم را به‌هم نمی‌زد؛ از اول می‌دانستم دارم به کسی دل می‌بندم که رفتنی است. هرشب با این احتمال -نمی‌گویم ترس- می‌گذشت که او صبح را نخواهد و نبیند دیگر. پس قول و قرار این بود که روز را بی‌تکرار و تمام و کمال زندگی کنیم و هر شب بمیریم. هر دو بمیریم. شاید صبح، دنیا ادامهٔ دنیای با او باشد، شاید هم نه؛ جهانی او را از دست داده باشد و در برابر یک‌عالم من عددی نبودم. سخت‌تر از این چه؟! این سختی را ساده پذیرفتن به ازدست‌دهنده‌ای مثل من نیاز داشت.

+ پیامها ۸:٠٦ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::