Home  Feed  Email
چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳

بروم بهش بگویم اگر یکی همچوصبحانه‌ای در حالت عادی برایم چیده بود، از دروازه‌های بهشت ردم کرده بود. درست‌حسابی ازش تشکر نکردم، حتی اوقاتش را تلخ کردم. مخصوصاً که نفس‌زنان و با دلشورهٔ تلفن صبحش خودم را رساندم و وقتی فهمیدم دلشوره بی‌دلیل بوده، دستم را روی قلبم گذاشتم و افتادم. ننشستم؛ افتادم کنار بساطی که چیده بود.

+ پیامها ۱:۱٩ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳

غمگین نمی‌شوم، دلم نمی‌گیرد، افسرده نیستم، به مرگ فکر نمی‌کنم، عصبانی نیستم، شلوغی و فضولی و توهین و تحقیر آزارم نمی‌دهد؛ حالا اینها حتی فرحبخش به‌نظرم می‌رسد... که فراتر از تمام اینها بر من رفته.

+ پیامها ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ
یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳

خستگی از حد که بگذرد
خواب آدم را نمی‌برد
موافقی به چای و سکوت؟

+ پیامها ٦:٥۱ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳

پشتم راه برو
قدر هزارکیلومتر
درکردن هزارساعت

+ پیامها ٦:٤٩ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳

چه بی‌فایده‌ام
وقتی تو هم حرفم را نمی‌فهمی

+ پیامها ٢:۱۸ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳

گُردهٔ خونی که سوارشدن ندارد.

*سایه

+ پیامها ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۳

سه‌سالگی میلیمتری با مرگ فاصله داشتم. حالا از آن نوروز خونین فقط رد کمرنگ بخیه‌های کنار صورتم برای من و خاطره‌ای دور برای دیگران مانده. دست تمام‌خسته‌اش را می‌کشانم به صورتم برای یادآوریِ معجزهٔ ماندنم، برای یادآوری زندگی، برای قولی که داده.

+ پیامها ٧:۱۳ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۳

حرف‌زدن یک‌چیز است، با کی حرف‌زدن چیز دیگری. فراتر از گوش، فراتر از نگاه آدمها می‌خواهم و می‌روم؛ دلشان میزان است که چقدر با من و با احوالم هماهنگ است، وگرنه بیا با هزارنفر حکایت کنم و سنگین‌تر و شاید پشیمان برگردم. بدیهی است؟ پس اصل مطلب: پابوسم -نه به مجاز- حقیقتاً پابوس آن‌عزیزانم که با دل حتی سکوت را می‌شنوند.

+ پیامها ۱:٢۸ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳

شب مهمانی. شب خوشی. شب سفر. شب طبیعت. شب تا سحر بیدار به خنده. و آدمی که صبح برمی‌گردد. آخ که همه‌اش چقدر دور و انگار مال دنیای دیگری است؛ گاهی آنکه دارد صبح برمی‌گردد شاید از سخت‌ترین شبهای روزگار و زندگیش را گذرانده باشد.

+ پیامها ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۳

دوست‌نداشتن مثل روز روشن است.

+ پیامها ۱:٠٧ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۳

دوست‌داشتن مثل روز روشن است.

+ پیامها ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳

امروز مأمور مترو، دست خانم پیری را که نفس‌نفس می‌زد و از پله‌برقی می‌ترسید گذاشت توی دستم که ببرمش بالا. کوله‌پشتی داشتم و بطری شیشه‌ای دستم بود و دست لرزان خانم و خودم هم به‌زحمت روی پا بند بودم. خلوتی روز تعطیل و تنها مسافران پیاده‌شده. می‌ترسیدم اگر بیفتد نتوانم کنترلش کنم. دستم را چسبیده بود. دستم را چسبیده بود و هم‌مقصد بودیم. یواش‌یواش رفتیم. می‌دانی که این‌روزها کافیست انگشتی به من بخورد بزنم زیر گریه؛ گفت اگر نبودم و می‌دید آن‌یکی در بسته است نمی‌توانست آسانسور را پیدا کند، گفت من را خدا برایش فرستاده و چه و چه... اصلاً می‌توانم از همین اینجوری دست کسی را سفت چسبیدن این مدت قصه‌ها بگویم. خلوتی خیابان را تنها نرفتم. شک می‌کنم که کداممان دست آن‌دیگری را چسبیده بود!

+ پیامها ٧:٢٩ ‎ب.ظ
جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳

دلم می‌خواهد نذر کنم ولی بلد نیستم و نمی‌دانم چه. از طرفی دلم می‌خواهد در نذرم دست و جان و دلم وسط باشد. مثل این خانمی که شش‌ماه توی کما بوده و حالا می‌آید نذرش را ادا می‌کند؛ ظرفهای بیمارستان را می‌شوید.

+ پیامها ۱:۱۱ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::