Home  Feed  Email
یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳

«همهٔ زخمها شفا می‌یابند
بگو آمین!
همهٔ‌ آرزوهای خوشِ آدمی برآورده می‌شوند
بگو آمین!

و تو پس از برخاستن، برخواهی خاست،
تو باید خاسته بیایی
که دوستت می‌دارند،
که دریا را به دیدارِ تو می‌آورند،
چند صباحی دیگر به آن روز بزرگ نمانده است،
فردا، پس‌فردا، همین‌الآنِ خودمان حتی.
دعا کن عزیز خوبِ خودم
ما به آرزوهای آدمی... دعا می‌گوییم
تو بگو آمین، بگو یاری برسد، یاوری برسد!

دوست
آشنا
اهلِ اینجا
همسایه، نور، آدمی
بگو یاری برسد، تو را به‌خدا بگو یاوری برسد»

:: سیدعلی صالحی

+ پیامها ٦:٥۱ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩۳

زیر دوش سرم را محکم توی دستهایم گرفته‌ام و گریه نمی‌کنم، فکر می‌کنم و نباید فکر کنم. هزاردست در من کار گذاشته شده انگار؛ یکی معده را فشار می‌دهد، یکی قلب را، یکی در کار گلوست. دستی هم به عادت هر ماه دارد برای پک و پهلو و کمرم سنگ تمام می‌گذارد. زمان از دستم در می‌رود. شیر را می‌بندم. یاد گربه‌ای میفتم که چطور با نگاه چپ‌چپ به ما، بچه‌هایش را به دندان می‌گرفت و از زیرزمین می‌آمد می‌پرید لب دیوار حیاط و دور می‌شد از آدمیزاد. توی آینهٔ بخارگرفته صورتم شبیه حمام‌رفته‌ها نیست، شبیه ازجنگ‌برگشته‌هاست. یاد خودم میفتم که چطور سینه سپر کرده‌ام. چه نگاهها، حرفها، کارها. جان، نگهبانِ تن داروندارم -خانواده‌ام- کرده‌ام؛ تا تهش بخوان.

+ پیامها ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳

آیا می‌شود یک سیگاری آشفته را مچ گرفت که توی پریشان، پس چرا آتش کبریت بی‌حواست، درست به سیگارت می‌گیرد؟ یکی دو سالی تایپیست بودم وگرنه بی‌غلطی و نیم‌فاصله و فلان را می‌کوبیدم توی سرم در این برزخ. رعایتش ناخودآگاه است.

+ پیامها ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳

آدمها در دو حال از بقیه یاد نمی‌کنند؛ وقتی که مغز از خوشی یا ناخوشی اشباع شده باشد. امیدوارم سرت گرم اوّلی باشد و به دومی گرفتار نشوی. فقط در حالت اوّل، وقتی خوشیِ سررفته‌ات از جوش افتاد، انتظار آغوش گرم دیگران را باز نداشته باش. همچنین عقل و شعور به خرج بده و اگر کسی در حالت دوم دست‌وپا می‌زند، اگر اوضاعش آرام‌تر شد و یادت کرد، همان آغوش قبل باش؛ گرم‌تر نیستی، آدم باش و سردتر نباش.

+ پیامها ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳

اطلاعات را که وارد می‌کرد، سنّم را پرسیده بود. طبق عادت گفته بودم شصت‌ودو؛ سال تولدم را جای سن گفته بودم. باورکردنی هم بود. می‌آمد بهم. این تازه مال روزهای سیاه پارسال بود که خیال می‌کردم خانه‌خرابی عالم همان و پیری و کمرشکستگی همان. حالا در من بخوان هزاروسیصدوشصت‌ودو.

+ پیامها ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳

کم‌حرفم که حتی گاهی صدایم برای خودم تازگی دارد. ولی هرروز آن چنددقیقه را هفتادهزارکلمه از دل به صدای کهنهٔ آشنایم می‌گویمش. کتاب‌کتاب، فیلم‌فیلم می‌شود از آن‌حجم خاطره و حرف امیدبخش دلی، نوشت و ساخت. چرا کتاب و فیلم! از جان‌ودل برآمده، زندگی‌زندگی می‌شود ساخت.

* سیدعلی صالحی

+ پیامها ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ
یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳

من عامی می‌روم توی واژه‌یاب می‌زنم سرمنزل. تا حدی که کارم را راه بیندازد، می‌بینم سرمنزل همان منزل هم است. اما برای من، سرمنزل یک‌جور دیگری سبک می‌کند، رسیدنش بار از شانه برمی‌دارد. قرار می‌آورد. شاید هم اینها تعابیری عامیانه و من‌درآوردی باشد. باشد!

+ پیامها ٦:٥٧ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳

خشمگین نباشم. آدمها گاهی -شاید و امیدوارم ناخواسته- دهانی گشاد و دلی کوچک دارند. سیاه. کلاغ گرسنه. دست و زبان دل‌پاکها را هم کنارم دارم. سفید. شیر تازهٔ میشی سیر، پای دامنه‌ای از کوههای شمال خراسان، صبحِ اول را خواسته، ‌آفتاب نوخاسته را. پس چرا خشمگین باشم از عبور کلاغی استخوان‌به‌منقار! بنوشم؛ سفیدی را بنشانم به دل، بگذارم روی چشم.

+ پیامها ٦:٤٤ ‎ب.ظ
جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳

درمانده با برادرزاده‌ام نشسته بودم به بازی، کنار همهٔ نگرانیها، بی‌دل‌ودماغ. می‌بینی! رنگها را ترکیب می‌کرد و می‌دانست که سبز و آبی می‌شود زرد. اسمهای سخت رنگها را بلد است؛ ارغوانی، آجری، حتی رنگی شبیه رنگ دارچین را اسم برد ادویه‌ای! رنگها را روی کاغذ روی هم می‌کشیدیم که ببنیم ترکیب قرمز و سبز مثلاً چه می‌شود. حاصل کار را که می‌دید هیجانزده می‌گفت «چطور ممکنه؟!» می‌پرید هوا و خبری می‌گفت «باورت میشه.» کاری کن عزیز دلم به معجزه. کاری کن که از برزخ بپرم آسمان و سرخوشانه فریاد بزنم چطور ممکنه؟!... باور دارم. ممکن کن.

+ پیامها ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ
جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳

دلم می‌خواهد بردارم بروم آسمان بنشینم، دانه‌دانه برشان دارم، از خودمان تبعیدشان کنم. دورشان کنم به جایی که برهم‌زنندهٔ آرامش و امید ما نباشند. آخ که اگر دل و گلوی من زبانی جدا و بی‌ملاحظه داشت برای فحش و فریاد!

+ پیامها ۳:٥٥ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳

دور سفره نشستیم و مثلاً داریم غذا می‌خوریم. از بشقابم که بیرون می‌آیم، نگاه گلوی بقیه می‌کنم؛ انگاری لقمه برای همه سخت پایین می‌رود، همه فرو رفته‌اند توی بشقابهایشان. از خودم بیرون می‌آیم و طناب مشترک دور گردنمان را می‌بینم که از حلقه‌ای در سقف رد شده. کافیست زیر پای یکیمان خالی شود، ته دل یکیمان.

+ پیامها ٩:۳۸ ‎ق.ظ
دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳

چطور تبر خورده به ریشهٔ زندگیم و وبلاگ می‌نویسم! تبر خورده و بعضی را همیشه آدمی مجبور است؛ غذا و شبه‌خواب و حمام و دستشویی و کارهای خانه. کارهای خانه، نه کارهای شخصی؛ دست و دلم به هیچ‌کار شخصی نمی‌رود. وبلاگ هم برایم همه‌جوره حکم سیگار سیگاریها را دارد وگرنه می‌بینی که از در و دیوار می‌نویسم. از در و دیوار می‌نویسم که لحظه‌ای سقف ریخته را نبینم.

+ پیامها ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ
یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳

یادمان رفته بود تقویم را ورق بزنیم. با اینکه اسب را می‌پرستم ولی چشم درشت اسب خرداد، یادآوری‌کننده و مایهٔ عذاب بود. حالا کفشدوزکی بر صفحهٔ تیرماه است که می‌توانم به فال نیک بگیرم. هر پروازکننده‌ای را به فال نیک می‌گیرم. چندروز پیش مورچهٔ بالدار را نماد خیر دانستم، بعد کفشدوزک تقویم و راه‌به‌راه پروانه‌های سفید و رنگارنگ باغچه‌ها را، طرقهٔ مکانیکی با آواز جادوییش، مرغ‌عشق آبی معاملات ملکی و پرندهٔ خوشخوان همیشگی درخت بیرون که این‌روزها فراموشش کرده بودم و او همچنان بوده. همچنان هست. «همچنان» وقتی اینطور قید عادت خوب می‌شود چقدر دلگرم‌کننده است!

+ پیامها ٩:٢٦ ‎ب.ظ
یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳

آمدم بنویسم «من را ببینی نمی‌شناسی دیگر؛ از هر نظر که بخواهی»؛ دیدم خیلی چیزهای این‌دنیا دیگر گفتن ندارد. خنده‌دار است که باز دارم ضمنی می‌گویمش... اگر آن نشناختنِ نگفتنی را حس کردی؛ یا غریبه می‌شوی یا آشنایم می‌مانی. با غریبه هم مهربان خواهم بود. روزگار ساده زیرورو می‌شود و سخت زیرورو می‌کند. چوبش را خورده‌ام.

+ پیامها ٩:٠٢ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳

من همانم که با یک تار مو می‌توانم خودم را حلق‌آویز کنم و به یک تار مو می‌توانم چنگ بزنم و بنای زندگی کنم! حالا شده آتش بزنم خودم را، می‌زنم در این قیرگون زندگیمان، که نور ببینی و برخیزی. مردانه می‌خواهم نبازم، نبازی.

+ پیامها ٥:٢٧ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳

یکی گفت بروم نمازخانه دراز بکشم. رفتم. درش بسته بود. تا ظهر باز نمی‌شد. افتاده برگشتم دوباره روی بلوکهای سیمانی کنار باغچه. دمپاییهایم را درآوردم. چهارزانو زدم. زار زدم. جسته‌گریخته یادم می‌آید. علی، به‌هوای اینکه نمازخانه‌ام، رفته بود نمی‌دانم کجا. به‌گمانم آن‌موقع تازه تنها ول شدم.

+ پیامها ٤:۱٩ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢ تیر ۱۳٩۳

از بازی ایران و کجا می‌گفت. گفتم بازی چی؟ می‌دانست مشتاق بودم؛ وارفته گفت جام جهانی. گفتم مگه شروع شده! بعدش لال شدیم.

+ عکس رزتاست

+ پیامها ٧:٥٢ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢ تیر ۱۳٩۳

مجموعهٔ گرمازدگی و سرماخوردگی بی‌وقت و گریهٔ دیشب، امروز انداختم. چیزی که این‌روزها دیده و فهمیده‌ام این است که آدم در نهایت ناتوانی هم عجیب می‌تواند؛ همان سگ‌جانی خودمان. بدیش این است که فقط  در دل حادثه حالی آدم می‌شود. شرحش برای فهماندن، شبیه شرح عشقی سراندازانه و جان‌بازانه؛ آب در هاون کوبیدن است. سخن کوتاه! با این حال رفتم و باز آفتاب‌نگران، چشم‌به‌راه زمان مقرر بودم.

+ پیامها ٤:٢۱ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳

آدمیزاد جان سگ دارد و خبر ندارد.

+ پیامها ٥:۱۱ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::