Home  Feed  Email
جمعه ۳٠ خرداد ۱۳٩۳

اسکلت دستم را گذاشتم روی شانهٔ پرگوشتش و بهش گفتم درست میشه. اسکلت دستم رفت به جسمش. بعد هم نشستم توی چشمش با قطره‌اشک قیمتیش ریختم روی صورت و روسری و لباس و پای بی‌جوراب توی دمپاییش. دست باقیمانده‌ام به بازویش، محکم‌کاری کردم و گفتم دلم روشنه. وقتی تا مغز مغز استخوان جانم آتش گرفته، چطور نتوانم دلی را گرم کنم؟!

+ پیامها ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۳

دختر کُرد کناری همراه مادرش بود. دست‌کم ده روز لب به غذا نزد و خواب نبردش؛ بی‌مبالغه. جسمش تهران، نیمی دلش تهران پیش مادرش و نیمی سنندج بچه‌هایش بود. همسن‌وسال بودیم. زیاد حرف می‌زدیم. یکپارچه گره به ابرو داشت. سنگین و تمیز و شبانه اشک می‌ریخت؛ مثل من رسوا سر به هر شانه‌ای نمی‌گذاشت. روز آخری که شانسی دیدمش، مادرش سرپا ایستاده بود و داشتند می‌رفتند شهرشان؛ لبخند قشنگش را همان‌وقت دیدم. لبخندش را نگه داشته‌ام.

+ پیامها ٩:٥٧ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۳

یک گوش شنوای بیست‌وچهار ساعته حتماً دهانی کمِ کم چهل‌وهشت ساعته گویا دارد. یک گوش شنوای بیست‌وچهار ساعتهٔ بی‌دهان می‌خواهم که خب... می‌گویم و ساکتم. می‌شنوم و یکریز حرف می‌زنم؛ با خودم.

*فیلم

+ پیامها ٦:۱٤ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳

چپاندن این واقعیت در مغزم شبیه این است که بخواهم چند کمد وسیله و لباس را در چمدانی کوچک جا دهم؛ نمی‌گنجد. زهوار ذهنم در رفته. روزها هزاره‌ای می‌گذرد و شبها، پیر، چیزی شبیه خواب می‌برَدم تا صبح و بیداری آمیخته با دلشوره.
با تمام این احوال امّیدوارم؛ به همین تشدید، با همین تشدید آویخته به امّیدم.

+ پیامها ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳

به اصفهان جان‌دادن. در اصفهان جان‌دادن...

+ پیش‌درآمد اصفهان ساختهٔ رضا محجوبی، تنظیم فرهاد فخرالدینی

+ پیامها ۸:٤٢ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳

ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی ::مولوی

یک‌دستشویی و دوبالشت گریه کردم تا چنبره را از سینه و گلو بردارد و بخزد گوشهٔ خودش در دل، وگرنه رفتنش که محال است؛ شده نشانهٔ ما، مثل تک‌ناخن بلند دست نوازندهٔ ساز ایرانی برای زخمه.

+ پیامها ٥:۱٢ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳
+ پیامها ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳

آخرشب دیدم شارژرش پشت پشتی است و عینک‌دودیش روی جاکفشی. انگار شب، وقت رفتن، داشت یادش می‌رفت شالش را هم سرش کند. دوکلمه حرف زدیم، به اشک نشست. حرف را کشاندیم به شوخی. شوخی به درد خودمان رسید، یاد هزاردرد خودش افتاد و به اشک نشست. حتی وقت سلام خواستم مزهٔ لوسی بریزم، گفتم «چه بزرگ شدی!» که یعنی چه دوهفتهٔ طولانی‌ای شد ندیدنت، گیج بود و جدی گرفت و پرسید یعنی چی؟ جدیش را بعد گفتم «لاغر شدی که» و «میخوام ماچت کنم»؛ از اینکه از غصه لاغر شده به اشک نشست و ماچ و دوکلمه حرف و حرف به شوخی و شوخی به درد و... بگذار خودش جویای عینک‌اینها شود، شاید اصلاً تا فردا‌ پس‌فردا نخواهدشان؛ اگر بردارم بهش بگویم که جا گذاشته، به اشک می‌نشیند؛ آن هم تنها.

+ پیامها ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ
یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳

مثل دستگاهی که بعد از تعمیر باز به‌کار می‌افتد ولی صدای چرخشش آن صدای قبلی نیست؛ جوش‌دادن دوبارهٔ بعضی رابطه‌ها.

+ پیامها ٥:٢٤ ‎ب.ظ
شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳

آی آدمها! چرا در گفتگو، سکوت زشتتان است؟

+ پیامها ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ
جمعه ٩ خرداد ۱۳٩۳

اندازهٔ وعدهٔ کوه، اشتهای صبحانه‌ام هست. فکرم تعطیل، کل وجودم چشایی است. پس نباید گویای وقت شوی روبرویم که «ظهر شد!». گفتم کل وجودم چشایی است اما بخشی هم در من بینای بیرون پنجره است؛ بلند شو به‌جای یادآوری ظهر به منِ صبحانه، برو پروانهٔ سفید روی شمشادها را ببین.

+ پیامها ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ
جمعه ٩ خرداد ۱۳٩۳

به زنی که بار دارد، از زندگی بار دارد، حواست بیشتر باشد. نگذار عریان ببیند «ته که باری ز دوشم برنداری»، نگذار ادامه را توی دلش بخواند «میان بار، سربارم چرایی!». می‌دانی چه دلی سبک می‌کند یک‌کلمهٔ مهربانانهٔ تو؛ مرد! بنشانش به غزلهای سعدی. حافظش باش.

*چارلز بوکوفسکی

+ پیامها ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۳

به زنی که هوا حالش را دگرگون می‌کند، حواست بیشتر باشد. یکهو می‌بینی رعدوبرقی زد و رگبار و نبوده‌ای و دیگر نمی‌بینیش هیچوقت.

*چارلز بوکوفسکی

+ پیامها ۱:٥٥ ‎ب.ظ
یکشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۳

شبهایی شبیه دیشب، بساط تخمه و چای می‌چیدم جلوی تلویزیون. مهمانم می‌شد. می‌نشستیم پای فوتبال. -نمیخوابی؟ -چرا؛ بعدِ این، وقتی تو بخوابی. فوتبال تنهادلخوشی او بود. دوست داشتم همراهش بیدار بمانم. شبهایی هم بود که حین تماشا، سرش روی پایم، خوابش می‌بُرد، بعد من می‌نشستم به‌تماشای او در نور سبز چمنی. باید بالا و پایین رفتن رگ محشر گردنش را می‌دیدم تا مست می‌شدم و شاید خوابم می‌برد؛ آدمی که رؤیا را در بیداری می‌بیند، خواب می‌خواهد چه کند؟!

+ کالیفرنیا

+ پیامها ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ
جمعه ٢ خرداد ۱۳٩۳

نجات‌دهنده گاهی یک‌فیلم است.

+ پیامها ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ
جمعه ٢ خرداد ۱۳٩۳

ترس جاهای جدید دارم. آشناشدن با آدمهای تازه برایم کوه‌کندن است. تک‌وتوک رفاقتهای کهنه‌ام را کافی می‌دانم؛ لابد از همان‌ترس. لابد از همان‌ترس است که دل‌کندن از آدمی هم در من قیامت به‌پا می‌کند.
تا حالا خواب تعریف کردم اینجا؟ خیر. پس لطفاً‌ خواندن دو خواب چندسالهٔ خلاصه را حوصله کن. اول: نیمه‌شب، سوار بر اسب، با یکی، ولیعصر را می‌آییم پایین. خواب دیگر: عصر، زمان برای همه جز ما می‌ایستد و در سکون عالم و آدم، عشقبازی با همان‌شخص خواب اول، در انقلاب. دو خواب و خیابان را قطع بده؛ چهارراه ولیعصر، ایشان، عشق. نوشتم تا بماند برای آینده که شاید هم نبینمش.

*فروغ فرخزاد

+ پیامها ٢:٠٩ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳

وقتی چای را تا ته سر نکشیده، وقتی تفاله‌ها کشیده نشده به دیوارهٔ داخلی لیوان، یعنی برای فرودادن آخرین قطره‌ها تلاشی نکرده هم تو باید نگران و جویای حالش شوی؛ چه برسد به حالا که داری چای را لب‌نزده برمی‌گردانی.

+ پیامها ٩:۱۳ ‎ق.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::