Home  Feed  Email
پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان. بارانیش تن من لق می‌خورد؛ خوشم نمی‌آید زیر باران خیس شوم. وقت جداشدن، پسش ندادم. گذاشتم خشک شود؟ بوی تنش را باران تازه کرده بود؛ بارانی تنم ماند تا صبح فردا.

+ همچنین

+ پیامها ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳

توی ایستگاه اتوبوس منتظر نشسته‌ام. نگاهم به گِل رویه و کنارهٔ کفشهایم است که دوهفته است همینطور پاک‌نشده مانده و فکرم صددرصد پیش یک‌نفر است؛ خاطره‌ای برای بردنم وجود ندارد ولی دربست ذهنم مشغول اوست و له‌له می‌زنم که «یعنی میشه اونم یه‌لحظه، همین‌لحظه، اپسیلونی یاد من بیفته!» همین‌طور صددرصدی درگیر، سوار اتوبوس می‌شوم و یک‌ایستگاه زودتر پیاده می‌شوم. چرا؟ که مثلاً پروانه‌ای در فلان‌گوشهٔ دنیا بال زده باشد تا پلی در بهمان‌گوشهٔ دنیا فروبریزد؛ شاید این حرکت ناگهانیِ زودتر پیاده شدنم، وجودم را در مغز ایشان یادآوری کند. بقیهٔ راه را پیاده تا خانه می‌روم و خوشحالم که پروانه در کائناتِ بی‌حساب‌کتاب دست برده و بال زده.
خانه را بوی زهم برداشته. در مسیر انتقال تخم‌مرغها به یخچال چهارپنج تایشان شکسته و ریخته و این‌اوضاع. آیا پروانه بد بال زد و تخم‌مرغها شکست؟ تقریباً‌ مطمئن می‌شوم که ایشان به یاد من نیفتاده. یکهو از صد به صفر ولی نه زیر صفر. در عجبم از خرده‌امیدی که مثل پول غافلگیرکنندهٔ مانده توی جیب لباس فصل دیگری، در دلم و ناگزیر در کلمه‌ها پیدا می‌شود؛ اگر مطمئنم یاد من نیفتاده پس دیگر چه جای «تقریباً»!

+ پیامها ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳

قطر تشک، دمر می‌خوابم. دست راستم، کشیده، گوشهٔ سمت چپ تشک را جوری چنگ می‌زند انگار الان است که سنگ لق نگهدارنده‌ام در برود و از صخره سقوط کنم. دست چپم از آرنج تا شده و ساعد راستم را می‌گیرد. در فضای بین دو دست، سرم را یک‌وری رو به دست چپم می‌گذارم؛ گویی حفاظی از سر ناچاری باشد برای سر و صورت، در برابر آوار زلزله. پاها از مچ در هم رفته، در کنارهٔ راست تشک قرار می‌گیرد؛ طوری است که انگار بر درختی که بر عرض رود خروشانی افتاده، قفلشان کرده‌ام و سرنگون در حال گذرم. همین شرح مدل خوابیدن بس است یا از خوابهایم هم بگویم؟!

+ پیامها ۳:۳۸ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳

موهایم دارد به حد دم‌اسبی می‌رسد. دم‌اسبیِ دم‌اسبی که نه؛ ولی می‌شود به‌زحمت و با کمک سنجاق‌سر، جمعشان کرد. تابستان پارسال بود که موهایم را از ته زدم، به هزاردلیل شخصی؛ یکیش این بود که می‌خواستم موهایی را که... موها را به‌همراه دستی که بینشان رفته بود، از بیخ و بن ببُرم.

*سیاوش کسرایی

+ پیامها ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳

می‌خواستم از یک‌کنار بغلشان کنم برای تسکین، ولی چون محرم‌نامحرمی دارند دست‌وپای آدم بسته می‌شود. در این موقعیتها، باید بلد بود و به‌جایش کلمه‌ها را به‌کار برد برای کاری که یک در آغوش‌گرفتن به‌راحتی و تمام‌کمال انجامش می‌دهد... که من حرف‌زدن هم بلد نیستم.

+ پیامها ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ
جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳

آدمهایی که از کاه کوه می‌سازند، اگر بلدند کوه را هم کاه جلوه دهند، قدرشان را بدانید. مثلاً من. بعله؛ دارم خودم را لوس می‌کنم و آشنایان می‌دانند. دستش را می‌گذارم روی پیشانیم که «این به‌نظرت تب نیست؟!»

+ ...میگویند ناز کشی نداری پایت را دراز کن. دراز کردم سوی پدرم...

+ پیامها ٦:۱٥ ‎ب.ظ
جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳

اتاق یخ مانده بود از دیشب. پنکه را روی خیسی فرش روشن گذاشته بودیم. پنجره‌ها چارطاق. صبح که از شلوغی هال فرار کردم به اتاق، برای ادامهٔ خواب دربدر دیشب، زمستان برم داشت. هیچ نظمی در ذهنم نیست میان خواب و بیداری؛ دست بردم به پیچاندن شوفاژ که ناگهان نظم برقرار شد و یادم افتاد آخرهای اردیبهشت است و شوفاژها از اصل خاموشند. کل وجودم را بردم زیر پتوی نازک؛ خواب‌آلوده تحمل سرمایش هست... خرد و خمیر و یخزده بیدار شدم. فقط اینکه دیدم چای تازه دم شده و نقل مغزدار سوغاتی داریم، کمی گرم و دلگرم و حتی می‌توانم بگویم بعد از مدتها امیدوار به زندگی شدم.

+ پیامها ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳

باران وحشی بی‌حساب امروز را دیدی؟ به همان‌وضع بیقراری، دلتنگی ناگهانی. و بعد، طیف رنگین‌کمان در هفت‌رنگ مفصّل پیداست. و بعد، یا جا هست و آدمْ بیرنگ گریه کرده یا بدبخت‌تر، جا نداشته و تکرنگ خون به‌دل ریخته؛ درهرصورت، مفصّل و پنهان.

+ پیامها ٩:٢٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳

بعضی مردها از مردی فقط آلتش را دارند. بعضی زنها از مردی فقط آلتش را ندارند.

+ پیامها ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳

کاری از دستم برنمی‌آید جز اینکه این ده‌دوازده‌روز را به اصفهان نشسته‌ام. گفتم شاید وقتی غم و شادی آواز اصفهان شاگردش را بشنود، شده حتی فقط برای همان دو‌سه‌ساعت، غم دلش سبک شود. ما باید هرطور شده به درد هم بخوریم، به درد هم برسیم در روزهای سیاه.

+ پیامها ۱:٢۳ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳

نیاز داشتم به همراهی دستی، کلامی، آغوشی؛ که نبود. توی بوق‌کردن هم نداشت. یک‌جو فهم می‌خواست که همه خرواری ادعایش را دارند. نیاز داشتم، نه انتظارش را؛ من بریده‌ام. همراهم، بار روی بارم، زبان زهرآلود و کلامی زخم‌زننده بود.

+ پیامها ٦:۱٤ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳

مایلم قسم بخورم به راز به‌گوررونده برای وجود راز به‌گوررونده؛ دهانم بیشتر از این باز نمی‌شود.

+ پیامها ٦:٠٤ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳

از در و دیوار حرف می‌زنم و اندوه و حال این‌روزها را نمی‌دانم چطور دارم تحمل می‌کنم.

+ پیامها ۳:۱۸ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
+ پیامها ۱:۳٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳

نگاهش به شیشهٔ در پشتی کالیفرنیا بود. نگاهش از شیشهٔ پر از رد انگشت می‌گذشت، به درختهای قطع‌شده و تل آشغال و رفت‌وآمد ساعت شلوغی می‌رسید و لحظه‌ای روی ساختمان‌خرابهٔ روبرویش می‌ایستاد. بعد کمی سر بالا می‌آورد و کوه و پشت کوه، دشتهای قشنگ و سرزمینهای سرسبز را می‌دید و آسمان را. اگر چشمهایش را بررسی می‌کردی، می‌فهمیدی که آسمان را زیاد چشم می‌دوزد، گرچه چشمهایش هیچ آبی‌رنگ نبود. بعد از سیرتماشای آسمان، لبخند می‌زد؛ لبخندش را هم اگر همان‌دم پلک زده بودی، از دست می‌دادی. لبخندی می‌زد و برمی‌گشت به چای. به‌دقّت دوستش داشتم.

+ پیامها ٤:۱٦ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳

دروغهای پشت تلفن را چطور اینقدر شسته‌رفته می‌بافم و می‌گویم؛ نمی‌دانم! قسم به حقیقت دلم، فقط به‌خاطر اینکه از این‌شهر به آن‌شهر نگرانی ایجاد نشود. حالا نه خانه‌ای قدیمی با حیاط بزرگ که کیمیاست، ولی کاش یک ساختمان پرواحد داشتم؛ همه، همّهٔ عزیزانم را جا می‌دادم ور دلم، پیش چشم. دوری نگرانی می‌آورد، ندیدنْ دلتنگی.

+ پیامها ٥:٠۱ ‎ب.ظ
شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳

لطفاً دست منه بر دهنم. بگذارم به حال خودم، هرچه هست را بگویم. یک‌حرفی توی سرم است امروز همراه ترانهٔ مرجان... دوست داشتم برفها را دسته می‌کردم و نخی از لباسم دورش می‌پیچیدم، برایش می‌بردم و می‌مردم کنارش.
چرا آدم بعضی را دیر آشنا می‌شود! دیر آشنا می‌شود و زود از دست می‌دهد...

* اسم فیلم

+ پیامها ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ
جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳
+ پیامها ٤:٢٦ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳

آدمی هرقدر هم بخواهد خاص و متفاوت باشد، نهایتش بتواند زیر خاک نرود و بخواهد خاکسترش را پخش هوا و آب کنند، وگرنه که آخرش را همه می‌دانیم. می‌دانم که بنده را از اهالی کهنه‌آباد عهد بوق می‌دانی؛ ولی زندگی و مرگ متفاوت داشتن و اصلاً چارهٔ زندگی، در هرصورتی، به‌گمانت عشق و محبت، و به‌یقین عشق و محبت نیست؟

*پاول سلان

+ پیامها ۱:٤۸ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳

ناگهانی و یک‌شبه نیست؛ امید آدم، ناامیدشدن یک فرایند است.

+ پیامها ۱:٠٤ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳

من اگر به کسی بگویم تو با همه فرق داری و از خوبی چنانی؛ طرف را تا واپسین‌دم عمر، میان جان، روی چشم نگاه می‌دارم؛ جوری که اگر غفلت کنم، چشم و امید و جانم از دست رفته باشد. از دهان بسیاریها که فقط حرف، فقط باد هوا. به تمام‌معنی خسته می‌کنند آدم را؛ خستهٔ آزرده، خستهٔ دردمند، خستهٔ رنجدیده.

+ پیامها ۸:۳۳ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳

ایشان، هنوز که هنوز است، چای را در پیاله می‌نوشد.

+ پیامها ٤:٤٩ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳

مثلاً... برای بچه‌ها زیاد ذوق نمی‌کنم ولی برای پیرها چرا. چی بشود دلم برود برای بچه‌ای! در عوض وقتی بنشیم پای صحبت و سکوت سالمندها، جدا می‌شوم از جهان.
دیگر اینکه می‌توانم به علاقه‌مندیهای طرفم علاقه‌مند نباشم ولی علاقه نشان بدهم و دوست‌داشتنیهای خودم را به میان نکشم. می‌توانم لال باشم دربارهٔ خودم تا آخر و او خیال کند که چه سلیقه‌هایمان به هم نزدیک است!
باشد! با هم برای بچهٔ توی مترو میمون شدیم اما بعدش که قطارها جدا شد، می‌روم بار خانم مُسنی را که تو اصلاً‌ ندیدیش، برایش می‌برم تا هرجا که بخواهد، تا ایستگاههایی بی‌ربط.

+ پیامها ٢:٢٩ ‎ب.ظ
یکشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
+ پیامها ٦:٤۸ ‎ب.ظ
یکشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳

آدم عاقل با لبهای چل‌تکه، سالادش را غرق در آبلیمو نمی‌کند. غلط کرد؟ فهمید؛ ادامه نمی‌دهد.

+ پیامها ٦:٠٢ ‎ب.ظ
شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳

این‌چندروز هرصبح لکه‌ای را روی ملافهٔ تشکم می‌دیدم و می‌رفتم توی فکر که خون از کجا؟! ماتم می‌گرفتم تا کم‌کم یادم می‌آمد که این رد کاکائوی بستنی چندشب پیش است و خلاص. تشک را همانطور کاکائویی تا می‌کردم تا شب وقت پهن کردنش، باز بروم توی فکر که خون از کجا؟! دیشب دیدم زیادی این قضیه تکرار شده و ذهن خسته‌ام هم بهش عادت نکرده تا از شستن دوبارهٔ ملافهٔ تازه‌شسته در رود؛ پس سریع ملافه را جمع کردم گذاشتم که بشویمش. حالا تمیز است و انگاری جهان بر مدارش قرار گرفته... هیچ و پوچی که در مغز من است.

+ پیامها ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ
شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
+ پیامها ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ
شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳

طبق خرافات، اگر مسافر چیزکی خانهٔ میزبان جا بگذارد، هرهر و کرکر، یعنی بعله؛ برمی‌گردد. چه بسیار مسواکهای مانده که رفته توی سطل آشغال و طرف برنگشته. چاقوهای میوه‌خوری جابجا و ماندگار شده را یادت بیاید. جوراب. شارژر. سنجاق‌سر. رخت چرک. این که بخش موهوم و مسخرهٔ ماجرا... اما حقیقت؛ آدمی شناسنامه هم جا بگذارد، نخواهد برنمی‌گردد. برگشتن آدمی که رفته، که رفتن را خواسته -حالا نه مسافر- همانقدر خرافی است که آدم ناگهان مشغول گردگیری شود که چی؟ که یک تفاله‌چایی باریک چه کرده روی چای! من مسافری می‌شناسم که وقت رفتن مثل جاروبرقی همهٔ گوشه‌کنارها را می‌کاود که چیزی جا نگذارد. مطلقاً چیزی جا نمی‌گذارد، همیشه هم برمی‌گردد چون دلش با میزبان است.

+ پیامها ۱:٥٥ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳

ولی به جان خودمان که در دلم گاهی جوانی می‌جوشد؛ آن‌موقع است که در عین غم و غصه دلم می‌خواهد بی‌حرف دستت را بگیرم، بنشانمت کنارم که دست‌به‌دست، این خون جوانِ معلوم‌نیست‌ازکجا، جاری رگهای تاریخی تو شود. بله؛ من بسیار سیل دمادم در منزل خوابم ولی مخفی. جز خنده و سکوت از من دیدی جانِ جانِ جان!

*حافظ

+ پیامها ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳

فیلم و هوای دیشب خواب را از ما گرفت. از این پهلو به آن پهلو. از این پنجره به آن پنجره. چه روزهایی می‌شود روز بعد این شبها!

+ پیامها ٤:٠۳ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳

موهایت را حنا می‌گذاشتی
و ناخنهایم را
تو هفتادوهفت‌ساله
من هفت‌ساله
نباید جان می‌دادی
نباید جان می‌دادی، می‌دیدم
اگر حالا بودی
تو صدساله
من سی‌ساله
من موهایت را حنا می‌گذاشتم
تو ناخنهایم را

 


+ به این‌بهانه بنویسید.

+ پیامها ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
+ پیامها ٧:۱٤ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳

از ترسها، خوابیدن و نشستن زیر تابلوها. قبلاً جابجا می‌شدم که «نکنه بیفته رو سرم». یک‌موقعی مثل یک‌خواسته می‌گفتم «آخ؛ اگه بیفته رو سرم...». حالا تکان نمی‌خورم؛ می‌مانم و می‌گویم «اگه قراره بیفته، بذار بیفته».

+ پیامها ٧:۱۱ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::