Home  Feed  Email
جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳

یکوقت هم هست مردهٔ سهراب، نوشدارو را از رستم می‌گیرد که قصه ختم به خیر شود و بعد که رستم و همه با خاطر آسوده رفتند برگردد به مرگش.

اصل و حقیقت قصه‌ها دیده، نوشته، دانسته نمی‌شود.

+ پیامها ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ
جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳

گه‌گیجهٔ صدا و سیمای ایران وقتی مناسبتهای شادی و غم خورشیدی و قمریشان قاطی می‌شود.

+ پیامها ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳

«شرار تیشه چراغ امید فرهادست»

:: بیدل

+ پیامها ٢:٠٢ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳

باید صبحِ اول، با شعر سایه جویای احوالت شد که «آسمان تو چه رنگ است امروز؟» و جواب گرفت که «آفتابیست هوا». هوای هنوز و همیشه‌گرفته باز می‌شود و آن‌چشمها سر راه نگاهم قرار می‌گیرند؛ حالا ببین. همهٔ صبح مگر به خورشید نیست شاهد آسمان؟

+ پیامها ۱:٥٦ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳

می‌دانی چرا؟ چون آدمیزاد عجول است. ما صبر را مثل معصومیت در فرآیند رشد از دست دادیم. مادرجون، وقت بیقراری ما از گرسنگی وقت ناهارهای شلوغ خانوادگی یادت هست چی می‌گفت؟ می‌گفت از اجاق‌گاز که نمیشه جلو زد. غذا باید از صبح سحر با شعلهٔ کم به‌دل می‌پخت. ما هیچ اعتراضی به کمی شعله نمی‌کردیم و با نقلی، شکلاتی، لقمه‌ای سر می‌کردیم تا ناهار. بی‌صبری را ویژگی عشق می‌دانی؟ می‌گویی عاشق عجول است، نه آدمیزاد؟ خام‌بودن آدمی نمی‌گذارد عشق پخته شود. صبر نداری. و معصومیت؟ توی قصه‌ها شاید.

+ پیامها ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳

- صبحها ساعت کوک میکنی یا کسی صدات میزنه؟
+ دلشوره بیدارم میکنه.

+ پیامها ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳
+ پیامها ۳:٠۱ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳

از یک‌جایی به بعد که خواب را کشف کردم دیر می‌رسیدم مدرسه. دیر دربسته نه، دیری که صبحگاهی تمام شده بود و هزارپای صفی که به سالن می‌رفت به دُم رسیده بود و یکی از بچه‌ها مأمور دم در می‌شد که اسم دیرکرده‌ها را بنویسد. اگر خواب از سرم پریده و فرز بودم، می‌شد وقتی مأمور حواسش نیست دررفت و خود را به آخرین بچه‌های آخر آخرین صف رساند؛ که پرخطر بود و احتمال آبروریزی داشت. یا نه؛ اگر مأمور آشنایی بود که احساس مسئولیت نمی‌کرد، رفاقتی اسم آدم را نمی‌نوشت ولی اگر آشنایی بود که قهری و کینه و کدورتی در بین بود یا آشنای وظیفه‌شناسی بود، نمی‌شد کاریش کرد. اگر آشنا نبود، فامیلیم را فامیلی دیگری می‌گفتم؛ یک فامیلی من‌درآوردی عجیب که نام‌خانوادگی دانش‌آموز دیگری نباشد و شبیه نام‌خانوادگی خودم باشد که اگر، اگر، اگر ناظم یقهٔ مأمور را گرفت که دانش‌آموزی با این اسم نداریم؛ کو؟ و مأمور نورافکن را انداخت روی من، مثل روز روشن باشد که مأمور اسم را بد شنیده یا بد نوشته. همهٔ اینها هم برای این بود که چندبار دیررسیدن نمرهٔ انضباط را از مرز مطلقش خارج می‌کرد و انضباطی غیر از بیست، کارنامه را از وزن می‌انداخت. بنده نمونه‌ای از انضباط همیشه‌بیست و کارنامه‌ای سنگین هستم که خواب و خوشیهای خودم را دریافته‌ام و در چارچوبها به هیچ‌جایی نرسیده‌ام.

+ پیامها ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳

ما که گفتیم چرا وبلاگ می‌نویسیم. خواهشی دارم؛ لطف کنید و برایم در بخش نظرات همین پست بگویید چرا زرمان را می‌خوانید. ممنون.

- کامنتها را تأیید نمی‌کنم و خودم می‌خوانم.

+ پیامها ۸:٤٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳

طاهره تشنه است. خسته است. هستی یک لیوان آب دستش بدهی؟ یک استکان چای برایش می‌ریزی؟ جام به جام اشکش می‌زنی؟ یک پیاله از غمش برمی‌داری؟ کاسهٔ شکستهٔ صبرش را بند می‌زنی؟ دل به دل پر خالیش بدهی، هستی؟ به همین سادگی.

+ پیامها ٦:٥۳ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳

فروشنده قشنگ می‌خندد. هرزمانی هم که خریدار، کیسهٔ پلاستیکی نمی‌گیرد خوشحال می‌شود. محیط‌زیست هم یادت نباشد بهتر است از گرفتن کیسهٔ پلاستیکی چشم بپوشی؛ که خوشحال شود، که بخندد، که ببینی که می‌خندد.

+ پیامها ۳:٢٤ ‎ب.ظ
شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳

+ یک بازی راه افتاده است در باب چرا وبلاگ نویسی؟ چرا وبلاگ مینویسیم؟

بد عادت می‌کنم. بد می‌مانم در آدمها، رفتارها.

اول قصه‌ام مثل قصهٔ خیلی‌هاست؛ هفت هشت سال پیش من هم جوان و عاشق بودم و راهی به ایشان نداشتم و عقلم چاه را نشان داد که وبلاگ بنویس تا به چشمش بیایی. راهها به آدمیان همینقدر بسته و سخت بود. رنج می‌بردم؛ بلد نبودم بنویسم. بعدها فروغ حالی آدمیزاد خام کرد که اگر گلی به گیسویمان بزنیم از این تاجهای شبه‌کاغذین بوگرفته بر فراز سرمان فریبنده‌تر است همیشه و این قانون است. دلباختگی معصومانهٔ یک‌سویه در نطفه خفه شد؛ خفه‌شدنی. وبلاگ ماند و ما را با خودش کشاند و گیر انداخت در گل عادت و من هم که بد عادت می‌کنم... آنها که از قبل‌تر می‌خوانند می‌دانند چندباری وبلاگ عوض شده و آرشیو پاک شده و نهایت روزه‌داری من تشنه دوماه تیر و مرداد پارسال بوده و باز روزه‌خواری و توجیه و توبه‌شکنی. گرچه خوانده‌شدن وسوسه‌انگیز است و گرچه بنده سوگلی‌هایی دارم که حضورشان چشم و چراغ خرابهٔ زرمان است اما دلیل اصلی را بخواهی، من مهر عادت را محکم می‌کوبم روی پرسشنامه. عروسیم خواهد بود اگر روزی بتوانم وبلاگ‌نویسی را ترک کنم.

- اهلش بنویسند چرا.

+ بعد: انجیر نوشت.
+ رامک به‌دعوت ایشان نوشت.

+ پیامها ٤:۳۱ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳

کالیفرنیا از وعده‌گاه شبی در فیلم آمد.

+ ترانه‌ای که مدام در فیلم پخش شد و خوانده شد، گوش کن.

پایان...

+ پیامها ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳

[۱]

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان. آدمها، انگار همهٔ دنیا خواب. خیابانها خلوت و چراغان. آسمان بخشنده؛ زمین سیراب. دستها، دلها بند هم؛ پابند محبت. شب‌های قبل گذشته بود. شبهای بعد نامعلوم. لحظه‌ای دیگر را که می‌دانست؟ که می‌داند؟ تنها می‌شد از محبت و اعتمادی جاری مطمئن بود. همه‌اش مگر همین نبود؟‌ همه‌اش مگر همین نیست؟

+ پیامها ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳

[۲]

می‌نشست به سیگارکشیدن. کف زیرسیگاری کرهٔ زمین بود. خاکسترها می‌ریخت روی اقیانوسها و قاره‌های پهن شده. چه طرحی برای زیرسیگاری! اصلاً‌ سر همین کرهٔ زمین بود که سیگار را دیگر یادش رفت؛ ترک کرد. می‌رفت توی نخ شهرها، دریاها، کوهها. از شهرهای گرمسیر دلخواه می‌گفت. از کوههای پر از پرندهٔ شکاری. از دنیای زیر آبها. هی زمین! با دوری از همهٔ آن شهرها و کوهها و دریاها و دنیاها، باز ما در قلب همین زمین ایستاده بودیم و چای می‌خوردیم و بعد با هم برمی‌گشتیم به خانه‌هامان.

+ پیامها ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳

[۳]

انگار در فیلمی سیاه‌وسفید و صامت باشی و ناگهان از جایی به بعد به دلیلی رنگ و صدا به فیلم بپاشد. باعث و بانی همهٔ رنگها و روشناییها او بود. نور و آواز و رنگ و عطر عالم به پاهایش، به دستهایش بود و کشیده می‌شد در راههایی که می‌گذشت. خرابه را آباد می‌کرد. گوشه‌ای در ناکجاآباد، با بودن او بهشت رنگین عطرآگین پر از موسیقی شده بود؛ گیرم که می‌آمد و می‌نشست به سیگارکشیدن.

+ پیامها ٩:٥٩ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳

- با این طرز حرف نزدنت!

«تو هم گر گوش داری ناله‌ای خواهی شنید اینجا»

::بیدل

+ پیامها ٢:۱٤ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳

توی آینهٔ حمام سه‌بار فریاد زدم؛ بی‌صدا.

«ناله‌ای دارم که جز گوشم کسی نشنیده است»

::بیدل

+ پیامها ٤:٤٥ ‎ب.ظ
شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳

- واقعیه؟
+ چطور؟
- واقعی به نظر میاد، مخصوصاً وقتی از چشمهاش میگی.
+ واقعیه؛ خوابشو دیدم.

+ پیامها ٩:۳٧ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۳

«هیچ هم در عالم امّید می‌ارزیده است»

:: بیدل

+ پیامها ٩:٢٥ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۳

ابی در ترانه‌هایی که از ماشینهای گذری به گوش می‌رسد، انگار بیشتر مایه گذاشته.

+ پیامها ٥:٤٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳

داشتن چندتا در قوری زاپاس.

+ چای

+ پیامها ٢:۳۳ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳

به یاد رفیقم، ادوارد دست‌قیچی

برف؛ یونولیت افتاده توی اتوبان.

+ پیامها ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳

ما هنوز هم از این خیالبافی‌ها داریم که اگر نامرئی می‌شدیم چه می‌کردیم؟ خیلی کارها می‌شود کرد؛ نه؟ من‌یکی که همیشه در جواب می‌روم به دل سیر تماشای زندگی یک‌نفر. ما خرسهای گنده دیگر باید دست از این خیالها برداریم و زندگی را مفید و پرمعنی کنیم. چشم؛ نمی‌شود در واقعیت، آدمی مجسمه‌ای باشد نشسته بر کمد اتاق یک‌نفر؟ اگر سال به سال نگاهی هم بهش نیفتاد، ملالی نیست؛ دست‌کم گرد هوایش بنشیند به سر و روی آدم. نمی‌شود بالای سر تختخواب یک‌نفر ساعت شود؟ صبحها زنگ بیداری آن چشمها را بزند. اعتراضی هم نکند اگر دستی آرامَش نکرد تا صدایش از رمق افتاد و خاموش شد؛ مست و کوک نگاه خواب‌آلود شبی نصفه‌شبی برای خواندن شبرنگ وقت باشد. نمی‌شود؟

*سعدی

+ پیامها ۸:٢٤ ‎ب.ظ
شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳

فیلم درآورده بودم که کلیدها را جا گذاشته‌ام. بایستد، بروم و برگردم. برنگشته بودم تا نگران شده بود و آمده بود دنبالم. در را باز کرده بود. تاریک کالیفرنیا ناگهان روشن شده بود و تولدت مبارک و بساط؛ با جمع تمام‌غریبهٔ حاضر. معلوم است که همه در دوران فیلسوفیشان، تولد و این برنامه‌ها را بیهوده، مسخره و زرد می‌دانند ولی این جشن به هردلیلی، به هیچ‌دلیلی، به دل فیلسوف قصهٔ ما خوش آمده بود. زده بودیم و رقصیده بودیم و گفته بودیم و خندیده بودیم. ساز میزهای چوبی و نوازنده همه بودند. خوشی خسیس نبود و دل به دل گشته بود.

+ پیامها ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۳

پارسال با تمام گند و گهش چقدر خوشبخت بودیم و نمی‌دانستیم.

حالا بگوییم بخندیم؛ من مارمولکم در خانه‌تکانی. نازک و انعطاف‌پذیرم. می‌خزم گوشه‌های غیرقابل‌دسترس. خندیدی؟ زنده می‌روم توی کابینتها، کمدها؛ اشک‌آلود، خون‌آلود، مرده بیرون می‌آیم. خانه‌تکانی امسال ما از نظر روحی سخت‌ترین، جانکاه‌ترین خانه‌تکانی عمر ماست. خفه شو زهرا، خفه؛ تو را هزارتکه‌ات هم کنند باز جان داری عین همان خزنده‌ای که گفتی. تکان بخور. کارها داریم.

+ پیامها ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳

ما خانوادهٔ منتظری هستیم. منتظری فامیلی نیست؛ صفت است. دوباره: ما خانوادهٔ چشم‌به‌راهی هستیم. نمونه اینکه خدا نکند قرار باشد پیک برای ما چیزی بیاورد. ما ساعتها کار و زندگیمان را رها می‌کنیم و پشت پنجره می‌ایستیم. «از نه تا دوازده ظهر می‌رسه». مهم نیست چقدر گرفتار یا بیکاریم؛ ما از هشت تا نیمه‌شب می‌ایستیم. «قرار ساعت پنج فلان‌روز». چشم. ما از لحظهٔ آگاهی از زمان قرار، چشم‌به‌ساعت و دل‌به‌شوریم تا پنج فلان‌روز. خلاصه که من امروز صبح از دیشب پیک را می‌دانستم و صبح به همین انگیزه از خواب پا شدم و منتظرم. در کتابهای دینی مدرسه و احتمال بیشتر بینش دبیرستان، دلایلی برای ندانستن زمان مرگ به‌خورد ما داده بودند. حالا، دست‌کم برای خانوادهٔ ما، همین چشم‌به‌راهی کامل‌ترین دلیل است.

+ پیامها ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳

فصلش هم نبود، این تارها تبرّک به عطر دستهایت شود، دل درمان شکستگی‌ها ساز می‌کند. حاجت روا مسیحادل، مسیحادم!

*رودکی

+ پیامها ٩:٤٥ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳

کاش همه تا اینجای زندگی خواب بود. صبح می‌شد، صدا می‌زدند، می‌پریدیم؛ خواستی بیداری جانی اگر مانده بود مردن باشد، جنونی اگر بود نوزادن. نه اینکه هی سیلی هی سیلی که حالی آدم شود که خواب نیست. صدای دست‌وپاشکسته‌ام از ته چاه می‌رسد به تو؛ که خیر باشد خوابت؟

«خون می‌چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها
ای جنگل اینجا سینهٔ من چون تو زخمیست
اینجا دمادم دارکوبی بر درخت پیر می‌کوبد
دمادم»
::سایه

+ پیامها ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ
دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳

منبر رفتم؟ بیایم برایت دست به تیغ شوم؟! آرزوست. عمر تو چرا! سی و چند سال من پیشکشت؛ قربانی پیش پای وعدهٔ امید. من هم در زمینهٔ امید دختر پدرانمان هستم وگرنه می‌دانم «زندگی گر عشرتی دارد امید مردن است*».

*بیدل

+ پیامها ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ
یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳

بگو گشته آسمان را، قلاب ماهی در شب تیره ببیند محض لحظه‌ای آویختگی و رهایی از دلشوره. می‌دانم که قصه‌ات، قصهٔ شب تیره است نه قبای ژنده آنجا که «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندهٔ خود را». شعرها سیاه‌تر از شب آسمانت. امید. امید. دلم می‌خواهد روزی نه تنها نا و نفسی برای دوبارگی سلام داشته باشیم که مهم‌تر؛ به آسمانمان دلگرم باشیم، به گرمای آفتابی هرروزه در آسمان که بیایی بخوانی «به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد».

*بیدل

+ پیامها ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ
شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳

خواستم بیتی بیدل برایت بخوانم که خوانده بودی «سراپا رنگم اما سخت بیرنگ است پروازم»؛ هرکدام از آن دیگری برّنده‌تر. دلم نیامد. دستم نرفت.
بعد غروب رفته بودم آسمان‌گردی که امروز زیبا شده بود. آسمان روز زیبا شبش قشنگ‌تر می‌شود. روز مال مردم، شب مال دیوانه‌ها. بساط هلال ماه جوری شفاف روشن بود که تاریکیهای قرص ماه هم دیده می‌شد. اراجیف آسمانی را در حالی می‌بافم که یک‌لحظه با خودم تنها نمی‌مانم، یک‌لحظه خودم را نگاه نمی‌کنم؛ تنها اگر یک‌لحظه نگاهم به زمین، همین زمین نامرد کج‌مدار، بیفتد؛ طغیان خون است از چشم و دلم در بن‌بستهایش...

+ ...خاکستری هوای اینجاست یا غولی که پایش را از روی چهاردیواری سینه ام برنمیدارد؟ از کجا شروع می شود خیابانی که بن بست نباشد و آخر آن تو با چترت منتظر ایستاده باشی؟ بدون چاره ام.

* بیدل

+ پیامها ٩:٥۳ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::