Home  Feed  Email
پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳

دست از دامنهایی برداشتن و به دامنهای دیگری زدن. مثلاً؛ نیاز دارم پرندهٔ قهرکردهٔ پشت پنجره بخواند و دم گرمش دل زمستان‌زده‌ام را بگیراند. کاری هم از دستم برنمی‌آید جز ریختن خرده‌نان و البته امیدواری.

+ پیامها ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳

«ما سراسر آبله، عالم سراپا سوزن است»

:: بیدل

+ پیامها ٢:٤٤ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳

آدمیزاد در زندگانی چندبار دلش آنچنانی می‌شکند؟ دیدی چه در یاد می‌ماند. این‌بار یادم نمی‌ماند، نه از سر صبوری و نه گذشت؛ در فرایند جنونم، به‌یادسپردن از یادم رفته. اما خود همان لحظه‌های سنگ‌به‌دست شیشه‌نشانه‌رو برای به‌خاک‌وخون‌کشیدن و شکست قبیله‌ای کافیست چه برسد به این مجنون بی‌جان.

ناله نباید؟ خفه باید؟ چاردیواری اختیاری شاید.

+ پیامها ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳

گذر سالها پای چشمها پیدا می‌شود ولی چشمهای آن‌دختر یادم داد که عمر و رنج رفتهٔ آدمها حقیقتاً توی چشمها می‌نشیند نه زیر چشمها. خط‌خط عمر جهان پای چشمهاش، حلقه‌حلقه رنج روزگاران و آدمیان توی نگاهش. بشمار؛ انگاری درختی تبرخورده.

+ پیامها ۸:۳٥ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۳
+ پیامها ٥:٢۸ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳

پدران شطرنج‌باز، فرزندان نردباز. اینکه با بودن شانسِ بی‌دروپیکر بتوانی از باخته برد بسازی کار است همباز جان.

+ پیامها ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩۳

قلعه. نه بخاطر محدودهٔ حرکتش. بخاطر جایش در ابتدا؛ گوشه و نیز هزارافسانه‌ای که کودکانه، جدا از بازیهای پدرانمان، می‌شد در قلعه‌ها رخ دهد. تو هم با این فلاش‌بک به این فکر می‌کنی که چی فکر می‌کردیم چی شد؟!

+ پیامها ٥:٥۱ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳

کاشک تنم باز یافتی خبر دل
کاشک دلم باز یافتی خبر تن
:: رابعه

روبروشدن با چشمهایش در بیداری، دم خواب آدم را بی‌خواب می‌کرد؛ خیال تماشای به‌خواب رفتن آن‌چشمها، دیدن خواب‌رفتهٔ آن‌چشمها، بودن آن‌چشمها وقتی خوابم کنارم... نمی‌دانستم. فقط مطمئن بودم که با او برآمدن صبح حتماً‌ باز‌شدن آن‌چشمها می‌بود.

+ پیامها ٢:٢٠ ‎ب.ظ
شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳

گونه‌های پستی هم هستند که دورادور نگه می‌دارند تا روزی روزگاری از لاشهٔ روابطشان تازه‌تازه تغذیه کنند.

+ پیامها ٧:٥۱ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳

نه هنوز.

تازه وقتی سرانجام تصمیم می‌گیری آنچه را که شاید نباید گفته شود، بگویی، می‌بینی شاید درمقابل چیزهایی را بشنوی که نباید. پیه‌اش را به تنت مالیده‌ای؟ می‌توانی؟ نه.

شاید هیچ‌وقت...

+ پیامها ۸:٠٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳

مشتاقم چشمهایم را دربیاورم بیندازم توی کاسهٔ چشم شمایان، رنگ آسمان پس از غروب امشب را چنانی که من دیدم ببینید. سپس گرد هم آییم که این رنگ قشنگ نه‌هنوزسیاه نه‌سرمه‌ای نه‌لاجوردی، چه رنگی بود بر پس‌زمینهٔ قرص زرد و بزرگ ماه که از میان سرشاخه‌های نازک تیره پیدا بود. راه که می‌رفتی، ساختمانهای سمت راست ماه را نصف می‌کرد. پیدا می‌شد. ساختمانی بلندتر گمش می‌کرد. پیدا می‌شد. نصف می‌شد. پیدا می‌شد. گم می‌شد. پیدا می‌شد... دیدن دوبارهٔ امشب که محال است. نخواستم هم رؤیا ببافم. حق هم نداری به من بخندی؛ چرا امیدوار به شبهایی شبیه این نباشیم، تازه آن هم تنها نه بلکه با همراهی که با هر پیدا و پنهان‌شدن ماه، هی با آرنج بزنم به پهلویش تا به من نگاه کند که اشاره می‌کنم به ماه! به‌هرحال هرجور که حساب می‌کنم دنیا همدمی را به بنده بدهکار است؛ بعله.

+ پیامها ٧:٢۳ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳

«وداع دام هم در گریه می‌آرد رهایی را»

:: بیدل

+ پیامها ۸:۳٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳

یک شب خانهٔ ما مانده بود. دیر خوابیده بودیم. با صدای اذان صبح از خواب پریده بود. دیده بود ماها همه درازبه‌دراز افتاده‌ایم و شلیک صدا حتی تکانی هم در ما ایجاد نمی‌کند. بی‌خواب شده بود. صبح پرسیده بود چطور با صدای ناگهانی بلندگوی مسجد خوابمان به‌هم نمی‌ریزد. جوابم را در موقعیتهای مختلف زندگی تحویل خودم می‌دهد که: آدم از سر ناچاری می‌سازد، بعد هم عادت می‌کند.

+ پیامها ٢:٥٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳

ما بالأخره باید یک‌روز بخاطر عروسک این‌بچه هم که شده بنشینیم با هم به‌چای. دردهایت را دانه‌دانه بشماری. یک‌به‌یک نگرانیهایم را بگویم. همه را به رشته بکشیم. بیندازیم گردن این فرشتهٔ پذیرا. بیندازیمش به آب جاری. سنگینی گردنبند ما ببردش ته آب بخوابد برای همیشه با چشمهای همیشه‌باز، آغوش همیشه‌باز. بخوابد. خسته است که هی قلبش را فشار دادند، جای ناله بالهایش روشن شد. از بازی بچه‌ها، آدمها خسته است.

+ پیامها ۸:٢۸ ‎ب.ظ
یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳

تو در کنار من آ، تا من از میان بروم
:: عراقی

حس می‌کردم رسیده سر کوچهٔ کالیفرنیا. پاهایم زیر میز هماهنگ با گامهایش تکان می‌خورد. حس می‌کردم سایه‌ای که تا چندثانیهٔ دیگر پشت شیشهٔ در آفتابی می‌شود اوست. چشم می‌بستم. در باز می‌شد. همهمهٔ قلبم، که دیگر بیرون قفسهٔ سینه می‌زد، نمی‌گذاشت صدای آویز و صدای قدمها و جابجا شدن صندلی را بشنوم. وقتی حس می‌کردم حالاست که رویروی من قرار گرفته، چشم باز می‌کردم. سکوت برقرار می‌شد. بود و من در بهشت بودم.

+ پیامها ٤:٠۸ ‎ب.ظ
شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳

کام‌گرفتن در آنتراکت از چای در لیوانی کاغذی.

+ پیامها ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ
جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳

«اندیشهٔ هجر دردناکت
آویخته جان من به مویی»
:: عراقی

زرمان

جان جان جانم
حکایت حکایت نرسیدن‌ها بود و به‌سختی از‌دست‌دادن‌ها. بود. وقتی ریشهٔ زندگیت را جوان‌جوان...... بقیهٔ ازدست‌دادن‌های دنیا انگاری بازی است. باری نیست. خمت نمی‌کند. این را تو عزیز ازدست‌داده خوب می‌فهمی؛ برای من هم همین کافیست. حرفش را نزنیم.

جان جان جان
حالا حقیقت گذشتن و رهاکردن برای دیگران است؛ به‌راحتی. از دستهای خالی ما، همه را بردارند هیچ خم به ابرو نمی‌آید.
می‌بینی؛ در همین دو بند هم میم به‌مرور از جان گرفته شد.

+ پیامها ٦:۳٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳

۲۵۷٫۸۸۵٫۱۶۱

عدد بالا، بزرگ‌ترین عددی است که جز بر خودش و ۱ بر هیچ هیچ هیچ عدد مثبت دیگری بخش‌پذیر نیست. بزرگ‌ترین عدد اول شناخته‌شده تا سال ۲۰۱۳. عدد خاصی است به‌هرحال و شایسته است که در این‌مورد مثالش بزنیم: بنده می‌توانم چشمهایم را ببندم و تا ۲۵۷٫۸۸۵٫۱۶۱ اعداد اول را بشمرم -فرض کن که اعجوبه‌ای با این توانایی باشم، فرض است؛ در مثال ما جای دوری نمی‌رود- بله؛ بشمرم و چشم باز کنم و تو همچنان نباشی. عجیب‌تر که باز چشم ببندم و بشمرم و باز چشم باز کنم و باز تو نباشی و بتوانم بینهایت‌بار صبورانه -می‌توانی صفات بهتر و بدتر دیگری نسبتم دهی- تکرار کنم. این از هنر من. تو هم هنر کن و زمینی را به آسمان برسان و یکی از این بارها باش؛ آن‌وقت بزرگ‌ترین عدد اول بزرگ‌تر از عدد مثال را همین خودم کشف می‌کنم.

+ پیامها ۸:٠٦ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::